دیدگاه

دولت عراق این قلعه ی نظامی را سال 66 - 65 به سازمان واگذار کرد تا اردوگاه اسرا و زندان نیروهای معترض شود که تا پایان سال 70 سازمان به همین منظور از آن استفاده می کرد . این زندان چهار بند جمعی و دو بند انفرادی زنان و مردان داشت . این قلعه ساختمانی مربع شکل با اتاق های به هم پیوسته و دو طبقه با دیوارهای بلند ، ضخیم و سنگی بود که با دو دروازه ی بزرگ آهنی و جاده ای آسفالت شده به بیرون راه داشت .

صمدنظری
پس از چند روز قرنطینه در هوای سرد زمستان در زیر چادر ، در 19 بهمن سال 69 از قرارگاه حنیف (زمین کفری) به قرارگاه اشرف در شهر خالص منتقل شدم . آن شب را با تعدادی از اسرایی که از سازمان جدا شده بودند در اتاق سردی گذراندیم . ظهر روز بعد فرهاد الفت (منوچهر) فرمانده ی لشگر سابقم صدایم زد و گفت : " تمامی وسایلت را جمع کن و چنانچه کمبودی داری از انبار تحویل بگیر و دو ساعت دیگر آماده‌ی حرکت باش ."
ساعت دو به همراهی فرهاد الفت ، یک راننده و یک تیربارچی به مقصد نامعلومی حرکت کردیم . پس از مدتی متوجه شدم که عازم کرکوک هستیم . از فرهاد سؤال کردم چرا مرا به کرکوک می برید ؟ در جوابم گفت که امن ترین جایی که در حال حاضر برای شماها وجود دارد کرکوک است و از همانجا مسئولان برای اعزام شما به خارج اقدام می کنند . قبل از غروب آفتاب به زندان دبس رسیدیم . (1)
به مدت نیم ساعت در جلوی در خروجی زندان منتظر برگشت آقای الفت بودیم . هوا تاریک شده بود که در زندان باز و لندکروز خاکی با سرعت از آن خارج شد و با یک نگاه تند از جلوی ما گذشت . پس از چند دقیقه رسول مهدلو ترکمان به همراه فرهاد برگشتند ، رسول جیپ را از راننده ی قبلی تحویل گرفت و با همراهی فرهاد مرا بین خودشان نشاندند و حرکت کردند .
بعد از طی مسافت کمی فرهاد به من گفت : " آنجا که می رویم باید سرت پایین باشد " و در همین حین با دستش سرم را محکم به سمت داشبرد ماشین فشار داد و به همان صورت نگه داشت . من که تا آن لحظه با اعتماد با آنها رفتار می کردم ، به فرهاد گفتم : " بستن چشم کافی نیست که با دست هم فشار می دهید . " در جوابم با خشم و صدای لرزان گفت : " فشار را خواهی دید ."
ماشین پس از یک دور چرخش از مسیرهای فرعی دور قلعه ، با چراغ خاموش از در اصلی وارد قطعه شد و بلافاصله درب بسته شد . خودرو در زیر پیلوت پشت دروازه که خیلی تاریک هم بود ایستاد . رسول با یک اورکت در دست پیاده شد و از جلوی ماشین به سمت من آمد و همان زمان فرهاد کلت خود را کشید آن را بر سرم انداخت و از پشت محکم دهنم را گرفت تا سر و صدا نکنم !
فرهاد کلت را پشت گردنم گذاشت و رجز خوانان دستر حرکت داد . در این زمان دو نفر از زندانبانان که در تاریکی منتظر فرصت بودند به کمک آمدند و بی سر و صدا مرا به سمت زیر زمین و سلول های انفرادی حرکت دادند . پس از عبور از راهروهای تنگ ، رسول مرا به وسط اتاقی پرتاب کرد و اورکت را از سرم برداشت و گفت : " اینجا باش تا تکلیفت را روشن کنند . " و سپس دستور داد تا تمام لباس هایم را در آورم و تحویل نگهبان بدهم . او حتی لباس زیرم را نیز در آورد و لباس پاره ی گشادی به من داد و سپس در را محکم بست ، قفل کرد و رفت .
