1 مطلب جدید

روز 22 فوریه 2004 سرهنگی به نام " اوبراین " همه‌ی زندانیان را ملاقات کرد و دو روز پس از آن در 24 فوریه، بازجویی F.B.I از زندانیان آغاز شد . گاهی بازجویی 15 دقیقه گاهی 2 ساعت به درازا می‌کشید . دو پرسش محوری در بازجویی‌ها بود : انگیزه‌ی ورود به سازمان و انگیزه‌ی خروج از سازمان . دیگر پرسش ها هم جنبه‌ی اطلاعاتی داشت .

پرویز درخشان1387 -1380
در روز 29 بهمن 82 در آمار صبحگاهی خبر یک جابجایی به زندان دیگر را به ما دادند . خبر بدون شرح بود . مترجمی که در استخدام ارتش آمریکا بود ، دلیل این جابجایی را تعیین تکلیف زندانیان عنوان کرد . ساعتی بعد کامیون های نظامی همراه با اسکورتی نظامی از راه رسیدند و همه ی زندانیان را با اسباب هایشان مانند گوسفند پشت کامیون ها ریختند .
محل جدید 300 متر جلوتر بود که وسیع تر ساخته شده بود : 300 متر در 500 متر ! آخرین مدار حفاظتی زندان جدید ، خاکریزی به بلندی 3 متر بود تا هر گونه دیدی به بیرون را سد کند . بعد از خاکریز لایه های گوناگون از سیم خاردار حلقوی به بلندی 3 متر نصب کرده بودند . محوطه ی درونی زندان را با سیم خاردار به اندازه های مختلف تقسیم بندی کرده بودند . در هر محوطه چادرهای صحرایی زده شده بود که بزرگ ترین آنها 30 متر در 10 متر بود و در هر چادر 25 تا 30 نفر را جا دادند .
هیچ ساختمانی در کار نبود ، 5 سرویس بهداشتی صحرایی قابل حمل هم گذاشته بودند . در قسمتی جداگانه چادری را به حمام صحرایی تبدیل کرده بودند و نفرات زندانی را هفته ای دو بار به حمام می بردند که زمان هر نوبت حمام 3 دقیقه و بعد از 3 دقیقه و در شرایطی آب را قطع می کردند .
دور روز پیش از ورود ما به زندان جدید (یا تیف) دوستان مان را از سیاه چال به آنجا منتقل کرده بودند . از کامیون ها پیاده شدیم . وسایل مان را گرفتند و بعد از چند پرسش و پاسخ کوتاه دستبندهایی به رنگ نارنجی به دست مان زدند که روی آن مشخصات و تصویر زندانی ثبت شده بود .
انگشت نگاری و آزمایش DNA هم انجام دادند و سپس مترجم فارسی زبان برای نخستین بار از واژه‌ی بازجویی استفاده کرد . پست های نگهبانی فشرده همراه با مسلسل های کاشته شده به سوی داخل محوطه تیف ، گشت های مختلف سیار ، چندین بار آمار روزانه و بیدار باش های بی دلیل شبانه ، همه و همه بوی اردوگاه اسیران جنگی و زندان های هیتلری را می داد .
سه نفر از بچه های آماده از سیاه چال همان شب نخست ورود به تیف ، از راه کانال فاضلاب اقدام به فرار کردند و عطای نظم نوین را به لقایش بخشیدند . همان شب اول ساعت یک همه ی زندانیان را با سر و صدا از خواب بیدار کردند و بیرون چادرها به حالت دراز کش بر روی زمین خواباندند تا آمار بگیرند . فرمول تنبیه برای همه در آنجا حاکم بود و در آن سوز کویر و توهین و تحقیر به چه چیز می توانستیم فکر کنیم ؟
ما که بودیم و در کجای زمین ایستاده بودیم ؟ و آنها به دنبال چه آمده بودند ؟ و آیا چنین اقداماتی را باید به حساب نجات ژئوپولتیک جهانی گذاشت ؟ طبعاً آنها توجیه خودشان را دارند : از تنظیم با تیف گرفته تا اشغال عراق و ابله پنداشتن مردم . به اخبار که گوش می دادیم از هر ده واژه ی سیاستمداران آمریکایی شش تای آنها تکراری است : امنیت ، صلح ، آزادی ، دموکراسی و ... !
زمانی گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی گفته بود که " دروغ هر چه بزرگتر باشد ، مردم آسان تر آن را باور می‌کنند " و دیدیم که عراق را چطور معرفی کردند : سلاح های کشتار جمعی و تهدید برای امنیت آمریکا و ارتباط با القاعده و صدام و چنین و چنان . کسانی که از ابتدای جنگ این حرف ها را باور کرده بودند ، باید آن را به حساب سادگی و نادانی گذاشت و آنان که پس از سالیان ، همچنان به درستی این جنگ باور دارند ، در ژرفای نفهمی و نادانی سیر می کنند .
