1 مطلب جدید

یاد روز 11 سپتامبر در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد افتادم که مجاهدین پس از حمله‌ی انتحاری هواپیماهای مسافربری به برج های دو قلو در پنتاگون جشن گرفته بودند و همین «حسین ابریشمچی» پشت میکروفون رفته بود و در مذمت امپریالیسم آمریکا و جنایتکار بودن آن چه سخنان گهرباری سر داده بود. حالا در کمال پرروریی برای نیروهای مستقر در اطراف پل فریاد می‌کشید که آمریکایی‌ها خودی هستند!

پرویز درخشان1387 -1380
همه از این مسئله اظهار خوشحالی می کردند . وجیهه در ادمه ی صحبت هایش گفت که از فردا برای شناسایی نیروهای مجاهدین بر روی تمامی تانک ها و نفربرها و خودروها می بایست طبق قراری که با آمریکایی ها گذاشته ایم ، پرچم سفید رنگ نصب کنیم تا آنها بدانند که این ادوات زرهی متعلق به مجاهدین می باشد و از بمباران آنها امتناع کنند .
آن شب را با خیالی راحت و آسوده به آسایشگاه رفتیم و بعد از چند شبانه روز یک خواب حسابی کردیم . صبح از خواب برخاستیم و بعد از صرف صبحانه شروع به نصب پرچم سفید بر روی خودروها و تانک و نفربرهای موجود در قرارگاه کردیم و سپس مشغول نظافت سالن غذاخوری و آسایشگاه و خیابان های قرارگاه شدیم . چون به دلیل جنگ و عدم رسیدگی مدتی بود که کثیف شده بودند .
ساعت حدود 9 صبح بود که " بهزاد علیشاهی " به ما گفت که برای نظافت خیابان صد قرارگاه اشرف می بایست برویم . خیابان صد بزرگترین خیابان قرارگاه اشرف بود . مقداری خوراکی و وسایل مورد نیاز را برداشتیم و سوار بر چهار لندکروز نظامی به طرف خیابان صد راه افتادیم . پنج دقیقه ای طول کشید تا به آنجا رسیدیم و مشغول به کار شدیم .
نزدیک ساعت 11 صبح بود که یک ستون بزرگ نظامی را در انتهای خیابان صد مشاهده نمودیم . ستون آرام آرام به ما نزدیک می شد . ستون خودروهای نظامی آمریکایی و انگلیسی بود که بر روی آنها پرچم های نارنجی رنگ برای علامت شناسایی برای هواپیماهای خودی نصب کرده بودند .
ستون نظامی سپس سری هم به بیمارتان اشرف زد و از مجروحان جنگ بازدیدی به عمل آورد و قول کمک های دارویی و پزشکی دادند . تقریباً یک هفته ای از بازگشت ما به قرارگاه اشرف می گذشت و مابقی نیروها نیز که در مناطق مرزی گیر افتاده بودند ، با نصب پرچم سفید بر روی خودروهای زرهی شان و با هماهنگی آمریکایی ها شروع به عقب نشینی و اشغال پادگان نظامی سپاه دوم عراق نمودند .
نصف نیروها در اشرف و نیمه ی دیگر در سپاه دوم عراق بودند . به دلیل تهدیدات و حملاتی که نیروهای 9 بدر به محل های تجمع مجاهدین می کردند ، مجبور شده بودیم به دور قرارگاه اشرف و سچاه دو م عراق حلقه ی حفاظتی و پست های ایست و بازرسی بزنیم تا از گزند نیروهای 9 بدر و خمپاره باران آنها در امان بمانیم .
روز اول با سلاح های کلاشینکف و تیربار به کمک بچه هایی که در نزدیکی پل سدور قرار داشتند ، رفتیم تا در امر حفاظت به آنها کمک کنیم . پل محل استراتژیکی بود که در کنار کازینوی متروکه و رودخانه ی زیبا قرار داشت . اطراف پل و جاده را سنگربندی کردیم و در پست های چند نفره شروع به بازرسی خودروهای عبوری شهروندان عراقی نمودیم و هر خودرویی هم که مشکوک بود به کناری راهنمایش می کردیم و حسابی مورد سؤال و جواب قرارش می دادیم . در اینجا بچه های عرب زبان خیلی به کار می آمدند .
روز از نیمه گذشته بود که چراغ های روشن یک ستون نظامی را از دور مشاهده کردیم . ده دقیقه ای گذشت تا به نزدیکی ما رسیدند . ستون نظامی نیروهای آمریکایی بود که یک جیپ لندکروز مجاهدین در جلوی آنها قرار داشت و در واقع آنها را راهنمایی می کرد . وقتی به فاصله ی پنجاه متری رسیدند ، " حسین ابریشمچی " را شناختم که سرش را از درون لندکروز در آورده بود و با صدای بلند داد می زد : خودی هستند ، خودی هستند . منظورش آمریکایی ها بود که خودی هستند ! حالا کی آمریکایی ها خودی شده بودند ، معلوم نیست ؟!!
یاد روز 11 سپتامبر در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد افتادم که مجاهدین پس از حمله ی انتحاری هواپیماهای مسافربری به برج های دو قلو در پنتاگون جشن گرفته بودند و همین " حسین ابریشمچی " پشت میکروفون رفته بود و در مذمت امپریالیسم آمریکا و جنایتکار بودن آن چه سخنان گهرباری سر داده بود . حالا در کمال پرروریی برای نیروهای مستقر در اطراف پل فریاد می کشید که آمریکایی ها خودی هستند !
