خبر
مرا به اتاقی بردند که مسعود رجوی بود، بعد پتو و وسایلم را هم آوردند، این اتاق در طبقهی دوم بند 2 بود، با مسعود راجع به وضع کمیته، پرونده و بازجوییام صحبتهایی کردم، مسعود هم توضیح داد که وقتی حسن کبیری را از قصر به کمیته برگرداندند، گفته بود که عزت شاهی آدرس نیکطبع را شناسایی کرده و به کاظم ذوالانوار داد.
سربازجو رسولی ، مجاهدین و من رسولی (1) سربازجوی تمام عیار ، مردی سیاسی و دیپلمات بود ، چند بازجو زیر دست او کار می کردند ، شگرد رسولی زیرکانه و خاص بود ، او ابتدا متهم را در اختیار سایر بازجوها قرار می داد تا حسابی حالش را جا بیاورند ، بعد خود دخالت می کرد و با سیاه بازی ، با بازجوها برخورد می کرد که چرا با این متهم برخورد غیر انسانی می کنید ؟ چه کسی به شما اجازه داده با متهم این گونه رفتار کنید ! و او را کتک بزنید! بعد خود دنباله کار را به دست می گرفت. با زندانی (یا متهم) خوش رفتاری می کرد ، سیگار و شکلات می داد ، حتی ترتیب ملاقات با خانواده اش را می داد و ... به این طریق به دل متهم راه می یافت و او را می فریفت ، اگر متهم فریب می خورد و سفره دلش را برای رسولی باز می کرد که بازجویی خاتمه می یافت و اگر متهم متوجه دروغ و دغل رسولی می شد و حقه های او را باور نمی کرد و در برابرش می ایستاد ، آنگاه رسولی تغییر موضع می داد و دوباره او را در اختیار دیگر بازجویان قرار می داد . و می گفت : من تقصیری ندارم ، خودت حرف نزدی و نخواستی که من کمکت کنم ، گر چه من با خشونت مخالف هستم و معتقدم کتک را خر می خورد و نباید تو را کتک بزنند ، ولی خب این راهی است که خودت برگزیده ای و من ناگزیرم در پرونده شما دخالت نکنم و به همان بازجویی قبلی بسپارمت . برخی از متهمین برای در امان ماندن از کتک ، حاضر به معامله می شدند و او را راضی می کردند ، تاکتیک رسولی در مواردی خیلی موفق بود ، او می گفت بوده اند کسانی که زیر شلاق و شکنجه خوب مقاومت می کردند و چیزی نمی گفتند اما با یکی دو نشست با من به حرف می آمدند . اما من او را دست به سر و گاهی خیط می کردم ، چپی های هم اتاقی می گفتند : عزت ! تو چرا با رسولی این طور برخورد می کنی ؟! این طور برخورد نکن چون از تو کینه به دل می گیرد و اذیتت می کند . اما من به نصیحت های ایشان توجه نمی کردم ، هر بار که رسلوی وارد اتاق می شد بچه ها به احترامش بلند می شدند اما من بی تفاوت در حالی که دراز کشیده بودم پتو را هم روی سرم می کشیدم . بچه ها می گفتند : عزت ! خیلی خیره سری ! نباید این قدر بی احترامی کنی ، لااقل در این اتاق از این کارها نکن ! برق او ما را هم می گیرد ! می گفتم من با اینها (پلیس و دستگاه حاکمه) خوب نخواهم شد ، هیچ حساب و کتابی با آنها ندارم ، تا حالا این طور با آنها رفتار کرده ام از این به بعد هم همین طور ، برایم مسئله ای نیست که فشار بیاورند و اذیتم کنند ، مطمئن باشید چون مرا می شناسند حساب مرا از شما جدا می دانند و با شما کاری ندارند . گاهی رسولی متوجه بی احترامی من می شد و می گفت : عزت ! کاری نکن که میانه مان به هم بخورد ، می برمت و می زنمت ... می گفتم : برو بابا هر چه که بزنی دیگر از کتک هایی که در کمیته خورده ام که بدتر نیست ، عیب ندارد کتک خور من ملس است . بعضی وقت ها می نشست و ادعای انسانیت و دوستی می کرد و از خدا و پیغمبر حرف