من که تا لحظاتی قبل انتظار چنین برخوردی را نداشتم کاملاً مات و مبهوت به چهار دیواری نمور اراف خود نگاه می کردم . نیم ساعت بعد هنوز شوکه بودم و به خودم نیامده بودم . انگار خواب می دیدم ، کف اتاق پر از فضله های مرغ و دیوارهای آن پر از حشرات و سوک بود . بوی تعفن وحشتناک بود . بعد از یک ساعت که از بوی تعفن سلول به حالت خفگی رسیده بودم ، شروع به سر و صدا کردم و در آهنی را کوبیدم . مدتی بعد رسول به همراه زندانبانان مسلح به آنجا آمد و با باز کردن در مرا به وسط سلول پرت کرد و بعد از این که اعتراض کردم که چرا در مرغدانی نگه ام داشته اید ، با تمسخر جواب داد : " نمی دانستیم جنابعالی می خواهید تشریف بیاورید ... "
پس از مدت کوتاهی از رفتن شان ، همراه با صدای شیرجه ی هواپیماهای آمریکایی ، ناگهان صدای 5 انفجار مهیب بمب که در فاصله ای 150 متری در قلعه به لوله های نفتی اصابت کرده بود ، در فضای زیر زمین طنین انداز شد و هم زمان گرد و خاک غلیظ خفه کننده ای وارد سلول شد . با احساس خفگی و سرفه به حالت نیمه اغما بر کف سلول دراز کشیدم و منتظر کمک شدم .
من اگر چه از سال 66 موقعیت و وضعیت این پایگاه را می دانستم و چند بار نیز به این محل آمده بودم ، ولی فکر نمی کردم افراد زیادی در این محل محبوس باشند و سکوت قبل از انفجار نیز بر این ذهنتیم صحه می گذاشت . با صدای انفجار و شکستن شیشه های اتاق های طبقه ی بالای قلعه ، ناگهان صدای جیغ و داد عده ی زیادی اعم از زن و مرد و بچه بلند شد ! آن زمان بود که متوجه شدم این زندان " مهمانان " دیگری هم دارد و بعد دریافتم که رجوی (در بحث صلیب) آنهایی را که قصد داشتند از سازمان خارج شوند و وعده ی شهر رمادیه یا خارجه به آنها داده شده بود ، در این محل زندانی کرده است .
بالاخره 45 دقیقه بعد از بمباران ، نگهبان از پناهگاه خود بیرون آمد و با مراجعه به سلول ، پنجره ی کشویی در آهنی را کنار زد و پرسید مشکلی پیش نیامده ؟ وضعیت را به او گفتم . در جواب گفت : خوب می شود. کشویی را کنار زد و برای سرکشی به سلول های دیگر رفت .
آن محل قلعه ای نظامی بود که به زندان تبدیل شده بود . با دیوارهای 5/3 متری و سیم خاردار روی آن و برج های نگهبانی با تیربارهای سنگین و همچنین چند لایه سیم خاردار در محدوده ی حفاظتی و مین و سیستم های گشت خودرویی حفاظت و کنترل می شد .
در ضلع غربی زندان در دو طرف در ورودی بزرگ قلعه و زیر ساختمان نگهبانی و اتاق مسئولان ، دو بند مجزای انفرادی زنانه و مردانه وجود داشت . در هر بند سلول های زیادی به ابعاد 5/1 در 5/1 متر مربع و یک دستشویی کوچک بود ه کف آن بالاتر از سطح سلول بود و بوی آزار دهنده ای داشت . هر سلول یک در آهنی ضخیم با دریچه ی کشویی کوچک و یک پنجره ی کوچک آهنی به ابعاد 25 در 25سانتی متر داشت که به راهرو تاریک بند راه پیدا می کرد .
• حکم بازداشت :
فردای آن روز رسول به همراه دو تن از نگهبانان مسلح آمد و بعد از باز کردن درب از من خواست که به صورت خبردار بایستم تا حکم بازداشت و زندانی شدنم را که رجوی صادر کرده بود بخواند و پس از خواندن چند سطر از روضه های رجوی گفت که به " جرم داشتن اطلاعات بالای نظامی تا اطلاع ثانوی در این مکان بازداشت هستی تا تکلیفت را روشن کنیم ." درب بسته شد . 10 روز به همین منوال گذشت ، روز به روز به تعداد نفرات سلول های انفرادی افزوده می شد .