روز دوم به طرف قره تپه که یک روستا در غرب قرارگاه اشرف بود رفتیم ، در حدود 60 کیلومتری قرارگاه بر سر سه راهی ، یگان پیاده ی مکانیزه ما پست ایست و بازرسی دایر کرده بود و من و بهرام علیزاده هم به آنها اضافه شدیم . در طول مسیر از چند لایه ی حفاظتی دیگر گذشتم و چند نفری از بچه های مجاهد را دیدم . در اولین پست بازرسی " محمد شفاهی " را دیدم که پدر و مادرش در دهه ی 60 به جرم همکاری با سازمان در ایران اعدام شده بودند . خودش و خواهرش تنها بازمانده ی خانواده بودند که به سازمان پیوسته و در عراق حضور داشتند . شاید کینه کشی ، او و خواهرش را به عراق کشانده بود تا از دولت اسلامی انتقام بگیرند .
حربه ای که مجاهدین بسیار از آن استفاده می کردند تا افراد را به این واسطه وارد نبرد و مبارزه با دولت ایران نمایند . اما دولت ایران بعدها این حربه را خنثی نمود تا حد امکان از اعدام افراد سیاسی خودداری کرد تا انگیزه ای برای کینه کشی اقوام نباشد .
از محمد شفاهی سراغ تانکش را گرفتم ، چون راننده ی تانک بود . خبر سلامتی تانکش را داد و گفت که سالم است است . بعد از کمی خوش و بش و احوال پرسی با او خداحافظی نمودم و به راهمان برای رسیدن به اولین حلقه ی حفاظتی دور اشرف در فاصله ی 60 کیلومتری ادامه دادیم .
ساعت از ده صبح گذشته بود که به سه راهی رسیدیم و خودمان را به یگان پیاده ی مکانیزه معرفی کردیم . آنها هم از این که چند نفر کمکی رسیده بود و ما را می دیدند خوشحال بودند . اولین پست دو ساعته را شروع کردم و چون تا حدودی به زبان عربی مسلط بودم بر روی جاده ایستادم و از خودروهای عبوری شهروندان عراقی سؤالاتی در رابطه با این که از کجا می آیند و به کجا می روند ، می پرسیدم و بعد به آنها اجازه ی حرکت می دادیم .
اکثر افراد درون ماشین های عبوری مسلح بودند ، چون صدام قبل از شروع جنگ مقادیر بسیار زیادی سلاح و مهمات برای دفاع در بین مردم عراق توزیع کرده بود و حالا که ارتش عراق شکست خورده بود و دیگر دفاعی وجود نداشت ، این افراد بیشتر این سلاح ها را برای امنیت خود و خانواده هایشان حمل می کردند . بیشتر وانت های عبوری پر از کالاهای سرقتی بود ، ولی به ما دستور داده شده بود که نه به سلاح های آنها کاری داشته باشیم و نه با اموال سرقتی .
با سقوط و فرو پاشی دولت عراق ، مردمی که سال ها در تحریم و فقر مطلق به سر می بردند ، حالا که دیگر پلیسی وجود نداشت ، شروع به غارت اموال عمومی کرده بودند . از بانک ها گرفته تا بیمارستان ها و پادگان ها و کارخانه ها ، هیچ چیز از دستبرد عراقی ها در امان نبود .
دو سه روزی از استقرار ما در پست ایست و بازرسی گذشته بود . شب ها برای استراحت و یا در مواقع بارندگی به داخل لوله های بتنی زیر جاده ی آسفالته می رفتیم و استراحت می کردیم . بعداً یک کلبه ی گلی در فاصله ی یک کیلومتری جاده پیدا کردیم که متعلق به یک فرد عرب به نام " قاسم " بود . از آن به بعد دیگر برای استراحت و آشپزی به آن کلبه می رفتیم و فقط نیروهایی که می بایست پست می دادند بر سر جاده می آمدند ، اسم آن کلبه را نیز " کلبه ی قاسم " گذاشته بودیم .
مردم روستاهای اطراف هم به واسطه ی حضور ما امنیت پیدا کرده بودند و خیال شان از دست اشرار و راهزنان مسلح راحت شده بود و برای این که جبران زحمات ما را کرده باشند ، موقع ناهار و شام به نوبت برای ما غذا درست می کردند و می آوردند و ما را از زحمت آشپزی و غذا درست کردن راحت کرده بودند . ولی چند روز بعد از قرارگاه اشرف دستور رسید از گرفتن غذا از روستاییان امتناع کنیم ، چون ممکن است غذاها به مواد سمی آغشته شده باشند . این بود که در کمال احترام به آنها اطلاع دادیم که من بعد خودمان غذا درست می کنیم و غذا نیاورند .
یک هفته ای گذشته بود که سازمان اطلاعیه صادر نمود که پنج نفر از کادرهای آن در درگیری با مزدوران رژیم ایران کشته شده اند . از شنیدن این خبر متأثر شدم . فردای آن روز قرار شد برای دورش گرفتن و استحمام در یک گروه چهار نفره به قرارگاه باز گردیم .