می زد ، البته او آدم با سوادی بود ، به او می گفتم : مگر تو جرجیس پیغمبرهایی ، تو دست کمی از بقیه نداری ، همه تان سر و ته یک کرباس هستید ، فقط شیوه تان فرق می کند . من به عنوان یکی از اعضای مجاهدین با سران مجاهدین در قسمت بالای بند دو از طریق شکاف در و راه های دیگر در تماس بودم . حدود بیست نفر از افراد مذهبی و غیر مذهبی مجاهدین را در اردیبهشت 54 به اوین آوردند ، نقل و انتقال مجاهدین به اوین پس از کشف جریان ترور مجید شریف واقفی و صمدیه لباف بود ، این اولین نشانه های علنی و رسمی انحراف مجاهدین در گرایش به مارکسیسم بود . پلیس این افراد را از آن جهت در اینجا جمع کرده بود که فکر می کرد با قتل شریف واقفی و توطئه های در شرف وقوع در ارتباط هستند و نقش دارند ، فکر می کردند که من کشته شده ام ، چرا که این طور شایع شده بود که من در کمیته کشته شده ام ، شنیده بودند که من دو سه بار اقدام به خودکشی کردم ام و رگ دستم را زده ام ، این شایعه در همه جا پیچیده بود . دلیل می آوردند که اگر عزت زنده بود به همراه آن نه نفر می کشتند ، تا از شرش راحت شوند ، به هر حال وقتی آنها را در اواخر اردیبهشت 54 به آنجا آوردند متوجه شدند که من هنوز زنده ام . عصر هنگامی رسولی به سراغم آمد و گفت : عزت ! تو باید بیایی و حرف هایت را بزنی ، اصلاً تو را به همین دلیل به بند عمومی آورده ام و الان این کار را نمی کردم ، جوابش را سر بالا دادم ، تهدید کرد : امشب تو را به زیر زمین می بردم ، دخلت آمده است ! همان شب رجوی ، حیاتی (2) و گنجه ای (3) را برای بازجویی بردند ، من از شکاف در دیدم ، رسولی به آنها گفته بود : همه شما کمونیست هستید ، بعد پز داده بود که من خدمت زیادی به عزت کرده ام و از مرگ نجاتش داده ام باعث شدم که او را نکشند . مسعود وانمود کرده بود که نمی داند من آنجا هستم ، گفته بود : حالا که از این حرف ها گذشته و عزت هم که مرده است ! رسولی انکار کرده بود و آنها هم اصرار ، رسولی برای اثبات ادعایش گفته بود : اگر باور نمی کنید بیاورمش تا ببینید ، الان هم هم در بند عمومی است ، مسعود رجوی گفته بود : شما شوخی می کنید ! لذا او را تحریک می کند تا مرا به آنجا بیاورد و به این طریق همدیگر را ببینیم . ساعت حدود 12 شب بود که به سراغم آمدند ، از خواب بیدارم کردند و به اتاق نگهبانی بردند ، در آنجا دیدم که رسولی ، مسعود ، حیاتی و گنجه ای نشسته اند . سلام و علیک سردی کردم و وارد شدم . با حاضرین بی تفاوت برخورد کردم ، رسولی دست داد و گفت : قرمساق ! چطوری ؟ خاطرت هست که چطور از مرگ نجاتت دادم ، گفتم : بیخود این کار را کردی ، پرسید : چرا ؟ گفتم : به خاطر این که اصلاً من می خواهم بمیرم و از شر شما راحت شوم ، چرا این کار را کردی ؟! من با زنده ماندن در این شرایط مخالفم . گفت : خودت را لوس نکن ، اگر ناراحتی بفرستمت تا اعدامت کنند ، گفتم : لطف می کنی ، آرزوی من این است ، چه بهتر که به دست خودم نباشد و شما این کار را بکنید ، من از این دنیا سیر شده ام ، خسته شده ام .... رسولی سیگاری تعارفم کرد ، گفتم : نمی خواهم ! گفت : چرا ؟! گفتم : من از دست شما هیچ چیزی نمی خواهم ، همان شلاق هایی که زدید برایم کافی است ، گفت : مردیکه الدنگ مگر من زده ام ؟! گفتم : فرقی نمی کند ! تو نزدی ای ولی زیر دستت زده است ، دستور را تو داده