سربازان آمریکایی هم با چراغ قوه و تجهیزات دید در شب تا سپیده‌ی صبح مستمر ما را مورد شمارش و چک قرار می‌دادند تا مبادا کسی فرار کرده باشد. از قضا موقع صبح متوجه شدند که علاوه بر این که کسی فرار نکرده سه نفر هم به ما اضافه شده است. سه نفر از کادرهای قدیمی سازمان باسابقه‌ی بالای 15 سال به نام های " محمود دادجو ، علیرضا قاسمی و نادر بنی فراهان " از قرارگاه اشرف گریخته و خودشان را به تیف رسانده بودند و به جمع جدا شده ها از سازمان ملحق شده بودند .

پرویز درخشان1387 -1380
روز پنجم نوروز 83 ، وزارت امور خارجه ی آمریکا مصاحبه با زندانیان را آغاز کرد . پنج پرسش برای همه مشترک بود : 1) چرا به مجاهدین پیوستی ؟ 2) چرا جدا شدی ؟ 3) چه آموزش هایی دیده اید ؟ 4) چرا به ایران نمی روی ؟ 5) به کجا می خواهی بروی ؟
آن سرکوبی که در شب چهارشنبه سوری انجام داده بودند تازه آغاز کارشان بود . پس از آن هر شب سربازان به درون زندان یورش می آوردند . یک چادر را انتخاب می کردند و آن را به هم می ریختند و وسایل آن را هم می بردند که برای پس گرفتن آنها باید خواهش و تمنا می کردیم . یعنی هر شب چماق شان را نشان می دادند . چهار نفر دیگر از زندانیان هم به دلیل اعتراض به این روند روانه ی قفس شدند .
روز هفتم نوروز 83، حدود ساعت دو ظهر سربازها مرا برای مصاحبه با نفرات وزارت خارجه ی آمریکا صدا زدند. به همراه یک سرباز مسلح ، به چادرهای بلوک روبرو که مختص مصاحبه بود ، رهسپار شدم . یک آقای جوان ایرانی مقیم آمریکا آنجا بود که نقش مترجم را بازی می کرد . به احترام من برخاست و با من دست داد . با آن لباس یکسره آبی رنگی که پوشیده بودم و شبیه زندانی های گوآنتانامو شده بودم ، احساس حقارت می کردم .
از من خواست که بر روی صندلی بنشینم و بعد از چند لحظه یک خانم که از کارمندان وزارت خارجه بود به جمع ما ملحق شد و سؤال ها شروع گردید : برای چی به عراق آمدی ؟ برای چی از سازمان مجاهدین جدا شدی ؟ بعد از این که آزاد شدی کجا می خواهی بروی ؟ مسعود رجوی کجاست ؟ آیا از سلاح های شیمیایی دولت عراق اطلاع داری ؟ به هر کدام از سؤال ها متناسب با آن جواب دادم و پس از تشکر دوباره راهی زندان خودم شدم .
کار وزارت خارجه ی آمریکا با زندانیان تف ، دو روز بیشتر طول نکشید و سپس بی درنگ مصاحبه مجاهدین مانده در قرارگاه اشرف را آغاز کردند . شماری از نفرات همانجا اعلام جدایی کردند و به زندان تیف آمدند . آنان کسانی بودند که یا نمی دانستند شرایط تیف چگونه است و یا زندان تیف را به تشکیلات مجاهدین ترجیح می دادند . اوضاع نابسامان زندانیان در تیف ، هر روز خودش را به شکلی نشان می داد که شایع ترین نوع آن حرف زدن با خود و درگیری های بی معنی و ناسزاگویی به زمین و زمان بود .
10 چادر صحرایی در دل کویر و 6 سرویس صحرایی برای 200 نفر ، شکل و شمایل زندان تیف بود . زندانی که گاهی چادرهای آن با طوفان سنگین شن و خاک فرو می ریختند . دارایی هر زندانی هم عبارت بود از : یک پتو ، یک پیراهن یکسره ی آبی به همراه یک برچسب تروریست و انبوهی سیم خاردار .
چند روز بود که دوش نگرفته بودم و شب قبل هم طوفان شن همه ی زندگی ناچیز ما را به هم ریخته بود . طوفان چادر ما را از بیخ و بن کنده بود و مجبور شده بودیم به چادر کناری که اسکلت بندی فلزی و استحکام بیشتری داشت ، پناه ببریم . همه در زیر پتو کز کرده بودیم تا از گزند شن و ماسه در امان باشیم .