نزدیک ساعت 11 صبح بود که وارد قرارگاه اشرف شدیم . از بسیاری پست های ایست و بازرسی خودمان که در منطقه مستقر شده بودند ، عبور کردیم و برای آنها دست تکان دادیم . آنها هم مثل ما مشغول حفاظت در اطراف اشرف بودند . وقتی وارد قرارگاه شدیم " محمد رضا محدث " ، فرمانده ی گردان به ما گفت که دوش بگیرید و ناهار بخورید . سپس می آیم دنبالتان تا دوباره به پست ایست و بازرسی برگردیم . ما هم موافقت کردیم .
بعد از دوش گرفتن و شستن لباس های کثیف ، تقریباً نزدیک ناهار شده بود ، به طرف سالن غذاخوری راه افتادم و به سالن رسیدم . یکی از بچه های جدید که اهل تهران و از دوستانم بود به نام " بهروز " را دیدم و با او سلام و احوال پرسی نمودم . ترجیح دادم ناهار را با هم و در یک گوشه ی خلوت سالن بخوریم تا بتوانیم اخبار و موضوعات را رد و بدل کنیم .
اولین چیزی که به من گفت راجع به کشته شدن پنج نفر از کادرهای مجاهدین به دست یکی از نفرات جدیدالورود بود . با تعجب از او پرسیدم سازمان که اطلاعیه داده این پنج نفر در مناطق مرزی در درگیری با مزدوران رژیم ایران کشته شده اند ! که در جوابم گفت : اینها همه دروغ است .
یک پسر جوان 22 ساله که اهل کرمانشاه بوده ، سازمان او را در ترکیه با وعده ی کار و حقوق بالا به عراق و قرارگاه اشرف کشانده بود . پسر جوان که نامش " حمید " بود وقتی به اشرف آمده و متوجه دروغ بودن همه چیز شده بود ، بنای ناسازگاری را گذاشته و به مسئولان مجاهدین گفته بود که می خواهد برود و در ایران نامزد دارد و قصد داشته در ترکیه با کار کردن ، پولی برای زندگی آینده اش پس انداز کند و اصلاً دنبال نظامی گری و سیاست نبوده است !!
ولی مسئولان سازمان دیگر به او اجازه ی خروج از اشرف را نمی دهند و پسر جوان مجبور می شود ماهها در قرارگاه اشرف بماند و تحت تعلیمات نظامی قرار بگیرد . مسئولان سازمان برای نگه داشتن او به وی می گویند به محض شروع جنگ آمریاک و عراق ما نیز برای سرنگونی جمهوری اسلامی به مرزهای ایران حمله ور می شویم و سیستماتیک به ایران می رویم و پس از پیروزی تو هم می توانی بروی به دنبال زندگی ات !
جوان کُرد ، وقتی همراه با دیگر نیروها به مناطق مرزی آورده می شود ، مدت ها شرایط سخت آنجا و بمباران ها را تحمل می کند ، ولی خبری از حمله به سوی مرزهای ایران نیست ، تا این که مجاهدین با نیروهای آمریکایی قرارداد آتش بس امضا می کنند و به تمام نیروها که در مناطق مرزی عراق و ایران پراکنده هستند ، دستور می دهند در قالب ستون های نظامی و با نصب پرچم سفید بر روی زرهی ها و خودروهای خود اقدام به عقب نشینی و بازگشت به قرارگاه اشرف نمایند .
بسیاری از نفرات با شنیدن این خبر شوکه شدند . چون اصلاً تمایلی برای بازگشت به جهنم اشرف را نداشتند . آنها حاضر بودند بمیرند ، ولی دیگر به قرارگاه اشرف باز نگردند . یکی از این نفرات همین جوان 22 ساله ی کرُد بوده که تصمیم می گیرد تا فرصت باقی است از دست نیروهای مجاهدین بگریزد و خودش را به مرز ایران برساند .
از زمانی که همراه با تعداد دیگری از کادرهای مجاهدین در پشت یک کامیون نظامی آیفا نشسته بود و کامیون آرام آرام در جاده ی آسفالته به سمت قرارگاه اشرف در حال حرکت بود ، ناگهان سلاح کلاشینکف خود را از ضامن خارج کرده و در یک اقدام جنون آمیز نفرات داخل کامیون را به رگبار می بندد ، پنج نفر از کادرها در جا کشته و تعدادی دیگر زخمی می شوند .
خون تمام فضای پشت کامیون را فرا گرفته بود . حمید ، جوان 22 ساله کٌرد ، به سرعت از عقب کامیون نظامی به پایین می پرد و شروع به دویدن می کند . در همین لحظه یک جیپ لندکروز که با فاصله پشت سر آنها می آمده ، صحنه را می بیند و به سرعت به تعقیب جوان کرُد می پردازد . مدت کوتاهی نمی گذرد که به او می رسند . جوان 22 ساله در حالی که سلاح خود را بر زمین انداخته بود و دستانش را به علامت تسلیم بالا برده بود ، توسط دو نفر از کادرهای مجاهدین خلق به رگبار بسته می شود !
دیگر نفرات نیز که از راه می رسند ، هر کدام خشابی در بدن او خالی می کنند و جسد جوان 22 ساله کاملاً متلاشی می شود و جنازه را در همان بیابان رها می کنند و همراه با کشته ها و زخمی ها به قرارگاه اشرف می آیند .