در تیف جایی برای پرسش کردن نبود ، چون پاسخی در کار نبود . ولی خودشان پشت سر هم می پرسیدند کسانی از ارتش آمریکا خودشان را MI معرفی می کردند . MI همان رکن 2 در ارتش ایران بود . در روند این پرسش و پاسخ ها روابط خوبی با شماری از زندانیان برقرار کردند که جهت ایجاد تفرقه و اختلاف در کل زندان بسیار مؤثر بود !
گزارش های دقیقی از درون زندان به آمریکایی ها داده می شد و گاهی از کار خودشان دفاع هم می کردند ، بگونه ای که شک می کردیم و گفتیم شاید این افراد زودتر از بقیه به آمریکا فرستاده شوند . اما به جز 5 نفر که مزد کار خودشان را با خروج از عراق گرفتند ، دیگر خبرچین ها در نهایت اندکی پول به حساب شان ریخته شد . چنین صحنه هایی فشار دو چندانی بر دیگر زندانیان وارد می کرد .
مسیح مقدس با لباس ارتش آمریکا در تیف حضور داشت و دور زندانیان می چرخید تا مسیحیان بیشتری تولید کند ! حتی شنیده بودیم که پدر مقدس به سیاه چال هم رفته و در سیاه چال زندانیان را به صبر و آرامش یعنی همان مسیحی شدن دعوت کرده بود !
خبر مسیحی شدن 4 نفر دیگر در سیاه چال را شنیدم . اما هنگامی که دلیل آن را از همان افراد پرسیدم پاسخ دادند : در سیاه چال تا دو هفته حتی آب برای شستن دست و صورت نمی دادند . سپس ناگهان روزی وان آب گرم را برای غسل آوردند با خود گفتیم بهتر است همین حالا مسیحی شویم و خودمان را به نام غسل داخل آب انداختیم .
روز 22 فوریه 2004 سرهنگی به نام " اوبراین " همه ی زندانیان را ملاقات کرد و دو روز پس از آن در 24 فوریه، بازجویی F.B.I از زندانیان آغاز شد . گاهی بازجویی 15 دقیقه گاهی 2 ساعت به درازا می کشید . دو پرسش محوری در بازجویی‌ها بود : انگیزه‌ی ورود به سازمان و انگیزه‌ی خروج از سازمان . دیگر پرسش ها هم جنبه‌ی اطلاعاتی داشت .
البته F.B.I قول های مثبتی هم برای آزادی ما می داد ، اما هم زمان سیم خاردارها هر روز زیادتر می شد ، تله های منور بیشتری می کاشتند ، نگهبانان افزوده می شدند و سرگرد مسیحی هم همواره در محوطه ی زندان می چرخید و لبخند می زد !
چهار روز بود که آب نداشتیم ، یک تانکر کوچک حدود 400 لیتر آب برای نظافت همه ی زندانیان می آورد که چهار روز بود دیگر نمی آمد . روزانه 3 بطری آب برای نوشیدن می دادند که بیشتر آن برای کارهای بهداشتی مصرف می شد . چند روزی بود که به زندان جدید آمده بودیم و چون ما سه نفر جزء نفرات جدید محسوب می شدیم در قسمت بالایی زندان جداگانه و به دور از نفرات دیگر نگهداری می شدیم .
در قسمتی که ما بودیم تقریباً 30 چادر صحرایی عراقی نصب کرده بودند . ولی همگی آنها خالی بودند ، مثل این که منتظر ورود نفرات بیشتری بودند . در بلوک روبرویی ما هم سه نفر دیگر به سر می بردند : یکی فتح الله فتحی بود و دیگری که به نام هومن شناخته می شد و نفر سوم هم نیما نام داشت .
با فتح الله از پشت سیم خاردارها که بلوک ها را از هم جدا می کرد شروع به صحبت کردم . از قبل او را می شناختم و با او در قرارگاه هفتم مجاهدین بودیم . راجع به وضعیت آنجا از او پرسیدم که در جواب گفت : " بد نیست بهتر از قرارگاه اشرف است ." راجع به بسته ای که به عنوان صبحانه دده بودند از او سؤال کردم که این چیست ؟ و چطور می شود آن را خورد . کمی این طرف و آن طرف رفت تا صدایش بهتر به من برسد و گفت این غذای جیره ی جنگی ارتش ایالات متحده است که در مواقع جنگ به سربازان خودشان می دهند ، چون امکان درست کردن غذای گرم را ندارند .