ای و آنها اجرا کرده اند .... گفت : اینها فکر می کردند که ما تو را کشته ایم . به اینجا آوردمت تا خودشان با چشم های خودشان تو را ببینند ! بعد رو به آنها گفت : حالا مطمئن شدید ، برایتان ثابت شد ، من با مسعود و بقیه سلام و علیک کردم ، بعد روی همدیگر را بوسیدیم . کنار دست مسعود نشستم ، او از رسولی تشکر کرد : " آقای رسولی خیلی ممنونم ، ما فکر نمی کردیم عزت زنده باشد ، خیلی خوشحالیم که او زنده است ." حدود بیست دقیقه کنار بچه ها نشستم ، دیدم رسولی هی از خودش تعریف می کند ، گفتم: آقای رسولی ! من سردرد دارم ، می خواهم بروم بخوابم ، اگر کاری ندارید اجازه بدهید بروم . گفت : نامرد کجا می خواهی بروی ؟ گفتم : حالم اصلاً خودش نیست ، حوصله شنیدن این حرف ها را ندارم ، بگذار بروم بخوابم . گفت : می خواهی پیش مسعود بفرستمت تا دل بدهی و قلوه بگیری ؟ گفتم : من با اینها کاری ندارم ، اینها زندانی اند ، من هم زندانیم ، بالا و پایین برایم هیچ فرقی ندارد ، همان جا که هستم راحتم ، برایم تفاوتی ندارد ، در پایین هم که هستم راحتم . گفت : مردیکه آنها همه چپی هستند ، ولی تو و رفقایت مذهبی هستید ، گفتم : برایم تفاوتی ندارد ، در پایین هم که هستم عقیده خودم را دارم ، آداب دینی و مراسم مذهبی خودم را به جا می آورم ، آنها هم خدا وکیلی مزاحم من نیستند ، حالا بالا هم که بروم کاری بیشتر از پایین که نخواهم کرد ، زندان ، زندان است ، بالا و پایین ندارد . گفت : نخیر ، باید بالا بروی ! بعد مأموری را صدا کرد تا وسایلم را به آنجا ببرد ، حتی فرصت نداد که با بچه های اتاق خداحافظی کنم . هم اتاق با رجوی مرا به اتاقی بردند که مسعود رجوی بود ، بعد پتو و وسایلم را هم آوردند ، این اتاق در طبقه دوم بند 2 بود ، با مسعود راجع به وضع کمیته ، پرونده و بازجویی ام صحبت هایی کردم ، مسعود هم توضیح داد که وقتی حسن کبیری (4) را از قصر به کمیته برگرداندند ، گفته بود که عزت شاهی آدرس نیک طبع را شناسایی کرده و به کاظم ذوالانوار داد . کاظم را هم به کمیته آورده بودند و او هم گفته بود که آدرس را به شخصی به نام ابراهیم داور (5) داده است که از زندان بیرون رفته و فراری بود ، کاظم همچنین گفته بود راجع به ترور نیک طبع با من (مسعود) مشورت کرده است و تأیید مرا گرفته است ، اما من قبول نکردم . بازجویان کمیته وقتی انکار مرا دیدند نوشته های کاظم را نشانم دادند ، که گفتم : من یادم است روزی کاظم در این مورد چیزی گفت و من هم گفتم : به ما مربوط نیست و ما با مسائل بیرون کاری نداریم ، اگر کاظم خطی داده و کاری کرده خودش مسئول است به ما ربطی ندارد ، خلاصه به طریقی قضیه را ماست مالی و سمبل کردم . سر همین موضوع ، مسعود را دو سه مرتبه در کمیته می زنند و چون از نظر جسمی ضعیف بود خونریزی معده می کند که او را به بیمارستان می برند و از آنجا به اوین می آورند . در چند روزی که با مسعود بودم ، انتقادهایی از او کردم و نسبت به مسائل زندان قصر گلایه نمودم ، استبداد و دیکتاتوری مجاهدین را در قصر و نیز نفوذ جریان های چپ و به کارگیری مهره های مارکسیست را زیر سؤال بردم . رجوی گفت : عزت ! الان وقت این حرف ها نیست ، تو تازه از زیر فشار بیرون آمده ای ، بگذار قدری بگذرد ، نفسی بگیری بعد دوباره شروع کنی . گفتم : نه ، من همان آدم هستم و موضعم مشخص است ، حرفم