صحبت های بهروز که به اینجا رسید ، فرمانده اش از دور او را دید و صدایش کرد . او از من خداحافظی نمود و تأکید کرد که مسئله را پیش خودم نگه دارم . به او قول دادم که در رابطه با این موضوع پیش کسی صحبتی نکنم . ظرف ناهار خودم را برداشتم و با بی میلی تمام به سمت ظرف شویی سالن غذاخوری راه افتادم و آن را شسته و در جایش قرار دادم و به طرف آسایشگاه رفتم که در بین راه " محمد رضا محدث " ، فرمانده ی گردان را دیدم .
به من گفت تا غروب اشرف هستیم بعد مجدداً به پست ایست و بازرسی بر می گردیم . به او گفتم اجازه بدهید در این فاصله سری به گورستان اشرف بزنم و بر سر قبر کشته شدگان در جنگ که از دوستان و فرماندهان من بودند ، فاتحه ای بخوانم . با این امر موافقت کرد و به همراه دو نفر دیگر یک جیپ لندکروز برداشتیم و به سمت قطعه ی مروارید یا همان گورستان زیبا و معروف قلعه ی اشرف به راه افتادیم .
از کنار مجسمه ها و محوطه های گلکاری شده که به شکل زیبایی تزئین شده بود ، عبور کردیم و به قطعه ی کشته شدگان جدید رسیدیم . اکثریت را در آنجا خاک کرده بودند : از بیژن محیطی و عمر دهانی گرفته که در درگیری با کردها کشته شده بودند تا کسانی که در جریان بمباران هواپیماهای آمریکایی جانشان را از دست داده بودند .
در ضلع غربی گورستان ، قبر جاوید حسینی را که نیروهای 9 بدر سرش را بریده بودند دیدم و در کنار قبر او آرامگاه فرهاد مستوفی و کریم احد را که دستان شان از ناحیه آرنج به وسیله ی نیروهای 9 بدر قطع شده بود و سپس زنده به گور شده بودند را مشاهده نمودم . سپس به قبرهای پنج نفری رسیدیم که توسط حمید ، جوان 22 ساله کُرد به قتل رسیده بودند ، چقدر آرام و بی سر و صدا برای همیشه خوابیده بودند .
یک ساعتی در گورستان بودیم و سپس به قرارگاه هفت بازگشتیم و در ساعت 7 بعدازظهر سوار بر دو دستگاه جیپ لندکروز قرارگاه اشرف را ترک کردیم تا خودمان را به مابقی نیروها در فاصله ی 60 کیلومتری و در نزدیکی روستای قره تپه برسانیم .
در اردیبهشت ماه ها هوای شمال عراق خنک مطبوع است و فقط ظهرها کمی گرم می شود . ظهرها برای این که از گرما در امان بمانیم به کلبه ی قاسم در فاصله ی یک کیلومتری جاده که یک کلبه ی گلی و خنک بود ، پناه می بردیم . " جمشید چهار لنگ " هم وسایل آشپزخانه و تانکر کوچک آب را در کنار کلبه قرار داده و یک آشپزخانه سیار راه انداخته بود . بعدازظهرها که هوا خنک تر می شد زیر اندازی کنار نخل ها می انداختیم و مشغول نوشیدن چای می شدیم و با دوربین های نظامی ، اطراف و بچه های خودمان را روی جاده نظاره می کردیم .
هر چند ساعتی یک بار پست ها و نفرات روی جاده عوض می شدند تا خستگی آنها را کم طاقت نکند . شب ها هم موقع بارندگی دیگر لازم نبود به لوله های بتنی زیر جاده پناه ببریم ، چون کلبه ی قاسم برای همه نفرات در حال استراحت جای کافی داشت .
یک روز ظهر وقتی لباس نظامی ام را به دلیل گرما از تن در آورده بودیم و با زیرپوش بر روی زیر اندازی در کلبه ی قاسم مشغول استراحت بودم تا خوابم ببرد ، یکی از همشهری های من به نام " علی کمالی " وارد کلبه شد و به من گفت : از جایت تکان نخور ، از او پرسیدم چرا ؟ در جوابم گفت کنار دستت و در سمت چپ یک عقرب قرار دارد .
به آرامی و با گوشه ی چشم نگاهی به سمت چپ خود انداختم و عقرب را که مترصد حرکت و زده نیش بود ، مشاهده کردم . از جایم تکان نخوردم ، علی کمالی به سرعت دست به کار شد و با پوتین نظامی ، عقرا را کشت . خدا می داند اگر در آن روز عقرب مرا نیش می زد با آن اوضاع به هم ریخته ی عراق ، که هیچ بیمارستان و درمانگاهی در کار نبود ، آیا می توانستم از زهر مهلک آن جان سالم به در ببرم یا نه ؟!!
روزها پشت سر می گذشت و اردیبهشت از نیمه گذشته بود . روز سه شنبه ظهر نزدیک ساعت 2 بود که دو تا از بچه ها از سر جاده با یک لندکروز خود را به سرعت به کلبه ی قاسم که محل استراحت و استقرار نیروها و فرمانده ی گردان بود ، رساندند و اطلاع دادند که یک ستون نظامی آمریکایی دارد به ما نزدیک می شود . روز قبل هم وقتی درون سنگرهای کنار جاده ی آسفالته بودیم دو تا از هیلکوپترهای آپاچی آنها بر روی سر ما چرخی زده و پس از شناسایی رفته بودند .