سربازان آمریکایی هم با چراغ قوه و تجهیزات دید در شب تا سپیده ی صبح مستمر ما را مورد شمارش و چک قرار می دادند تا مبادا کسی فرار کرده باشد . از قضا موقع صبح متوجه شدند که علاوه بر این که کسی فرار نکرده سه نفر هم به ما اضافه شده است . سه نفر از کادرهای قدیمی سازمان باسابقه‌ی بالای 15 سال به نام های " محمود دادجو ، علیرضا قاسمی و نادر بنی فراهان " از قرارگاه اشرف گریخته و خودشان را به تیف رسانده بودند و به جمع جدا شده ها از سازمان ملحق شده بودند .
صبح سرگرد " وایب " فرمانده ی بازداشتگاه ، از ترس اسن که زندانیان سر به شورش بردارند مقدار زیادی جعبه های میوه تازه را وارد زندان کرد و آنها را به وسیله ی سربازان در کنار درب ورودی بلوک چید تا زندانی ها بعد از مدت ها دلی از عزا در آوردند و صدایشان بلند نشود و از اول صبح فریاد سرباز آمریکایی هم برای رفتن به حمام بلند شده بود تا افراد بتوانند دوش بگیرند و یک مقداری وضعیت عادی پیدا کنند .
ساعت 9 صبح بود که نفرات چادر ما جزء گروه اولی بودند که می بایست به حمام بروند ، ولی هیچ چیزی برای استحمام نداشتیم . وقتی ده نفر چادر ما در بیرون بلوک به خط شدند و دو سرباز مسلح در جلو و پشت سرمان قرار گرفتند و دستور حرکت داده شد ، همانجا ایستادیم و به گروهبان " اسمیت " که درجه دار زن آمریکایی بود متذکر شدیم که ما هیچ چیز از حوله گرفته تا صابون و شامپو برای دوش گرفتن به همراه نداریم !
اولش سخت گرفت و گفت : " همین است اگر می خواهید به حمام بروید و یا برگردید داخل بلوک زندان ." هر ده نفر آماده ی بازگشت به داخل بلوک شدیم که دلش به حال ما سوخت . چون ذاتاً انسان خوبی بود . بعد هم با مسئولیت خودش رفت و از درون انبار برای ما حوله ، شامپو و صابون و مسواک آورد و به تعداد به ما داد و گفت : " سرگرد وایب هر چی می خواهد بگوید ، مهم نیست ." فرصت حمام هم سه دقیقه بیشتر نبود ، مثل فرفره دوش گرفتیم و لباس یکسره ی آبی رنگ مان را تن کردیم . زندانیان گوآنتانامو هم لباس به همین شکل ولی با رنگ نارنجی می پوشیدند .
آن روز تا ظهر همه ی زندانیان دوش گرفتند و سر و وضع شان تا حدودی بهتر شد . بعضی از نفرات هم که لباس یکسره ی زندان برایشان تنک بود و میل و رغبتی برای پوشیدن آن نداشتند ، دست به ابتکار جدیدی زده بودند و حوله های بلندی را که برای حمام داده بودند را برش داده و به نیم تنه تبدیل کرده بودند و همراه با شورت بلندی می پوشیدند . این آدم ها سر و وضع مضحکی پیدا کرده بودند ، ولی برای فرار از گرمای طاقت فرسای نیم روزی عراق راه حل خوبی بود .
برای خنک کردن آب هم نفرات جوراب های سبز رنگ و کلفت ارتش مجاهدین را خیس کرده بودند و بطری های آب را درون آنها قرار داده و به جایی آویزان می کردند ، تا آب درون بطری ها قدری خنک شود و قابل نوشیدن باشد . بعضی ها هم با کندن زمین ، بطری های آب را درون چاله ی کوچکی قرار می دادند ، تا مقداری بطری ها خنک شوند .
روز یکشنبه بود و کار مصاحبه ی وزارت خارجه ی آمریکا با نفرات مجاهدین تعطیل بود . به همین دلیل یکی از نفرات وزارت خارجه به نام " مارک " که به زبان فارسی هم تسلط کامل داشت ، همراه مترجم ایرانی الاصل زندان به نام " آریا " وارد بلوک شدند تا قدری با بچه ها صحبت کنند . آریا به او گفته بود که اینها بچه های باحالی هستند و کلی جوک و شوخی بلد هستند که خیلی می خندی !