آن بسته را باز کنید درون آن یک غذای بسته بندی شده قرار دارد ، آن را درون کیسه ی پلاستیکی سبز رنگ قرار دهید و مقدار کمی آب درون آن بریزید و درب کیسه را برگردانید . بعد از پنج دقیقه غذای شما گرم می شود . قاشق و نمک و فلفل و کیک و چیزهای دیگر هم در آن بسته که نامش MRI است ، قرار دارد و می توانید از آنها هم استفاده کنید .
از او دلیل این را که چرا جدا از دیگران نگهداری می شود ، سؤال کردم که جواب درستی نداد ، ولی چند روز بعد به این مسئله پی بردم . مجاهدین در مقطعی که هنوز خلع سلاح نشده بودند مقدار زیادی سلاح و مهمات نظامی را درون کانکس های فلزی قرار داده و به طور شبانه در بیابان های قرارگاه اشرف دفن می کنند تا برای روز مبادا از آنها استفاده کنند و فتح الله فتحی هم چون یکی از کادرهای قدیمی و باسابقه ی آنها بود در این امر مخفیانه مشارکت داشت و محل دقیق دفن سلاح ها را می دانست .
با محاصره ی قرارگاه اشرف و خلع سلاح مجاهدین ، تمامی سلاح ها موجود در اشرف جمع آوری و تحویل نیروهای آمریکایی گردید و مجاهدین اظهار داشتند هیچ گونه سلاح و مهمات دیگری در اختیار ندارند . اما با فرار فتح الله فتحی به جانب نیروهای آمریکایی همه چیز به هم ریخت و راز سلاح های مخفی بر ملا گردید .
فتح الله فتحی در حالی که یونیفرم نظامی ارتش آمریکا را بر تن کرده و کلاهخود نظامی بر سر گذاشته بود ، همراه با گروهی از سربازان و درجه داران آمریکایی با یک بیل مکانیکی ، شروع به تجسس و حفر بیابان های قرارگاه اشرف کردند ، علاوه بر انبار مسقفات از هر مکانی که فتحی نشان می داد ، تعداد زیادی سلاح و مهمات جنگی بیرون می آمد .
مجاهدین قسم یاد کردند که این کار فتحی را بی جواب نگذارند و او را به سزای عملش برسانند . وقتی به گوش نیروهای اطلاعاتی ارتش آمریکا رسید که فردی نفوذی از جانب مجاهدین برای قتل فتحی وارد زندان گردیده است ، سراسیمه محل نگهداری او را عوض کردند و به قسمت بالایی زندان منتقلش کردند تا از گزند و آسیب در امان بماند . این آخرین باری بود که فتحی را دیدم و به یک باره از نظرها محو شد و هیچ کس دیگر از او خبری به دست نیاورد .
چهار سال بعد وقتی در شمال عراق در شهر اربیل در یک کافی نت نشسته بودم و سایت ایران اینترلینک را مطالعه می کردم ، ناگهان چشمم به عکس و مصاحبه های فتحی افتاد که علیه سازمان مجاهدین موضع گیری و افشاگری کرده بود .
در مصاحبه اش توضیح داده بود که در سال 82 وقتی در زندان تیف به سر می برده و سازمان مجاهدین قصد داشته او را به قتل برساند ، توسط نیروهای اطلاعاتی ارتش آمریکا به محل دیگری منتقل شده و دولت ایالات متحده به او پناهندگی سیاسی داده و در حال حاضر نیز در شهر لس آنجلس در ایالت کالیفرنیا زندگی می کند .
فتح الله فتحی بعد از آن که توضیحاتش درباره ی غذاهای بسته بندی آمریکایی به پایان رسید ، از سیم خاردارها دور شد و به دنبال کار خودش رفت . بعد از خوردن صبحانه همراه کمال و فریبرز آمدیم بیرون چادر تا کمی هوا بخوریم و حالت خواب آلودگی از سرمان بپرد ، چون شب قبل را به خاطر سرما نتوانسته بودیم خوب بخوایم . بخاری نفتی که آمریکایی ها به ما داده بودند تا چادر را گرم نگه داریم ، در نیمه های شب نفتش تمام شد و تا صبح از سرما لرزیدیم .
چند دقیقه ای گذشت که درب بلوک باز شد و یک سرباز جوان آمریکایی به سمت من آمد و با زبان فارسی دست و پا شکسته به من گفت : " دنبال من بیا ." من ازش پرسیدم : منظورت منم ؟ به علامت تأیید سرش را تکان داد و گفت : " آره ، تو بیا ."