درها روزی دو بار برای غذا و آب (در ظهر و شب) و بعضی روزها یک بار در روز به رویمان باز و پس ازچند دقیقه دو قفله می شد و نگهبانان می رفتند . این نگهبانان حق نداشتند جز درباره ی غذا و آب ، با ما حرفی بزنند . بعد از 40 روز که نتوانسته بودم حمام کنم ، بالاخره به صرفه جویی در جیره ی آب روزانه ، توانستم با آب سرد در دستشویی سلول حمام کنم .
و به این دلیل که سلولم زیر پله واقع شده بود و صدای پای افراد به طور مداوم در آن می پیچید ، درخواست کردم سلولم را تعویض کنند که موافقت کردند . حدود 25 روز منتظر تعیین تکلیف بودم . از تاریخ ها و یادداشت های روی دیوار سلول ها می شد گفت که افراد زیادی در اینجا نگهداری شده بودند ، بر روی دیوارها ، تاریخ ها و یادگاری های سال های 66 - 65 با مدت های 4 تا 7 ماه و بعضاً بیشتر به چشم می خورد .
• مامان مرد ، بابا در زندان است :
در سلول جدیدم ، روی دیوار نوشته ای با دست خطی بچه گانه دیده می شد : " مامان مرد ، بابا در زندان است ." بعدها یکی از بچه ها که او نیز مدتی در همان بند انفرادی بود می گفت دست خط مربوط به بچه های فردی به نام فرهنگ است که در همان مقطع زمستان 69 از سازمان جدا شد و از طرف یکی از مسئولان زن سازمان به نام ثریا شهری کتک خورد و به انفرادی انداخته شد . دو کودک دبستانی او را که مادرشان نیز در عملیات فروغ کشته شده بود از مدرسه گرفتند و در انفرادی به او تحویل دادند . این بچه ها نیز مدتی در انفرادی با پدرشان در آن فضای سرد به سر بردند تا رجوی تکلیف آنها را روشن کند .
در طول مدت انفرادی به دلیل فشارهای عصبی و کم خوابی معمولاً تا دیر وقت در گوشه ی اتاق می نشستم و فکر می کردم . نگهبانان بعد از خاموشی ساعتی یک بار از دریچه ی کشویی افراد را چک می کردند و از حضورشان در سلول مطمئن می شدند . در سلول کناری ام فرد جدیدی را آورده بودند که به دلیل نامعلومی صدای او خیلی ضعیف بود ، به زور حرف می زد و نگهبانان نیز بیشتر به او توجه می کردند .
با این وضع خیلی بی تابی می کرد و مدام از سلولش سر و صدا می آمد . یک بار در نیمه های شب نگهبان طبق معمول برای چک کردن نفرات مراجعه کرد ، با کنار زدن کشویی سلول این فرد ، او نیم دادی زد و به سرعت به سمت اتاق مسئولان در طبقه ی بالای انفرادی رفت و پس از چند دقیقه فردی با عجله به سلول برگشت . بلافاصله در را باز کرد و او را بیرون آوردند . ظاهراً زندانی با وسیله ای خودزنی کرده بود و از او خون زیادی رفته و در آن موقع کاملاً بی حال شده بود و در حال جان دادن بود .
مسئولان ریز و درشت زندان در آنجا جمع شدند و سعی داشتند مسئله را بی صدا خاتمه دهند . بعد از چند دقیقه محسن رضایی ، که آن موقع مسئول پرسنلی سازمان بود و زندان ها مستقیماً زیر نظر او اداره می شد به آنجا آمد و شروع به سرزنش فرد نیمه جان کرد که " این همه سال در منطقه بودی و از رهبری خوردی ، این بود جوابت به او ، این چه کاری بود که کردی ؟ " بعد از چند دقیقه فرد مذکور تمام کرد و او را بعد از یک ساعت از سلول خارج کردند .