چند دقیقه ای نگذشت که سه خودروی زرهی آمریکایی که مجهز به تیربارهای سنگین بودند به نزدیکی کلبه رسیدند . نفرات پشت تیربار به دشت هوشیار و آماده ی شلیک بودند . چون تمامی ما سلاح به دست از درون کلبه خارج شده بودیم و در اطراف پخش بودیم و آنها را نظاره می کردیم . متعجب بودیم برای چی به آنجا آمده اند .
" جمشید چهار لنگ " که به زبان انگلیسی تسلط کامل داشت پس از احوال پرسی و خوش و بش کردن با آنها نقش مترجم فرمانده ی گردان ، " محمد رضا محدث " را به عهده گرفت و اولین سؤالش از آمریکایی ها این بود که آیا مشکلی پیش آمده که به اینجا آمده اند ؟
فرمانده ی آمریکایی ها در جواب گفت : شما باید ایست و بازرسی را به ما تحویل دهید و افراد مسلح خود را به قرارگاه خودتان باز گردانید . ما خودمان امنیت این منطقه را به عهده می گیریم و دیگر نیازی به حضور شما نیست .
فرمانده ی گردان هم با این امر موافقت کرد و دستور جمع آوری وسایل را داد . توی این فاصله بچه هایی که بر سر جاده نگهبانی می دادند نیز به جمع ما ملحق شدند و خواستار تعیین تکلیف شدند که " محمد رضا محدث " به آنها گفت : دیگر نیازی نیست به سر جاده بروید و وسایل تان را جمع کنید ، چون خود آمریکایی ها بر روی جاده کار نگهبانی و حفاظت را انجام می دهند .
از نظر قانونی هم این امر درستی بود ، چون به هر حال آنها عراق را اشغال کرده بودند و وظیفه ی قوای اشغالگر بود که تأمین امنیت کشور را به عهده بگیرند . در فاصله ای که داشتیم وسایل خودمان را جمع آوری می کردیم ، فرمانده ی آمریکایی به سمت " جمشید چهار لنگ " رفت و از او خواست که مقداری از وسایل آشپزخانه و تانکر کوچک آب را به آنها در قبال دریافت دلار بفروشیم .
" جمشید چهار لنگ " هم پس از کمی شوخی با او و چانه زدن برای فروش قابلمه ها و دیگر وسایل به او گفت که همه ی آنها را به صورت رایگان برای آنها باقی می گذاریم و پولی نمی گیریم . فرمانده ی آمریکایی هم از این امر خوشش آمد و هدیه ی گران قیمتی به جمشید چهار لنگ داد و از او تشکر کرد .
چند دقیقه ای گذشت که سوار بر شش دستگاه جیپ لندکروز شدیم و آرام آرام به سمت جاده به راه افتادیم . ستون نظامی آمریکایی در محل استقرار ما بر روی جاده ایستاده بود و نفرات آن به سرعت در حال سنگر سازی جدید و نصب آنتن بی سیم بودند و تعدادی هم علایم ایست و بازرسی و سیم خاردار نصب می کردند . کارشان را به سرعت و با جدیت انجام می دادند . یکی از آنها که از گرما کلافه شده بود یک دبه ی کوچک چهار لیتری آب برداشته بود و به درون توالت صحرایی که ما درست کرده بودیم رفت تا دوش مختصری بگیرد و قدری خنک شود .
" محمد رضا محدث " هم به ما می گفت : برای سربازان آمریکایی دست تکان دهیم و با آنها خوش و بش نماییم و این طور وانمود کنیم که با آنها رابطه ی خوبی داریم . عجب آدم دو رویی بود ، تا دیروز می گفت که اینها چپاولگر و استثمارگر هستند و اصلاً ما با اینها هم خوانی نداریم ، ولی حالا می گفت که برای آنها دست تکان دهیم و اظهار دوستی نماییم !
بر روی جاده ی آسفالته رسیدیم و بر سرعت خودروهای خودمان افزودیم . پس از ده دقیقه به لایه های دیگر حفاظتی رسیدیم . در آنجا هم نیروهای آمریکایی قرار داشتند و بچه های ما مشغول جمع آوری وسایل شان برای بازگشت به قرارگاه اشرف بودند .
چون جاده کمی شلوغ بود ، یک ساعتی گذشت تا به اشرف رسیدیم و از دروازده ی شرقی وارد شدیم و بچه های درون قرارگاه از دیدن ما متعجب شدند و سؤال می کردند برای چی باز گشته ایم و ایست و بازرسی ها را به کی سپرده ایم ؟! که در جواب می گفتم : آمریکایی ها آمدند و محترمانه ایست و بازرسی ها را تحویل گرفتند و به ما گفتند به قرارگاه خودتان باز گردید .
مابقی نفرات سازمان هم که در نزدیکی سپاه دوم عراق بودند به داخل آن پادگان نظامی بازگشتند و در آنجا مستقر شدند . نیروهای به جان آمده ی سازمان دیگر رمقی نداشتند و اساساً بریده و در پی تعیین تکلیف خود بودند . در همان سنگرهای متروکه و مخروبه ی عراقی که آدم های سازمان دنبال تکه نانی بودند تا سیر شوند ، جلسات و نشست های موسوم به عملیات جاری از سر گرفته شد و در ابتدا ناراضیان و پذیرشی های جدیدالورود در اولویت قرار گرفتند که سوژه ی نشست ها شده تا هدایت شوند .