من به دنبال او راه افتادم و از درب بلوک خارج شدیم و به طرف قسمت پایینی زندان راه افتادیم . پنج دقیقه ای طول کشید تا به پایین رسیدیم . چهره های دوستان و بچه ها را از پشت سیم خاردارها مشاهده می کردم ، اکثراً بی روح و ناامید به نظر می رسیدند . به داخل یک چادر نسبتاً بزرگ راهنمایی شدم ، لحظاتی بعد دو نفر لباس شخصی در حالی که دو عدد کلت به ران های پایشان بسته بودند وارد چادر شدند و با من شروع به سلاح و احوال پرسی کردند .
یکی از آنها مترجم بود ، آنها لحظاتی بعد پشت یک میز که من در روبروی شان بودم قرار گرفتند و صحبت های خود را اینگونه آغاز کردند : ما از F.B.I هستیم . آیا می دانی F.B.I چیست ؟ من هم در جواب گفتم F.B.I اداره ی امنیت داخلی آمریکاست . از جواب من خوششان آمد و ادامه دادند ما می خواهیم از تو بازجویی کنیم که چرا و به چه انگیزه ای و چگونه وارد عراق شدی و به سازمان مجاهدین پیوستی و سازمان را در این مدتی که پیش آنها بودی ، چگونه یافتی و چرا از آنها جدا شدی ؟ و سؤالات بی شمار دیگری را مطرح کردند که بازجویی آنها نزدیک به سه ساعت طول کشید و پس از پایان بازجویی ، من و کمال و فریبرز را از حالت قرنطینه در آوردند و به بلوکی که دیگر بچه ها در آنجا بودند ، منتقل کردند .
از فریبرز و کمال هم MI یا همان اطلاعات ارتش آمریکا بازجئویی کرده بودند ، هر کدام از ما وسایل مانت را برداشته و به طرف چادری رفتیم تا جایی برای خودمان تهیه کنیم . F.B.I کار بازجویی را پیش می برد و به یکی از زندانیان هم گفته شده بود که پس از ما یک گروه از وزارات خارجه با شما مصاحبه خواهد کرد .
در بازجویی F.B.I از یک زندانی پرسیده بودند که آیا می دانستید که سازمان مجاهدین یک سازمان تروریستی است و زندانی هم پاسخ داده بود تا آنجا که من به یاد دارم حتی پس از سقوط صدام هم مجاهدین در واشنگتن دفتر رسمی داشتند . رهبران آنها هم آزادانه در اروپا و عراق فعالیت کرده و با شما همکاری داشته اند و شما هم از آنان پشتیبانی کرده اید ، پس منظور کدام تروریست است ؟ بله ، تیف سرشار بود از چنین تناقض هایی !!
آغاز فصل گرما در عراق از اسفند ماه است و تا میانه های فروردین دیگر نسیم خنکی هم نمی وزد . از نخستین آثار فصل گرما در شرایط زندان تیف ، پیدایش بیماری های گوارشی بود و بیچاره بیمار ! یکی از زندانیان به نام " پوریا " سه هفته ی تمام درد می کشید . او به عفونت کلیه و مجاری ادراری دچار شده بود . در آن سه هفته حتی مسکن هم به سادگی به او نمی دادند تا این که بدن نیمه جانش را با دستبند و پابند به بهداری بردند .
" امیر خسرو " با مشکل آپاندیس در مدت چند روز ده کیلو وزن کم کرد تا این که در آستانه ی مرگ او را به امداد بردند . یک گروهبان امدادگر آنجا بود که هر تشخیصی می داد ، مگر دلیل اصلی بیماری را . این قانون تیف بود . چیزی به نام بیماری شناخته شده نبود ، تنها باید در حال مرگ می بودی تا کاری کنند .
فصل بادهای تند همراه با شن و خاک آغا زشده بود و صحنه ی چادرهای بدوی تنها چیزی بود که می شد دید . طوفان که آغاز می شد همه در چادرها کز می کردیم و تا 48 ساعت منتظر صاف شدن هوا می ماندیم . نگهبانان هم با دقت بیشتر تنها مراقب بودند کسی فرار نکند . لحظات تیف ، زشت و احمقانه و تحمل آن دشوار بود .
روز سه شنبه 23 اسفند ، شماری از زندانیان درخواست کردند که دوباره به سازمان باز گردند . البته نیروهای آمریکایی همیشه امیدواری می دادند و یک بار سرهنگی گفت : " ناامید نباشید ، ماندلا 27 سال در زندان بود و ناامید نشد ." چندین بار هم افسران آمریکایی در پاسخ پرسش های ما از همان روش مجاهدین بهره می بردند و گفتند که شما اصلاً چرا جدا شدید ؟ و یا می خواهید باج بگیرید ؟ یا این که انتخاب خودتان بوده است و ...