تا صبح ، دو نگهبان خونی را که در سلول و راهرو انفرادی جاری شده بود ، با آب و پارچه تمیز کردند تا شاید ننگ به بار آمده ی رجوی پاک شود و صبح کسی از آن باخبر نشود ، غافل از این که هیچ خونی با آب پاک نمی شود !!
بالاخره برای اطمینان از به خاک سپردن این جنازه ، ساعت 3 نیمه شب فردی از طرف رضایی به بهانه ی پوچ (که از کدام منطقه وارد عراق شدم) به سلولم آمد تا بفهمد که آیا من بیدار بودم و از جنایت باخبر شدم یا نه ؟ فردای آن روز هم رسول خیلی مهربان به اتاقم آمد ، من هم قضیه را به طور کامل برایش گفتم و متوجه اش کردم که از موضوع باخبرم . او به من گفت که موضوع را به کسی نگویم .
رسول که مسئول بندهای انفرادی زنان و مردان بود در قسمت زنان نیز زندانیانی داشت و به آنجا رفت و آمد می کرد و شخصاً در سرکوب افراد معترض انفرادی که بعضاً برای گرفتن یک قرص سردرد و احتیاجات ضروری دیگر ، مدت ها درب آهنی سلول را می کوبیدند تا نگهبانان مراجعه کنند ، شرکت داشت و آنها را حسابی گوشمالی می داد !
یک بار از قسمت انفرادی زنان صدای جیغ و داد زنی بلند شد که می گفت : " رسول ، جلاد رجوی ، ولم کن ." افرادی دهن او را می گرفتند و مجدداً صدا بلند می شد . برادر رسول ! (مهدی لوترکمان) که با هیکل درشت و سر بزرگ و نسبتاً بی مویش چهره ای ترسناک داشت ، نور چشمی رجوی بود و در سرکوب افراد معترض زندانی تخصص داشت و رجوی نز به جا از وجود او در تشکیلات استفاده می کرد .
• محبس جدا شدگان :
تمامی جدا شدگان از سازمان از نیمه ی دوم سال 69 و حتی قبل از آن در دو قلعه ی سردار و زندان دبس (عسکری زاده ، در اطراف حوزه ی نفتی شهر کرکوک) مستقر بودند که بنا به مسائل امنیتی و حفاظتی چند بال بین این دو قلعه جابجا و در زمستان 69 تماماً به زندان دبس منتقل شدند ، این افراد در حدود 500 نفر بودند .
دولت عراق این قلعه ی نظامی را سال 66 - 65 به سازمان واگذار کرد تا اردوگاه اسرا و زندان نیروهای معترض شود که تا پایان سال 70 سازمان به همین منظور از آن استفاده می کرد . این زندان چهار بند جمعی و دو بند انفرادی زنان و مردان داشت . این قلعه ساختمانی مربع شکل با اتاق های به هم پیوسته و دو طبقه با دیوارهای بلند ، ضخیم و سنگی بود که با دو دروازه ی بزرگ آهنی و جاده ای آسفالت شده به بیرون راه داشت .
با شکست ارتش عراق در کویت ، دولت مرکزی عراق در موقعیت بدی قرار گرفت و نیروهای مخالف و اکراد عراقی نیز جهت سرنگونی و به دست گرفتن قدرت از جبهه های مختلف به سمت شهرهای بزرگ و بغداد حرکت کردند . زندان دبس که در شمال شهر کرکوک واقع شده بود در معرض تهدید قرار گرفت و تمامی زندانیان به وسیله ی اتوبوس ها و کامیون شبانه به قرارگاه خالص منتقل شدند .
در مسیر انتقال ، بر اثر سرعت زیاد و خوابیدن یکی از رانندگان ناشی ، کامیون با 35 سرنشین زندانی آن وارونه شد و تعداد زیادی زخمی شدند و یک نفر از آنها در اثر ضربه ی مغزی درگذشت . او محمد نوروزی اهل مشهد و از اعضای سازمان بود که چند ماه بود از سازمان جدا شده و در زندان سردار و دبس دوران قرنطینه ی قبل از اعزام به خارج را می گذراند .
