درست نمی‌دانم که واژه تیف را تا به حال شنیده‌اید یا نه و اگر شنیده‌اید چقدر درباره‌ی آن می‌دانید و با چه عینکی آن را دیده‌اید؟ تیف ظاهری ساده و تعریفی مشکوک داشت . در سرزمین نفرین شده ی عراق و بعد از سقوط صدام ، دولت آمریکا اقدام به ساختن تیف در کنار قرارگاه اشرف مقر اصلی سازمان مجاهدین خلق ایران کرد . اعضای جدا شده از مجاهدین تحت نظر ارتش آمریکا باید وارد تیف می‌شدند و این ورود اجتناب ناپذیر در حلقه‌های متعدد منظم سیم خاردارهای " نظم نوین " برای اهالی تیف معنایی جز بازداشتی نوین را نداشت!

« فصل دوم »
از چاله به چاه ( در زندان تیف)
پرویز درخشان1387 -1380
نزدیک به دو هفته در زندان خروجی مجاهدین بودیم و بیشتر وقتم را در این روزها به مطالعه می پرداختم. زمستان از راه رسیده بود و سرما و بارندگی توأمان ادامه داشت . چند روزی گذشت و یک روز که برای پر کردن مخزن نفت بخاری به بیرون رفته بودم ، پسر جوانی را در ساختمان های پایینی مشاهده کردم . وقتی که به اتاق بازگشتم به کمال و فریبرز گفتم که علاوه بر ما سه نفر ، یک پسر جوان هم در پایین زندان است ، اگر موافق هستید بعد از ناهار یک سری به او بزنیم و از وضعیتش جویا شویم که کمال و فریبرز موافقت کردند .
بعد از ناهار سه نفری به سمت اتاق پسر جوان راه افتادیم و به آنجا رسیدیم . کمال با حوصله درب اتاق او را زد و پسر جوان در آستانه ی درب ظاهر شد . معلوم بود از نظر روانی در وضعیت زیاد خوبی نیست . پس از سلام و احوال پرسی چند دقیقه ای پیش او ماندیم و چون فضا را برای ماندن زیاد مناسب ندیدیم ، از او خداحافظی کردیم و به اتاق هایمان بازگشتیم .
نام این پسر جوان " یاسر عزتی " پسر شکنجه گر معروف مجاهدین به نام " حسن عزتی " با نام مستعار " نریمان " بود که چندین سال پیش با وعده های فراوان از آلمان به عراق آورده شده بود و حالا عزمش را جزم کرده بود از مجاهدین جدا شده و به دنبال زندگی عادی خود برود .
دو سه روزی او را از دور می دیدیم که مشغول ورزش کردن است ، ولی به یک باره غیبش زد و دیگر اثری از او ندیدیم . بعدها معلوم شد برای ویزیت دکتر همراه با اسکورت مجاهدین به بغداد رفته و در آنجا از دست نفرات همراه گریخته و خودش را به سفارت آلمان رسانده و چون اقامت دائم آلمان را داشت ، توانست به آلمان رفته و در آنجا علیه سازمان مجاهدین دست به افشاگری بزند و سازمان دیده بان حقوق بشر در گزارشی که در سال 2005 میلادی علیه سازمان مجاهدین خلق انتشار داد به گفته ها و افشاگری های او استناد کرده بود .
در مدت دو هفته ای که در زندان خروجی مجاهدین بودیم ، یک بار " پریا " که یک مترجم ایرانی زبان آمریکایی بود به همراه دو درجه دار ارتش آمریکا که از رکن دو ارتش یا همان بخش اطلاعات بودند به ملاقات ما آمدند و پرسش هایی را مطرح نمودند که به آنها جواب دادیم و در آخر گفتند که به زودی به دنبال شما می آیم و شما را به قسمت تحت نظر آمریکایی ها منتقل می کنیم .
روز چهاردهم دی ماه ساعت ده صبح بود که در اتاق روی تختخواب دراز کشیده بودم و پتو روی صورتم بود که متوجه شدم درب اتاق به شدت باز شد و پتو از روی صورتم کنار زده شد . با کمال تعجب یک سرباز آمریکایی مسلح را بالای سرم دیدم که به زبان انگلیسی می گفت : " پاشو ، پاشو ."
از جا برخاستم و دیدم که تعداد زیادی سرباز و درجه دار مسلح آمریکایی درون اتاق های زندان ریخته اند و در حال بازرسی و جستجو می باشند . معلوم نبود دنبال چه می گردند . ما سه نفر را به اتاق دیگری که یک مبل رنگ رو رفته در آن قرار داشت هدایت کردند و یک سرباز آمریکایی مسلح به زبان فارسی سلیس صحبت می کرد و از ما خواست که روی مبل بنشینیم و به سؤالات سرهنگ زن آمریکایی به نام " اوبراین " پاسخ دهیم .
اولین سؤال سرهنگ از ما این بود که : " شما اینجا زندانی هستید ؟ " که وقتی با جواب مثبت ما روبرو شد ، از ما پرسید : " چه جرمی مرتکب شده اید که شما را اینجا زندانی کرده اند ؟ " در جواب گفتم : " جرم خاصی نکرده‌ایم و فقط خواستار جدایی از سازمان مجاهدین شده‌ایم و ما را به اینجا منتقل کرده اند."