در 25 اسفند ، زندانی 25 ساله ی به نام " سجاد " دست به خودکشی زد و خودش را در یکی از چادرها به دار آویخت . فردای آن روز سرهنگ " اوبراین " به زندان تیف آمد و در یک سخنرانی دو ساعته بگونه ای غیر مستقیم گفت که آزادی زندانیان ممکن است از دو تا هفت سال به درازا بکشد . چند ساعت پس از رفتن سرهنگ ، یکی دیگر از زندانیان به نام " غفور " خودش را با تیغ زد و پیکر نیمه جانش را از تیف بیرون بردند .
در آن فضای ملتهب کسانی که رویدادهای درون زندان را به ارتش آمریکا گزارش می دادن با تهدید دیگر زندانیان در تلاش برای آرام کردن فضای زندان بودند . به ناگزیر درگیری پیش آمد . در آن درگیری بخشی از خبرچینان ارتش آمریکا گوشمالی داده شدند و ارتش آمریکا محل زندگی آنها را جدا کرد .
شماری از زندانیان طرف درگیری با آنها هم به قفس فرستاده شدند . قفس به محوطه ی کوچکی می گفتند که با سیم خاردار از همه جا جدا شده بود و هر وسیله ای را برای زندانیان از بالای سیم خاردار پرت می کردند . مانند گذشته جایی برای پرسش و اعتراض هم نبود . پس از آن نوبت همه ی زندانیان بود که مشمول قانون تنبیه برای همه شوند .
روز سه شنبه و شب چهارشنبه سوری از ساعت 7 صبح حدود 100 سرباز آمریکایی با امکانات و وسایل سرکوب به داخل زندان هجوم آوردند . تیف آنان را " چماق داران بوش " لقب داده بود . همه ی زندانیان را از چادر بیرون کشیدند و دستبند و پابند زدند و به حالت دراز کش روی زمین خوابانده شدند . سیگار کشیدن و غذا خوردن را ممنوع کردند . هر سه ساعت یک بار هم اگر کسی اصرار می کرد با دستان بسته او را به سرویس می بردند .
پس از چند ساعت وسایل مان را از تیف خارج کردند و لباس هایمان را هم در آوردند و به هر نفر تنها یک پیراهن یکسره آبی رنگ دادند . استفاده از هر گونه پوشش دیگر و لباس گرم را هم ممنوع کردند . وسایل درون چادرها و حتی درب چادرها را هم با خود بردند . این وضع تا ساعت 11 شب ادامه داشت . سرمای کویر تا مغز استخوان نفوذ کرده بود و ما به این می اندیشیدیم که چرا جدا شدن از یک گروه ، آن گونه که خودشان می گفتند تروریستی ، باید برایمان چنین سنگین تمام شود .
خب البته داشتیم فرهنگ آمریکایی را می شناختیم . برای شناخت فرهنگ آمریکایی هیچ نیازی به سفر به آمریکا نیست ، آمریکا کشوری است که نرفته هم می شود آن را شناخت . چون از فرق سر تا ما تحت آن همه چیزش صادراتی است و ما داشتیم نمونه ی صادراتی دموکراسی و آزادی آن را تحمل می کردیم !
ساعت 12 نیمه شب ، هنگامی که کارشان به پایان رسید ، همه را دوباره بازرسی بدنی کردند . سپس به هر نفر یک پتو دادند . درون چادرها سردتر از بیرون بود . خوابیدن در آن سرما با یک پیراهن یکسره و یک پتو ممکن نبود . فردای آن روز و در صف آمار ، چهره ی زندانیان خسته و فرسوده بود . لباس های نازک آبی و بی خوابی و سوز سرد بامداد کویر همه را وادار کرد که پتوها را به خود بپیچند و راه بروند تا اندکی گرم شوند .
پس از آمار از لای سیم خاردار یک بطری آب برایمان انداختند و پس از آن هم یک جیره ی غذای بسته بندی شده ی جنگی که آن را هم باید با دست می خوردیم . چون قاشق پلاستیکی را هم ممنوع کرده بودند . در آن اوضاع غذا خوردن مقدور نبود ، اما سربازان تهدید کردند که اگر نخوریم وضع از آن هم بدتر می شود .