را می زنم کاری به عمرو و زید ندارم و اهمیتی هم به فشارهای وارد آمده نمی دهم . این مباحث بین من و او خیلی بالا گرفت ، دریافتم که او و طیف مرتبطش بدجوری دچار خود کم بینی در برابر چپی ها شده اند و ایمان آوردم که مشکلات اساسی با روحانیت و مرجعیت دارند . قبلاً در قصر از دست سازمان چه رنج ها که نکشیدم ، آن قدر عرصه تنگ آمد که وقتی دوباره مرا به کمیته آوردند ابتدا وسوسه شدم که به دروغ قتل و جنایتی را قبول کنم تا حکم اعدام بگیرم و کشته شوم و از این مسائل رهایی یابم ، اما بعد به فضل خدا در تجزیه و تحلیل به این نتیجه رسیدم که به وظیفه ام عمل کنم ، اگر کشته شدم فبها المراد و اگر زنده ماندم و به زندان برگشتم می روم و در گوشه ای برای خود زندگی می کنم . به مسعود گفتم : نمی توانم با شما همراهی کنم ، این نوع حرکت و روش شما مورد قبولم نیست ، در کمیته که بودم چنین تصمیمی گرفتم و روی حرفم ایستاده ام ، حال و حوصله شل کن سفت کن های شما را ندارم ، می خواهم دوره زندانم را بکشم . مسعود گفت : نه ! عزت تو الان حالت خوش نیست ، تازه زخم هایت خوب شده است ، زود تصمیم نگیر ، تو باید با ما باشی ! گفتم : موضع شما صریح و شفاف نیست ، پس اول موضع تان را مشخص کنید تا ببینم چه کاره اید ؟ آیا می شود با شما ب ود یا نه ؟ حداقل برای این که همدیگر را روشن کرده باشیم . او باز کمی درباره مواضعش صحبت کرد ، دیدم صری حرف نمی زند ، جریان چپ را نه تأیید می کند نه قبول ، وجود عناصر مارکسیست را در سازمان بدون اشکال می داند ، گفتم : ما اشتراکات و اختلافاتی با هم داریم ، جایی که مشترکیم و با هم موافقیم که خب با هم کار می کنیم ، جایی هم که اختلاف داریم هر کس کار خودش را می کند . گفت : نه ! نمی شود ، بگذار تا بعداً بیشتر با هم صحبت کنیم . بعد از چهار پنج روز در ظهر روزی که در حال خوردن ناهار بودیم ، نگهبان صدایم زد : عزت ! وسایلت را جمع کن ! __________________________ 1- ناصر نوذری معروف به دکتر رسولی به سال 1319 در مسجد سلیمان به دنیا آمد ، پس از پایان تحصیلات متوسطه به استخدام آموزرش و پرورش اهواز در آمد و بعد در سال های نخست فرمانروایی تیمور بختیار بر ساواک ، جذب این سازمان مخوف شد و مدت دوازده سال در پوشش دبیر ریاضیات مأمور نظارت بر جدایی طلبان عرب خوزستان بود و در همین پوشش مدتی عضو سازمان جوانان حزب توده در مسجد سلیمان شد . وقتی مبارزات مسلحانه چریک ها به خیابان ها کشیده شد ، رسولی را به تهران منتقل کردند تا در ایجاد کمیته مشترک ضد خرابکاری شرکت کند . رسولی با قدی کوتاه و خپل ، صورتی کشیده و چشمان قهوه ای ریز ، با لباس های آراسته ، پیچیده ترین بازجوی کمیته مشترک و ساواک بود ، او علاوه بر کمیته مشترک در زندان اوین نیز به بازجویی زندانیان می پرداخت ، او در بازجویی و گرفتن اعتراف از متهمین مهارت خاصی داشت و بر اکثر روش های متداول شکنجه و بازجویی مسلط بود ، وی در تیرباران نه نفر از مبارزین در تپه های اوین در 29 فروردین 1354 مشارکت داشت . رسولی دوره آموزش دروغ سنجی و دوره های اطلاعات و ضد اطلاعات را در ساواک گذراند و عهده دار مشاغل و مسئولیت های مختلفی شد ، از جمله : مسئول بررسی دایره سوم ، رهبر عملیات ، رئیس تیم و بازجوی تیم 2 بخش سه واحد اطلاعاتی کمیته مشترک . رسولی به پاس سال ها سرسپردگی و