آمریکایی ها از ما خواستند که وسایل مان را جمع کنیم و آماده شویم تا پس از بازرسی زندان با آنها به قسمت تحت نظر آمریکایی ها برویم . چون از قبل وضعیت قسمت تحت نظر آمریکایی ها را می دانستم ، به سرعت سعی کردم آخرین دوش خود را بگیرم تا این که چند روزی لااقل راحت باشم .
یک ساعتی گذشت تا کار آمریکایی ها تمام شد و ما هم با ساک ها و وسایل مان بیرون زندان آمدیم تا سوار کامیون های نظامی آمریکای شویم . در بیرون از زندان دو نفربر زرهی که تیربار سنگین روی آنها نصب بود ، کنار درب ورودی ایستاده بودند و سربازان آمریکایی هم مشغول سوار شدن بر خودروهای زرهی و کامیون ها بودند . با اشاره ی یک درجه دار آمریکایی سوار کامیون شدیم و ستون نظامی ارتش آمریکا به راه افتاد تا به قسمت تحت نظر آمریکایی ها که " تیف " (Tipf) نامیده می شد منتقل شئویم و دوران تازه ای از اسارت را آغاز کنیم .
درست نمی دانم که واژه تیف را تا به حال شنیده اید یا نه و اگر شنیده اید چقدر درباره ی آن می دانید و با چه عینکی آن را دیده اید ؟ تیف ظاهری ساده و تعریفی مشکوک داشت . در سرزمین نفرین شده ی عراق و بعد از سقوط صدام ، دولت آمریکا اقدام به ساختن تیف در کنار قرارگاه اشرف مقر اصلی سازمان مجاهدین خلق ایران کرد . اعضای جدا شده از مجاهدین تحت نظر ارتش آمریکا باید وارد تیف می شدند و این ورود اجتناب ناپذیر در حلقه های متعدد منظم سیم خاردارهای " نظم نوین " برای اهالی تیف معنایی جز بازداشتی نوین را نداشت !
ساده تر بگویم ، تیف یک زندان بود ، زندانی که ساختمان نداشت یا بهتر بگویم هیچ چیز نداشت . در بیابان های برهوت خان قرفه ، گوشه ای از زمین قرارگاه اشرف را با انواع سیم خاردار و خاکریز و راه بند ، جدا و محصور کرده بودند و زندانیان (اعضای جدا شده از مجاهدین) بر اساس توافقی میان مجاهدین و دولت آمریکا باید سالیان سال در صحرایی زندانی می شدند .
در تیف القاب فراوانی به ما دادند ، نخستین روز که ما را مهمان دولت آمریکا خواندند و انبوهی تشویق شفاهی و کذایی نثارمان کردند که چه شجاعتی به خرج داده اید و از یک سازمان تروریستی جدا شدید . مدتی بعد هنگامی که پرسیدیم چرا باید زندانی باشیم ؟ گفتند : تروریست هستید و بعدها اسیر جنگی خوانده شدیم و پس از آن نیز شهروند تحت حفاظتی در بند چهارم کنوانسیون ژنو و بالاخره پای کمیساریای عالی پناهندگان UN را باز کردند و گفتند پناهنده هستید .
با وجود همه ی این القاب و عناوینی که بار ما می کردند ، در عمل هیچ چیز عوض نمی شد ، هیچ چیز . و ما اغلب حسرت می خوردیم که ای کاش در گوانتانامو بودیم ! دست کم جهان از ما باخبر می شد .
روز 17 دی ماه 1382 و در آستانه ی سال نو میلادی ، ساعت 4 بامداد زندانیان تیف (اعضای جدا شده ی مجاهدین) مورد یورش نیروهای آمریکایی قرار گرفتند . ابتدا با تانک و تجهیزات زرهی زندان را که در بیابان برهوت قرار داشت محاصره کردند و سپس نیروهای پیاده برای سرکوب زندانیان به داخل زندان یورش آوردند.
محل نخستین زندان ارتش آمریکا پیش از آماده شدن زندان تیف ، در ضلع شمالی قرارگاه اشرف قرار داشت . ابعاد آن 200 متر در 50 متر بود و شمار نفرات آن در آغاز به 200 نفر می رسید . حدود 10 الی 15 کانکس برای اسکان زندانیان در آنجا مستقر کرده بودند و افزون بر آن دو ساختمان بلوکی کوچک برای حمام و سرویس بهداشتی ، 2 حمام و 3 سرویس برای 200 نفر ! اما سیم خاردار و پست نگهبانی به اندازه ی کافی موجود بود و کمبودی در این موارد دیده نمی شد !
مجاهدین به این زندان مهمانسرا می گفتند ! اما به محض گذر از سیم خاردارها ، دیگر احساس بودن در مهمانسرا را نداشتیم . آن روز و پس از هجوم ارتش آمریکا به درون زندان ، واژه های مهمان و مهمانسرا جای خود را به اسیران جنگی و زندانیان از یاد رفته دادند . شرایط و امکانات آن حتی در حد یک اسارتگاه جنگی هم نبود ، اما به هر حال همه خشوحال بودند که از شرایط پیشین خلاص شده بودند و آگاهانه تلاش داشتند تا به تناقض های میان رفتار و کردار نیندیشند . روابطی دوستانه میان نگهبانان و زندانیان تیف برقرار بود و آمریکایی ها همواره می گفتند که شما مهمان ما هستید ، شما شجاع هستید ، یا دیگر تروریست نیستید و .... خلاصه این که از وجود ما احساس ناامنی نمی کردند .