خیلی ها که سر موضع خود مصر بودند که از سازمان بروند ، دسته جمعی به همان ستاد پذیرش واقع در قرارگاه اشرف منتقل شدند تا با کنترل بیشتر و با استفاده از روش ها و تکنیک مغز شویی شاید که کوتاه آمده و کماکان در مناسبات ماندگار شوند . اما ناراضیان بر تصمیم خود مبنی بر خروج از سازمان اصرار داشتند و برای سازمان مشکل ساز شده و آرامشی باقی نگذاشتند .
اما " فردین فتحی " با نام مستعا ر" صادق " که از بچه های هم دوره ی من بود ، جسورانه با تحمل تحقیر و فحش و ناسزا در هجوم و فضای القاء شده مبنی بر آن که وی نفوذی و مزدور اطلاعات است ، مقاومت می کرد و مصرانه درخواست خروج از سازمان از همان سپاه دوم عراق را داشت . وی شب و روز تحت کنترل شدید بود که فرار نکند . از طرفی هر روز سوژه ی جلسات تحقیر آمیز عملیات جاری قرار می گرفت ، شاید که از موضع خودش گامی به عقب بنهد ، اما او به ماهیت سازمان پی برده بود و هوشیارانه در پی خروج از سازمان بود و قصد داشت به دنبال زندگی خود برود .
اما زندگی فردین طور دیگری رقم خورد و در ادامه ی فشار روحی و فیزیکی روز افزون ، کاسه ی صبرش لبریز شد و در منتهای ضعف و استیصال در تاریخ 18 اردیبهشت 1382 در تنهایی خود با شلیک یک گلوله به سرش ، در اعتراض به مناسبات سازمان به زندگی اش خاتمه داد و به آرامش رسید .
به خوبی یادم هست که آن ایام هنوز بگیر و ببند در عراق ناامن فراوان بود و ترددات از سپاه دوم به قرارگاه اشرف به سختی میسر بود و لیکن چاره ای نبود ؛ الا این که سازمان نیاز داشت به خاطر جلوگیری از درز کردن و پخش این شاهکار جنایی خویش در درون مناسبات ، از جنازه راحت شود و عملاً با راه انداختن یک اکیپ چهار نفره توانست جنازه را به گورستان مروارید واقع در اشرف منتقل نموده و دفن نماید .
مزار فردین ماهها با یک علامت چوبی با ثبت یک شماره از سایر مزار قربانیان سازمان متمایز بود ، طوری که نظر مراجعین به مزار مروارید را به خودش جلب می کرد و سؤال برانگیز شده بود .
نفر دومی که در سپاه دوم عراق با شلیک گلوله به زندگی خویش پایان داد ، جوان 22 ساله ای به نام " سهیل ختار " بود که قبلاً به خاطر مخالفتش با سازمان به مدت 48 ساعت در سلول انفرادی به سر برده بود . او اهل شهر کرج بود که در ترکیه با سازمان آشنا و به عراق منتقل شده بود ، ولی وقتی مسیر خود را با سازمان هم خوان ندید ، چون راه گریزی برای جدا شدن در پیش نبود ، لوله ی اسحله را در زیر چانه اش قررا داد و با شلیک یک گلوله پایان زندگی را برای خودش رقم زد .
سازمان حسابی درمانده شده بود و تمام تلاشش را می کرد که این اتفاقات و خودکشی ها را پنهان نگه دارد و به نیروها روحیه بدهد و در همین راستا اینگونه تداعی می کرد که ما به زودی و در کنار آمریکایی ها برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی به ایران می رویم و همان الگوی اتحاد آمریکا با نیروهای ائتلاف شمال در افغانستان برای سرنگونی طالبان دوباره و در راستای سرنگونی نظام اسلامی ایران تکرار می شود .
با این استدلال نیروها را تشویق کرد که در منطقه ی وسیعی از شمال عراق پخش شوند و اقدام به جمع آوری تانک ها و توپ ها و ادوات زرهی باقیمانده ی ارتش صدام نمایند تا پس از باز سازی ، آنها را در امر سرنگونی به کار بگیرند . تیم ها و گروه های چند نفره ای شکل گرفت تا اقدام به جمع آوری ادوات زرهی نمایند . طی چند روز و با دادن پول به عراقی ها در قبال نشان دادن مکان های وجود تانک و توپ ، تعداد زیادی تانک های تی 72 و تی 62 و توپ های سنگین جمع آوری گردید .
من هم چند روز پیاپی با بچه های قرارگاه هفت به مناطق جنگی شمال عراق رفتیم و تعداد زیادی توپ و تانک و نفربر را با خودمان به قرارگاه اشرف آوردیم . مردم عراق در حالی که همه نظامی های عراقی از ترس اسارت لباس نظامی را از تن در آورده و فرار کرده بودند ، وقتی عده ای را با لباس فرم نظامی و اسلحه به دست در جاده ی بغداد - کرکوک مشاهده می کردند ، با تعجب نگاه می کردند . تنها فرق ما با ستون های نظامی دیگر این بود که پرچم سفید بر روی خودروهای نظامی مان نصب کرده بودیم که علامت شناسایی برای نیروهای آمریکایی بود .