مسئولان برای سرپوش گذاشتن بر این رسوایی بزرگ او را به عنوان رزمنده ی شهید در قرارگاه اشرف دفن کردند . مابقی افراد تصادفی را با سر و دست شکسته و گچ گرفته به همراه تعداد زیادی از زندانیان به اتاق های محلی به نام " دانشکده " منتقل کردند و هر اتاق آن بیش از 20 تا 25 نفر را جا دادند . این وضعیت در شرایطی اتفاق افتاد که نیروهای مخالف عراقی از همه طرف به شهرهای عراق حمله کرده بودند و سازمان اجباراً تمامی زندانیان خود را به قرارگاه اشرف منتقل کرده بود .
در این دوران هر شب حدود 15 الی 20 نفر از سازمان جدا و به این محل آورده می شدند و همچنان بر تعداد نفرات افزوده می شد . سازمان در این مقطع کسانی را که از او می بریدند " کوفی " خطاب می کرد و پس از ضرب و شتم شدید ، آنها را به این محل می فرستاد . از جمله این نفرات " کریم حقی " بود . وی از بچه های فعال و خوب قدیمی و از محافظین رجوی بود که در جریان انقلاب ایدئولوژیک به همراه همسرش مسئله دار شد و در جریان کردکشی که سازمان آن را "عملیات مروارید" می‌خواند، از سازمان جدا شد. (2)
روزی که کریم را از جبهه ی شهر کفری به زندان دبس آوردند ، هنوز لباس نظامی تنش بود و همه ی بچه ها با تعجب به سمت او رفتند تا با وی هم صحبت شوند . ناگهان یکی از نفرات همراه او که فرمانده ی یکی از گردان های لشگر او بود ، در میان جمع کشیده ی محکمی به زیر گوش او نواخت و با توهین و تندی به او گفت برو کوفی ! سپس لباس های کهنه ای به او داد تا لباس های فرم ارتش را از وی بازپس گیرد .
به خاطرم هست که چند تن از افراد مجروح و دست و پا شکسته را در اتاق هم کف دانشکده بدون هیچگونه امکانات رفاهی و دارویی با یک پتوی کثیف مستقر کرده بودند . در میان مجروحین یکی از بچه های قدیمی بود که جمجمه ی سرش را که شکسته بود میل گرفته بودند و شدیداً درد داشت ، به طوری که بعضاً از درد حالت تهوع می گرفت ، ولی کسی نبود که به دادش برسد !
وضعیت بهداشتی این زندان هم بسیار غیر انسانی بود ، در این محل به دلیل کثرت نفرات و کمبود دستشویی و حمام ، بعضاً مدت ها برای رفع حاجت می بایست منتظر می ماندی ، همین وضع در مورد حمام ها نیز صادق بود که بچه ها معمولاً مدت ها در انتظار استحمام بودند و باید با آب سرد حمام می‌کردند .
__________________________________
1.دبس روستایی در شمال غربی شهر کرکوک و درون حوزه ی نفتی حفاظت شده است که به دلیل نزدیکی به روستا مسئولان این زندان را دبس می خواندند . این محل را که قلعه ای نظامی است عراق از سال 66 - 65 در اختیار سازمخان قرار داد . در زمان جنگ ایران و عراق اردوگاه اسرا و زندان مسئولان معترض و .... بود . در سال های 66 تا 68 نیز قسمتی از برنامه های رادیو از این محل پخش می شد ، نام دیگر آن عسکری زاده بود .
2-.سازمان در آن مقطع به همه ی نیروهایش گفته بود ادامه ی این حملات (تسخیر شهرهای کردنشین و پیشروی به سمت مرز) منجر به سرنگونی آن مناطق می شود و با این شیوه سعی داشت به نفرات انگیزه دهد تا در عملیات کردکشی فعالانه شرکت کنند . بنا به گفته ی کریم سازمان طی چند حمله قصد داشت شهر کفری را تسخیر کند . او نیز در یک مرحله از این عملیات حضور داشت و در همین عملیات بود که جدایی خود را از سازمان اعلام کرد .