همه ی سخنان مقام های آمریکایی هم بیانگر این بود که ما به زودی آزاد می شویم . این امیدواری روزانه (و همیشه) به درون زندان تزریق می شد و نیروهای آمریکایی هم هر روز تکرار می کردند که تا سال نوی 2004 میلادی همه ی ما را به کشورهای سوم می فرستند . با چنین امیدواری هایی زندانیان در تلاش بودند این مدت زمان را به هر شکلی پشت سر بگذارند . ناله و گریه نکند و خلاصه برای آزادی مشغول روز شماری بودند .
کم و بیش یک هفته مانده به سال نو میلادی هم ، مقامات آمریکایی رسماً گفتند که روز یکم ژانویه خبر آزادی شما ابلاغ می شود و جشنی باید گرفت ! و این آغاز داستان زندان تیف و زندانیان خوشحال و امیدوار آن بود . اما آغاز سال نو برای همه ی زندانیان بسیار سخت و تلخ بود و آن احساس امید و شادی چندان دوام نیاورد !
اوضاع به ناگهان 180 درجه دگرگون شد و به جای جشن آزادی ، مقامات آمریکایی رسماً اعلام کردند شما به عنوان اعضای یک گروه تروریستی تا زمانی که سازمان مجاهدین در عراق است باید همین جا بمانید ! در آغاز شوک بود و ناباوری و سکوت و ... سپس زمزمه های اعتراض و در پایان اعتصاب . و واکنش ارتش آمریکا در گام نخست قطع آب و برق و جیره ی سیگار بود .
این رفتار وضع را بدتر کرد ، دو نفر اقدام به فرار کردند و شماری هم دست به اعتصاب غذا زدند . کش و قوس ها تا روز 16 دی ادامه داشت و پس از سرکوب نظامی 17 دی ماه که در آن نیمی از زندانیان معترض را به سیاه چال منتقل کردند ، جو زندان به کلی نظامی شده بود . همه ی تلاش ارتش آمریکا در برابر 200 غیر نظامی ، یک آرامش نسبی در زندان فراهم آورده بود .
زندانیانی که به سیاه چال منتقل شدند شرایط دشواری داشتند که برای دیگران درس عبرت شود . در نخستین روز دستگیری ، همه را با دستبند و پابند و گونی بر سر 24 ساعت به حالت دراز کش کف سوله های خالی مهمات نگه داشته بودند و هیچ امکاناتی به آن نداده بودند . خود آمریکایی ها به آن سوله های سرد و خالی سیاه چال می گفتند . پس از 24 ساعت دستبند و پابندها و گونی ها را برداشته بودند ، اما تا 15 روز همان بی امکاناتی و سرما و توهین و تحقیرها ادامه داشت .
برای رفع حاجت هم باید زمین کف همان سوله را می کندند و کارشان را می کردند ! حتی از نور و لباس گرم هم خبری نبود . هرگونه پرسش و اعتراض را هم با خشونت پاسخ می دادند . این یک تمرین توحش بود ! می دانستیم که در آن بیایان برهوت هیچ خبری از زندان ما بیرون نمی رود . توصیف و بازگویی فضای آن روزها و به تصویر کشیدن آن ، کار آسانی نیست . زندانیان در ظاهر خاموش شده بودند ، اما این سکوت معنی دار بود .
شماری زیر لب حسرت روزگار زندگی با مجاهدین را می خوردند و شماری هم به رژیم ایران دسته گل می دادند و شعار مرگ بر آمریکا را نجوا می کردند ! تنها حرف مشترک همه ی زندانیان این بود که چرا و به کدامین گناه زندانی شده ایم ؟ شرایط ما حتی شرایط اسیران جنگی هم نبود .
دوست د اشتم تنها خاطراتم را بنویسم چون هر کاری دیگری ، چون و چرا و دردسر داشت . گذشته از زندانی شدن از سوی ارتش آمریکا روی دیگر سکه ی فشارهای روانی زندان ، مناسبات حاکم بر زندان بود . سرکوب زندانیان گرچه زشت بود ، اما اجتناب ناپذیر بود . آنان که واقع بین تر بودند می دانستند که این امامزاده فقط کور می کند ، زندان و زندانیان تیف تنها برش نازکی بود از یک نیروی بزرگ سیسای به نام " سازمان مجاهدین خلق ایران ."
اما پس از سرکوب زندانیان ، باند بازی و تفرقه جای اعتماد و اتحاد را گرفت و مانند موریانه سرگرم جویدن روابط شد ! برشت گفته : " هر سرنوشتی که بر ما حاکم می شود به دست خودمان ساختته و پرداخته شده است ."
زمانی که سازمان مجاهدین اعضای جدا شده را به عنوان زندانی به ارتش آمریکا تحویل داد ، شماری از زندانیان به انجام امور داوطلبانه ، در درون زندان پرداختند تا این که اعلام شد نفرات باسابقه ی مجاهدین هیچ مسئولیتی نباید داشته باشند ، زیرا ممکن است نفوذی سازمان باشند ! غافل از این که سازمان با ارتش آمریکا روابط تنگاتنگ داشت و نیازی به نفوذی نداشت !