از مواضع توپخانه ی ارتش عراق در شمال تا پادگان های نظامی را تک به تک جستجو کردیم . مواضع توپخانه ی عراقی ها به شدت از طرف هواپیماهای نیروهای آمریکایی و انگلیسی بمباران شده بود و مهمات عمل نکرده در گوشه و کنار پراکنده بود . عجب جای خطرناکی آمده بودیم ، کوچکترین غفلت و اشتباهی به قیمت جان مان تمام می شد .
در راه بازگشت به اشرف یکی از تیم های مجاهدین را با خودروهای نظامی مشاهده کردیم ، چیزی برایمان تعریف کردند که متعجب شدیم . گفتند امروز صبح چند روستایی عراقی آنها را دیده اند و به آنها پیشنهاد فروش هواپیمای میگ را داده اند ، چون عراقی ها فهمیده بودند مجاهدین در قبال گرفتن تانک های پیشرفته ی تی 72 پول می دهند .
سر تیم گروه مجاهدین می گفت : اول حرف آنها را باور نکردیم ، ولی آنها به ما گفتند می توانید از هواپیمای جنگنده دیدن کنید . به همراه آنها به طرف روستای شان رفتیم . منطقه ای نسبتاً جنگلی بود و وقتی نزدیک تر شدیم ، در میان درختان و شاخ و برگ های پوشیده ، هواپیمای میگی را مشاهده کردیم . معملوم شده بود دولت صدام مدتی قبل از شروع جنگ به خاطر در امان ماندن هواپیماهای جنگی اش یا آنها را در مناطق شنی در زیر خروارها شن دفن کرده بود یا به روستاییان داده بود تا در مناطق جنگلی پنهان نمایند . اکیپ مجاهدین از خرید هواپیمای مورد نظر صرف نظر کرده و به روستاییان گفتند که هواپیمای جنگنده به کار آنها نمی آید .
با آن اکیپ به اشرف بازگشتیم و از فردا دیگر شروع به جابجایی مهمات زاغه های عراقی به سمت زاغه های مجاهدین کردیم . در نزدیکی قرارگاه اشرف یکصد زاغه ی مهمات وجود داشت که عفتاد تای آنها متعلق به ارتش عراق و سی تا دیگر به سازمان مجاهدین تعلق داشت . اکثریت نفرات مستقر در قرارگاه اشرف به تخلیه ی مهمات زاغه ها روی آورده و نفرات مستقر در سپاه دوم عراق کار جمع آوری تانک و توپ و نفربر را انجام می دادند .
تا می توانستیم در حال جمع آوری سلاح و مهمات بودیم . به عنوان مثال گروه دوازده نفره ی ما در دو روز تعداد 480 موشک سه متری کاتیوشا را از زاغه های عراقی ها جابجا کرد و به زاغه های سازمان منتقل نمود . هوا به شدت گرم شده و مقداری از مهمات در بیرون چیده شده بود و در کنار آنها خاکریز کشیده بودند . برخی از این زاغه های صحرایی هدف راکت های هواپیماها یا هلیکوپترهای آمریکایی قرار گرفته و منهدم شده بودند و برخی دیگر دست نخورده باقی مانده بودند که می بایست مهمات آنها را به درون زاغه ها منتقل می کردیم .
از صبح ساعت 6 شروع به کار می کردیم و تا ساعت 6 بعدازظهر کار را یکسره ادامه می دادیم . در یک روز ظهر که هوا خیلی گرم بود و عرق از سر و رویمان می ریخت ، ناگهان خاکریز بغلی که مهمات زیادی در آن قرار داشت منفجر شد . برای این که در امان بمانیم ، به سرعت زمین گیر شدیم . آتش مهیبی به همراه دود و صدای انفجارهای پی در پی به هوا برخاست .
نزدیک یک ساعت در پشت خاکریز زمین گیر بودیم و تکان نمی خوردیم تا انفجارها تمام شود . کار جابجایی مهمات تمامی نداشت ، هر چقدر جابجا می کردیم ، هنوز باقی بود . معلوم بود صدام حسین تمام پول این مملکت را در سالیان حکومتش صرف خرید سلاح و مهمات کرده است .
روز چهارشنبه بعدازظهر اطلاع دادند که به نشست خواهر " فائزه " می رویم . خودمان را آماده کردیم و لباس تشریفات را پوشیدیم و با پای پیاده به سمت سالن نشست راه افتادیم و وارد آن گردیدیم و بر روی صندلی هایی که از قبل چیده شده بودند ، جای گرفتیم .
با حضور خواهر فائزه و صحبت های او نشست شروع گردید و حول استقرار نیروهای آمریکایی در پست های ایست و بازرسی صحبت شد و هر کس متناسب با عقیده اش حرفی زد . بعضی ها هم گله مند بودند که چرا حسب گفته ی مسعود رجوی ، به سمت مرزهای ایران حمله ور نشدیم و برای سرنگونی رژیم ایران نرفتیم ؟! نشست به پایان رسید و برای صرف شام به طرف سالن غذاخوری راه افتادیم .