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

مریم رجوی، جنایتکار دیروز، «ناجی» امروز

زنی که بیشترین عمر خود را با شوهر معدومش در مزدوری صدام حسین و دستگاه اطلاعاتی کثیف وی گذرانده است حال برای پاک کردن صورت مسئله و سوابق ننگینش خود...

خروج حزب دمکرات از شورای ملی مقاومت

با این که رجوی ائتلاف مجاهدین با بنی صدر و حزب دمکرات را ائتلافی بی سابقه در طول تاریخ خوانده بود و به آینده اقدامات این شورا امیدوار بود، عمر...

نشانه‌های شکست در 'طرح ماجراجویانه' ولیعهد سعودی

راننده تاکسی با خشم می‌گفت اگر مسافر سعودی به پستش بخورد، از ماشین بیرونش می‌اندازد. محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی را با عبارت "یا عیب الشوم" (ای لکه ننگ)...

ایرانیان اصیلی که دغدغه امنیت آمریکا را دارند!

 پس از اظهارات ترامپ علیه ایران و اعلام باصطلاح راهبرد جدید آمریکا، عده‌ای از ایران گریخته ها تحت عنوان ایرانیان نامه ای پر مهر و محبت به ترامپ نوشتند و...

وقتی شتر خواب به خواب می شود!

اما از آنجا که هدایتگر این عده، رجویست که در حماقت همتایی ندارد، لالایی های جدیدی برای اذناب عقب مانده اش خوانده که آنها به جز خواب حمله نظامی آمریکا...

مطالب پربازدید

240 عضو جداشده از مجاهدین در آلبانی

هم اکنون حدود ۲۴۰ نفر از اعضای مجاهدین خلق جدا از این سازمان در تیرانا ساکن هستند که پلیس و وزارت کشور با آنان در ارتباط می باشند و حرفهای...

اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این...

چرا دوباره مجاهدین به اردوگاه پناه میبرند؟

مسئله مهم این است که گردانندگان باند بدنام رجوی، با جمع بندی این وضعیت به این نتیجه رسیده اند که اولاً این نیروها نباید با جامعه آلبانی ارتباطی داشته باشند،...

رجوی از قرار گرفتن در برابر عدالت می ترسد یا جانش؟

گردانندگان مجاهدین آنقدر اعضایشان را تحت فشار می گذارند که به هیچ وجه نباید از بود و نبود یک نفر سؤال کنند چه برسد به رجوی؛ در غیر این صورت...

ماجرای سه کامیون طلایی که رژیم آل‌سعود به رجوی داد

یکی از اعضای جداشده سازمان منافقین گفت: در سال 1388 هدف سازمان به خشونت کشاندن و اعتراضی و ملتهب کردن فضای جامعه و مختل کردن روند انتخابات بود. رجوی به...