به هر حال این حرف با آن که ریشه و پایه ی منطقی نداشت و حتی کودکانه بود ، توانست شعله ی اختلافات را تا مرز درگیری تن به تن بالا بکشد . برای عده ای این باند بازی ها و لفاظی ها بیشتر یک سرگرمی بود ، در حالی که هنوز کسی نمی دانست چگونه خودش را با شرایط چنین زندانی باید تطبیق دهد . شماری با ورزش و آموزش زبان سرگرم شده بودند و در مجموع فضای حاکم بر زندان چندان بوی سیاست نمی داد ، درک چنان تنفری از سیاست چندان دشوار نبود .
روزی که نیروهای نظامی آمریکا زندانیان را سرکوب کردند من هیچ احساس حقارت نمی کردم ، در عوض زندگی روزانه در زندان و لحظات فراوانی که شرح آن درد آور است به ما یاد داد که تلاش کنیم خودمان را از نظر روحی و روانی سر پا نگه داریم . در کنار همه ی اینها با فرهنگ آمریکایی هم بیشتر آشنا می شدیم . عکس یادگاری گرفتن آمریکاییان درون زندان چندان عادی به نظر نمی رسید ، به ویژه هنگام غذا دادن و یا دادن لباس و آن هم چه لباس های چروک و ناجوری !
تا این که یک روز صبح دیدم وان حمامی را کشان کشان به درون زندان آوردند . در آغاز گمان کردیم به فکر بهداشت ما هستند اما این چنین نبود . ساعتی بعد حدود 40 نفر از زندانیان که متوجه نشدیم چگونه و چه هنگام به حقانیت مسیح پی برده بودند ، خودشان را آماده کردند تا در آن وان حمام غسل تعمید داده شوند و به مسیحیت مشرف گردند ! به هر حال در آن بیابان برهوت ، آزادی فردی هم باید یک شکلی برای خودش می داشت !
زندانیان با تشریفات ، مسیحی شدند . کشیش مربوطه لباس ارتش آمریکا را به تن داتشت و به من هم تعارف کرد که نمی خواهی مسیحی شوی ؟ خودم را در آینه چک کردم تا ببینم آیا گوش هایم دراز شده است ! کشیش نظامی مراسم را کامل انجام داد ، عکس و فیلم هم گرفتند و در پایان یک سرگرد مقدس با دادن صلیب و کتاب به نفرات زندانی مراسم را خاتمه داد .
تبلیغاتی هم که می کردند سرشار از تناقض بود . از یک سو ادعا می کردند که مسیحی شدن و غسل تعمید به این سادگی نیست و یک سال طول می کشد و از سوی دیگر در یک زندان صحرایی در عراق در کمتر از 24 ساعت ، سر و تهش را هم آوردند . ! این داستان فضای مضحک و خنده آوری در زندان پدید آورده بود ، اما به هر حال بیشتر زندانیان ترس از استرداد به ایران را به عنوان دلیل این اقدام درک می کردند .
شمار فراوان شایعه های روزمره در آن زندان کوچک شگفت آور بود . اما دیده بودیم که برخی از آن شایعه ها در گذر زمان تحقق یافته بودند و از آن میان شایعه ی توافق آمریکا با مجاهدین بر سر زندانی کردن اعضای جدا شده و حمایت بی چون و چرای پنتاگون از مجاهدین بود . پس از سرکوب 17 دی ماه ، هفته ای یک بار دو بار به بهانه های گوناگون افرادی را به سیاه چال می فرستادند .
زبان تند و تهدید آمیز و قوانین جدید زندان هم مکمل آن بود و گاهی هم حرکت زرهی و همراهی نیروهای ضد شورش دور تا دور زندان به خوبی به ما یادآوری می کرد که در کجا هستیم . درست نمی دانستیم که با ما چه خواهند کرد ، اما ارتش آمریکا متوجه بود که زندانیان تیف تنها هستند و هیچ دستی به جز بردباری و تحمل برای کمک به سوی آنان دراز نخواهد شد . تنها دو گزینه ی دیگر پیش پای زندانیان بود: خودکشی و فرار .
شنیده بودیم آقای بوش یک بار گفته بود : " در عراق هر نیروی نظامی یا شبه نظامی خودش را داوطلبانه تسلیم کند از پشتیبانی کامل دولت آمریکا برخوردار خواهد بود . " یکی از زندانیان در سیاه چال از افسر آمریکایی می پرسید : " این چه رفتاری است ؟ کار شما غیر قانونی و قابل یپیگیری است." افسر هم با تسمخر در پاسخ می گوید : " به کی و به کجا ؟ عراق بخشی از خاک ایالات متحده است و شما طبق قوانین آمریکا اینجا هستید ! "
شاید دولت آمریکا فکر کرده بود ما خیلی بی سواد هستیم و معنی پشتیبانی کامل را نمی دانیم . ما چاه نفت نداشتیم ، بوی نفت هم نمی دادیم ، به گفته ی دولت آمریکا از یک سازمان تروریستی جدا شده بودیم .