پنجشنبه را هم که روز نسبتاً سبکی بود تا شب سر کردیم و پس از مشاهده ی یک فیلم سینمایی برای خواب به آسایشگاه رفتیم تا جمعه صبح برای کار مجدد برخیزیم . روز جمعه 10/5/2003 طبق معمول ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدیم و پس از اصلاح صورت و پوشیدن یونیفورم نظامی برای صرف صبحانه به طرف سالن غذا خوری راه افتادیم . پس از صبحانه که یک لیوان چای و مقداری نان و پنیر بود در بیرون سالن و در حیاط وسیع کنار آن برای گرفتن دستور کار تجمع کردیم .
" مجید سجادی " فرمانده ی یگان آمد و شروع به توضیح دادن کار صبح جمعه کرد . کمی تعجب کردم . بر عکس همیشه که روزهای جمعه به نظافت قرارگاه هفتم و خود قرارگاه اشرف می پرداختیم ، این بار از ما خواسته شده بود که برویم و سنگرهای جمعی را که قبل از جنگ کنده بودیم ، دوباره نظافت و آماده سازی کنیم . چون آتش جنگ مدتی بود فرو کش کرده بود و کسی از این سنگرها استفاده نمی کرد ، خیلی به هم ریخته و کثیف شده بودند ، ولی تمیز کردن آنها برای چه بود ؟!
بدون این که سؤالی بکنیم و یا در برابر دستور داده شده مقاومت ، با بچه های دیگر به طرف سنگرها راه افتادیم و کارمان را شروع کردیم . هنوز یک ساعتی نگذشته بود که صحبت های " محمد رضا محدث " فرمانده ی گردان با " بهزاد علیشاهی " را به طور اتفاقی شنیدم ، که محدث می گفت : بهزاد به محض این که سوت را کشیدند سریع وارد سنگرها شوید ، چون معلوم نیست چی می شود . منظور از حرفش را نفهمیدم ولی مدت زیادی نگذشت تا معنی کلامش را درک کنم .
دو هلیکوپتر آپاچی آمریکایی بر روی قرارگاه اشرف شروع به پرواز کردند و در مدار بالاتر آن چند هواپیمای جنگنده ی اف 18 شروع به شکستن دیوار صوتی می کردند و گاهی با شیرجه زدن به طرف پایگاه های موجود در اشرف جولان می دادند و گاهی با زدن منور برای ماهواره ها کار شاخص گذاری را برای بمباران های بعدی انجام می دادند .
کم کم به اوضاع مشکوک شدم ، البته بقیه ی نفرات هم مثل من گیج و حیران بودند که این هلیکوپترها و هواپیماها چه کار می کنند . چند نفری از بچه ها سریعاً با لندکروز از پست نگهبانی شرق قرارگاه اشرف خودشان را به فرماندهی رساندند و خبر دادند که از زمین توسط تانک ها و نفربرهای لشکر پنجم زرهی ارتش آمریکا و از هوا توسط جت های جنگنده و هلیکوپترها محاصره شده ایم . همه متعجب بودیم که جریان چیست ، چون ما با آمریکایی ها در حالت آتش بس بودیم ، حالا چه شده بود که به یک باره آنها ما را از زمین و هوا محاصره کرده بودند ؟!!

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

نهادهای حقوق بشری به دنبال پاکسازی سوابق سیاه گروهک تروریستی مجاهدین

سخنگوی شورای عالی امنیت ملی با بیان اینکه بیشترین تعداد شهروندان و مسئولان ایران توسط گروهک تروریستی منافقین ترور شده‌اند، گفت: اما نهادهای حقوق بشری بدون توجه به این مسئله، سعی دارند سوابق سیاه آنان را پاکسازی کنند.

محاکمه عضو سابق گروهک منافقین به اتهام قتل

عضو سابق گروهک منافقین که بعد از برقراری رابطه پنهانی با زنی جوان شوهر او را به قتل رسانده بود درحالی‌که پیش از این در دادگاه انقلاب به اتهام محاربه و جاسوسی به اعدام محکوم شده بود این بار در دادگاه کیفری به اتهام قتل محاکمه شد.

انگلی به نام "منافقین" نمی‌تواند به ترامپ کمکی کند

یک پایگاه اینترنتی آمریکایی نوشت: دولت جدید آمریکا نباید سیاست خارجی خود را با هوس‌های یک گروه تروریستی (منافقین) همسو کند، زیرا این به معنای دشمنی دولت آمریکا با مردم ایران است، که عمیقاً از این گروه متنفر هستند.

ولخرجی های گروهک منافقین در راه کسب حمایت

سازمان تروریستی منافقين، باز هم سر کیسه را شل کرده و این‌بار کابینه و نزدیکان ترامپ از حاتم‌بخشی‌های آنها بهره‌ می‌برند. خبرگزاری آسوشیتدپرس در گزارشی افشاگرانه نوشته: «الین چائو»، وزیر حمل‌ونقل آمریکا، دو سال قبل برای یک سخنرانی پنج‌دقیقه‌ای از سازمان…

مصونیت قضایی گروهک تروریستی منافقین از سوی کشورهای غربی را رفع کنید

دبیر ستاد حقوق بشر در نامه به موگرینی درباره مجاهدین مصونیت قضایی گروهک تروریستی منافقین از سوی کشورهای غربی را رفع کنید

مطالب پربازدید