نزدیک ظهر فرمانده ی دژبانی کل عراق ، سرهنگ " فیلیپس " با 6 تا 7 محافظ مسلح وارد تیف شد ! ابتدا تهدید کرد که اگر اعتراض کنید به زندان ابوغریب و یا گوآنتانامو یا زندان دیگو گارسیا فرستاده می شوید . سپس افزود : وزارت خارجه با شما کار دارد و هر گاه کارش به پایان رسید به صلیب سرخ اجازه خواهیم داد که از زندان بازدید کند . بیشتر زندانیان متوجه بودند که سرهنگ دروغ می گوید ، چون وعده هایی که می داد شبیه دروغ های کودکانه بود ، پس از رفتن سرهنگ فیلیپس تیف با گرمای نیمروزی پیوند خورد .
یکی دو روزی تا سال نو مانده بود . بچه ها به آریا مترجم ایرانی الاصل ارتش آمریکا گفته بودند که لااقل تلویزیون و ماهواره ی گرفته شده از زندان را باز گردانند تا لحظه ی تحویل سال نو را نفرات بتوانند از تلویزیون تماشا کنند و از برنامه های عید نوروز استفاده کنند . آریا با سرگرد " وایب " ، فرمانده ی حفاظت زندان صحبت کرد و قرار شد تلویزیون را برای تماشای برنامه های عید نوروز برگردانند .
صبح روز اول فروردین سال 1383 ، تقریباً ساعت ده صبح ، موقع تحویل سال نو بود . بیشتر بچه ها در چادر بزرگ تلویزیون جمع شده بودند تا لحظه ی تحویل سال نو را که از رسوم باستانی ایرانیان است ، از تلویزیون ایران تماشا کنند . سر و وضع ها همه ژولیده و غمگین بود ، غم اسارت و خیانت های رجوی و سران سازمان مجاهدین خلق در چهره هایشان موج می زد و دیگر به کمتر کسی و یا چیزی اعتماد داشتند .
آغاز سال 1383 شمسی همراه با پخش موسیقی سنتی توسط مجری تلویزیون دولتی ایران اعلام شد و افراد درون چادر هم اقدام به کف زدن و سوت کشیدن کردند و سربازان آمریکایی هم متوجه گردیدند که سال نو ایرانیان آغاز گشته است . افراد حسب سنت و عادت ایرانیان شروع به دیده بوسی با یکدیگر نمودند و سال نو را تبریک گفتند و رفتند تا به نفرات دیگر که در درون چاردها بودند آغاز سال نو را تبریک بگویند .
به چادرم برگشتم و با بچه های چادر دیده بوسی کردم و مقداری خوش و بش نمودم . همه یاد سال های قبل که در ایران به سر می بردند افتاده بودند و یاد خانواده ها و دوستان شان آنها را غمگین کرده بود . " حسین سبیل " که از گنده لات های تهران بود و معلوم نبود چطوری سر از سیاست در آورده ، سرش را به زیر پتو برده بود و آرام آرام می گریست .
" ایوب " یکی از دوستان آمد و سال نو را به او تبریک گفت و قدری او را دلداری داد . بنده خدا یاد مادر پیرش که در تهران تنها مانده بود ، افتاده بود و خیلی ناراحت به نظر می رسید . بچه ها به آریا و خانم پریا که ایرانی الاصل و مترجم ارتش آمریکا بودند نیز سال نو را تبریک گفتند . این اولین عیدی بود که در آن نه از سفره ی هفت سین خبری بود و نه از گل و سبزه و شیرینی .
هیچ چیز به جز یک تشک ابری و یک پتوی نازک نداشتیم و همه چیزمان را سربازان آمریکایی گرفته بودند . بچه ها برای نوشتن ، به جای کاغذ از مقوای بسته های غذا استفاده می کردن و چون خودکار نداشتند به درب بلوک می رفتند و به سرباز آمریکایی که نگهبان بود و یا رد می شد ، می گفتند یک دقیقته خودکارت را بده تا کف دست مان یک چیزیر را بنویسیم و وقتی سرباز خودکار را می داد آن را مصادره می کردند و به داخل چادر بر می گشتند . سربازها هم چون وضع ما را می دانستند ، بی خیال خودکارهایشان می شدند و دنبال نمی کردند.
شب ها تا صبح از سوز سرما نمی توانستیم در درون چادرها بخوابیم . به همین دلیل وقتی که روز می شد و آفتاب شروع به تابیدن می کرد و هوا قدری گرم می شد ، تازه ساعت خواب نفرات شروع می شد و تا موقع ناهار می خوابیدیم . چند روز اول عید با تماشای برنامه های تلویزیون ایران و فیلم های سینمایی اش پایان پذیرفت .