خدمت به رژیم پهلوی و دستگاه مخوف ساواک موفق به دریافت نشان درجه 3 کوشش ، نشان درجه 2 پاس ، نشان درجه 2 کوشش و تقدیر از نصیری شد ، او شدیداً مورد حمایت ثابتی (رئیس اداره کل سوم ساواک) و نصیری (رئیس ساواک) بود . متأسفانه رسولی با فراست تمام در آستانه پیروزی انقلاب وضعیت سیاسی رو به تغییر را دریافت و از کشور گریخت ، مدتی در اسرائیل ، یونان و آمریکا به سر برد و اکنون در فرانسه زندگی پر از توهم و ترس را می گذراند و محل ملاقات هایش را در کافه ها تعیین می کند و در آخرین لحظه جای آن را تغییر می دهد ، او نمی خواهد از خود ردپایی بگذارد ! (دلانوا ، کریستین ، 200 ، تابلوی نصبی در موزه عبرت ، کمان ، ش 195 ، 7 ) 2- محمد حیاتی فرزند محمود به سال 1326 در تهران به دنیا آمد ، پدرش از بازاریان مذهبی بود ، او هنگام تحصیل در دبیرستان به محافل سیاسی مذهبی از جمله هیئت محبان الحسین واقع در محله آب منگل مرتبط شد و با چهره های سیاسی و مبارزی چون برادران منصوری (جواد ، احمد و محمدرضا) ، احمد قندی ، رضا و علی اژئیان آشنا شد و به فراگیری آموزش قرآن و نهج البلاغه روی آورد ، او پس از پایان تحصیلات متوسطه به دانشکده علوم دانشگاه تهران راه یافت و در رشته فیزیک فارغ التحصیل شد و به تدریس فیزیک در مدرسه علوی پرداخت . حیاتی در دوره دانشجویی حسابداری می کرد و از اعضای فعال و کادرهای بالای انجمن حجتیه بود و با شیخ محمود حلبی بنیانگذار و رهبر انجمن رابطه بسیار نزدیکی داشت و انجمن های حجتیه شمال را اداره می کرد ، وی در اواخر دوره دانشجویی به سازمان مجاهدین خلق پیوست . محمد از جمله اعضای سازمان مجاهدین خلق است که از ضربه شهریور 1350 در امان ماند ، اما در آبان ماه همان سال پس از شکست طرح گروگان گیری پسر اشرف لو رفته و در کنار حنیف نژاد و مشکین فام دستگیر شد ، او در دادگاه به شش سال حبس محکوم شد ، در طول این مدت در کمون مجاهدین جای گرفت . از خصوصیات بارز او که در دهه پنجاه گزارش کرده اند شوخ طبعی مفرط ، خوشرویی و خوش برخوردی است که از این ویژگی ها برای جذب افراد استفاده می کرد ، حیاتی پس از پیروزی انقلاب از کادرهای رده بالای سازمان مجاهدین بود که خصومت متعصبانه ای با نظام جمهوری اسلامی داشت و به تبلیغ رویارویی مسلحانه با آن می پرداخت . پس از فرار اعضای سازمان مجاهدین به خارج از کشور او نیز ابتدا به فرانسه و بعد از سال 1365 به عراق رفت و ضمن عضویت در شورای ملی مقاومت در مقاطع مختلف از معاونین رجوی و مسئولین اجرایی سازمان بود و در قرارگاه اشرف به آموزش سیاسی علیه جمهوری اسلامی دیگر اعضای سازمان می پرداخت . (خاطرات جواد منصوری ، 25 و 274 ، نجات حسینی ، 299 و 303 ، خاطرات لطف الله میثمی ، ج 2 ، 92 _ 95 . تفسیر خشونت WWW.Irandidban.com ) 3- جلال گنجه ای تئوریسین مذهبی سازمان مجاهدین خلق طلبه ای بیش نبود که برای تدریس معارف اسلامی به جلسات هیئت انصار المهدی دعوت شد ، کسی او را نمی شناخت ، اما طرح مباحث جدید از مسائل سیاسی – اجتماعی با استفاده از متون اسلامی از او سخنرانی مورد توجه ساخت که سبب شد وی اقامت خود را از رشت به تهران تغییر دهد ، استقبال جوانان از مطالب و جلسات گنجه ای به تدریج این تصور را در ذهن او شکل داد که می تواند برای دیگران رقیبی باشد و لازم است که در این راستا حرف های تازه