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

بیانیه اعتراض آمیز سفارت ایران در تیرانا به بازدید مک کین از مقر تروریستی منافقین

سفارت جمهوری اسلامی ایران در تیرانا بیانیه اعتراض آمیزی را در خصوص بازدید 'جان مک کین' سناتور آمریکایی از مقر گروهک تروریستی منافقین و ملاقات با سرکرده این فرقه در آلبانی منتشر کرد.

خلع سلاح گروه «اتا» پس از چهار دهه

شبه نظامیان جدایی طلب باسک موسوم به «اِتا» روز شنبه به شکل رسمی آغاز خلع سلاح خود را اعلام کردند.

انتخابات ریاست جمهوری، نمایش انزوای باند رجوی 

 مهمتر از واکنش‌های بین‌المللی اما تحولات داخلی است که درست در نقطه مقابل شعار تحریم نشان از مشارکت جویی مردم در تمام آحاد آن دارد، پدیده‌ای که دار و دسته رجوی در مواجه با آن چاره ای جز تکرار هذیان گویی‌های تکراری مانند خالی بودن صندوق‌های رأی‌گیری و اتهام…

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟!

دو هفته پیش از فرارسیدن نوروز، خانم شیرین عبادی، در کنار و به همراه برخی از سرشناس ترین رهبران گروه های قوم گرایی که بسیاری از ایشان، آشکارا از پروژه‌ی از هم گسستن ایران پشتیبانی می‌کنند، در نشستی در پارلمان سوئیس شرکت کردند. برخی از همراهان خانم حقوق دان…

مطالب پربازدید