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

انتخابات ریاست جمهوری سال 96 و استیصال رهبران مجاهدین 

انتخابات ریاست جمهوری 96 خیلی از واقعیت ها را در مورد مجاهدین به نیز نمایش گذاشت و آنان را بیش از پیش در نزد مردم ایران و ایرانیان خارج از کشور بی آبرو کرد.

اعزام به خارج و بازگشت به ایران

 یکی از شگردهای انجمن ها این است که افراد را هر چه بیشتر و به بهانه های مختلف دور و بر خود نگهدارند تا در مواقع ضروری از آنها به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنند و با گرفتن عکس و فیلم بگویند که این همه هواداران ما هستند.

عفو عمومی

 دو هفته بعد دومین گروه بزرگ ایرانی ها سوار بر اتوبوس ها زندان تیف را به مقصد ایران ترک کردند و نزدیک به 500 نفر از جنگجویان مجاهدین خلق که روزگاری علیه حکومت و مملکت شان سلاح کشیده بودند، با عفو عمومی که داده شده بود، دوباره به وطن شان باز می گشتند. 

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

شورای مقاومت، وابستگی و هژمونی

بعد از اعلام فاز نظامی و حرکت مسلحانه ناکام مجاهدین خلق، مهمترین اقدام سازمان، خارج کردن ابوالحسن بنی صدر و مسعود رجوی از کشور بود. 

مطالب پربازدید