ای که مخالف آراء و نظرات دیگران باشد مطرح نماید . او در خرداد 1351 دستگیر شد و در همان مراحل اولیه بازجویی کلیه اطلاعات خود را اعتراف کرد و جواد منصوری را به عنوان محرک و مسئول فعالیت هایش معرفی نمود ، گنجه ای در زندان تحت تأثیر شدید مجاهدین قرار گرفت و برای این که خود را به مارکسیست ها نزدیک نشان بدهد شروع به بیان مطالف خلاف و انحرافی به نام اسلام نمود تا بدین طریق از خود چهره ای مترقی و انقلابی بسازد ! او تحلیلی مادی از وحی و عدم لزوم اعتقاد به حیات و امامت ولی عصر (عج) و عدم لزوم تقلید از مجتهد را مطرح می کرد و می گفت رهبران مجاهدین مجتهدین واقعی هستند و باید از آنان تقلید کرد ، و مارکسیسم جزء عدم اعتقاد به خدا و قیامت فرقی با اسلام ندارد و این مارکسیسم است که روش علمی برای مبارزه و حکومت دارد و می تواند الگوی ما باشد !! به دلیل اینگونه رفتار و گفتار مارکسیست های زندان به او نزدیک شدند و وی را روحانی مجاهد ! و مترقی ! معرفی کردند . گنجه ای در سال 1353 از زندان آزاد شد اما مجدداً در سال 1355 دستگیر و تا سال 1357 در زندان به سر برد ، پس از پیروزی انقلاب در مخالفت با انقلاب اسلامی اصول آن و رهبری حضرت امام خمینی (ره) به شکل افراطی و بدون ملاحظه و محدودیت عمل می کرد ، او سرانجام در پس فرار سردمداران مجاهدین خلق با کمک ایشان به پاریس رفت و نقش تئوریسین اسلامی سازمان را بر عهده گرفت . اظهارات او در چندین سال گذشته نشان دهنده اوج انحطاط و فساد اوست ، توجیه ازدواج غیر شرعی رجوی با مریم قجر عضدانلو همسر اول مهدی ابریشمچی ، مشارکت بهائیان در حکومت آینده ایران ، حمایت از آل سعود در جنایت جمعه خونین مکه در سال 1366 و .... از جمله مطالب عنوان شده توسط او بوده است ، وی اکنون مسئول کمیسیون مذاهب و آزادی ادیان شورای ملی مقاومت نیز است و معروف به آیت الله قرن بیستم است . (خاطرات جواد منصوری ، 104 – 106 ، اطلاعات محقق) 4-حسن کبیری فرزند حسین به سال 1327 در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد ، فعالیت های سیاسی خود را با حضور در محافل و جلسات مذهبی مانند هیئت انصار الحسین و خمسه طیبه آغاز کرد ، سپس به سازمان مجاهدین خلق پیوست و در شهریور سال 1351 دستگیر شد ، او دو ماه قبل از دستگیری با حمیده حیاتی خواهر محمد حیاتی ازدواج کرده بود ، کبیری در دادگاه تجدید نظر به چهال سال حبس مجرد محکوم شد ، وی پس از پیروزی انقلاب با ادامه فعالیت در سازمان مجاهدین در شمار مخالفین جمهوری اسلامی در آمد و سرانجام با همسر دوم خود در درگیری مسلحانه کشته شد ، او از همسر دومش یک پسر به جا گذاشت . 5-حاجی ابراهیم داور (مرتضی) به سال 1330 در سنگسر سمنان به دنیا آمد ، پس از اخذ دیپلم وارد دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران شد ، در دوره دانشجویی جذب سازمان مجاهدین خلق گردید ، او از اوایل سال 1353 متواری و در زندگی مخفی به سر می برد و از جمله عناصر مارکسیست شده و مرتد سازمان مجاهدین است که در سال 1354 بر سر قراری سوخته با مأمورین درگیر شد و با خوردن سیانور به حیاتش خاتمه داد ، در برخی منابع آمده است که او زخمی دستگیر و در زیر شکنجه کشته شده است . ( جزوه عکس و .... حاج ابراهیم داور ، تاریخچه مختصر گروهک ها ، 131 ، WWW.Irandidban.com تفسیر خشونت ... )

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

کانونهای فروپاشی درون فرقه رجوی

با ارزیابی دقیق اقدامات مجاهدین پس از انتقال به آلبانی در این عرصه ، با قاطعیت می‌توان گفت که ضریب نفوذ و ارتباط گیری آنان در اینترنت از دهه هشتاد...

مجاهدین در حال انقراض هستند

شبکه 4 انگلیس با پخش مستندی درباره فعالیت‌ ها و چگونگی تلاش مجاهدین برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی ایران، عنوان می‌کند که اعضای این گروه به دلیل قوانین...

باندرجوی، چرخش ناگزیراز سرویس اطلاعاتی به بنگاه تبلیغاتی و نقش اسرائیل در آن

معنای اقدام اسرائیل برای محافظت از مجاهدین ( با توجه به همان سناریویی که اسرائیل اعلام کرد که دو تن از اعضای مجاهدین با احدی از اعضای سفارت ایران ارتباط...

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد.

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد. وقتی یک کمیته مرکزی مخفی شکل می‌گیرد، برای چه درست می شود؟ مسئولیت این کمیته و شبکه مخفی با...

سربازان پیاده آمریکا در اروپا

واقعیت آن است که مجاهدین خود بهتر از همه می دانند که دولتهای اروپایی با توجه به شناختی که از آنان دارند، صرفاً این گروه را یک مزاحم برای ایران...

مطالب پربازدید

Error: No articles to display