مارک به همراه آریا وارد بلوک شدند و درون یک چادر بزرگ قرار گرفتند و افراد هم به دور آنها حلقه زدند ، افراد درون چادر بسیار به هم ریخته و ناراحت بودند و اصلاً فضای شوخی و خنده حاکم نبود . بیشتر آدم ها آمده بودند تا از رفتار ارتش ایالات متحده نزد نماینده ی وزارت خارجه گلایه کنند و از سرنوشت خود جویا شوند که عاقبت آنها چه می شود .
نفرات یک به یک شروع به صحبت کردند و اولین حرف شان این بود که این چه رفتاری است که ارتش ایالات متحده با ما در پیش گرفته است . یکی از نفرات به نام " سیاوش قشقایی " که بچه ی شیراز بود از همه تندتر رفت و به مارک گفت : " اگر دموکراسی آمریکایی این است پس تف به این دموکراسی . " آریا که دید فضای بچه های زندان اصلاً مناسب گفتگو نیست ، با همراهی سربازی که به عنوان محافظ داخل بلوک شده بود ، مارک را از زندان برای مدتی خارج کردند و مجدداً باز گشتند . ولی این بار برای گفتگوهای سیاسی و صحبت حول این که این افراد چگونه سر از مجاهدین در آوردند .
مارک برای این که افراد را امیدوار کند گفت : " تا یک سال دیگر شما به کشورهای اروپای غربی فرستاده می شوید " و مقداری حرف های حاشیه ای زد که معلوم بود بیشتر پوشال می گوید . فقط در تنها جایی که صداقت داشت زمانی بود که یکی از افراد ساده دل ما پرسید شما که به افغانستان و عراق حمله کردید و دولت های آن کشورها را سرنگون نمودید ، به ایران هم حمله کنید و دولت جمهوری اسلامی را سرنگون کنید تا مردم ایران راحت شوند .
مارک هم در جواب او گفت : " این که در ایران چه کسی حکومت می کند زیاد برای ما مهم نیست ، مهم این است که دو شاخص را رعایت کند : اول شیر نفت را باز نگه دارد و دوم این که نفت را با قیمت ارزان راهی بازار کند . این که مردم ایران با چه وضعی دارند زندگی می کنند و یا چه کسی بر آنها حکومت می کند ، زیاد برای ما مهم نیست ، حالا می خواهد بر آنها پهلوی حاکم باشد یا قاجار و یا رجوی و یا آخوندها ؛ " تیز حرفش این بود که ایالات متحده در سیاست هایش فقط منافعش را نگاه می کند .
روز جمعه 21 فروردین یک گروه از وزارت خارجه به تیف آمد . این دیدار غیر رسمی بود ، یکی از آنان گفت : " شما قربانی بازی های سیاسی شده اید و ما هم نمی دانیم کی آزاد خواهید شد ." پدر مقدس هنوز هم به تیف رفت و آمد داشت و همچنان تبلیغ مسیحیت می کرد . یک روش قدیمی با کمی تفاوت ! در تاریخ چین هم پیش از انقلاب ، مبلغان مسیحی اروپایی به عنوان جاده صاف کن های ارتش عمل می کردند و چینی ها دل پر خونی از این شعبده بازی داشتند .
روز 16 آوریل ، سرگرد وایب همراه با مترجم رسمی ارتش آمریکا به تیف آمد و به روشنی گفت : " زندانیان تیف اسیر جنگی هستند ! " پرسش های فراوانی هم مطرح شد که سرگرد هر کدام را که مایل بود پاسخ می داد و دیگران را هم تهدید می کرد . سرگرد گفت : " پس از پایان کار وزارت خارجه با همه ی مجاهدین ، هیئتی پرونده ی شما را بررسی خواهد کرد و رأی نهایی را صادر می کند ، چنانچه مشخص شود که خطری برای منافع ملی آمریکا دارید که مجرم هستید و رسیدگی خواهد شد و چنانچه بی خطر باشید شما را تحویل صلیب سرخ خواهیم داد ."
راستی اسیر جنگی به چه کسانی می گویند ؟ تروریسم یعنی چه ؟ مجاهدین خلق چه کسانی هستند ؟ و ما چه کسانی بودیم ؟
در روز 23 آوریل یک عضو وزارت خارجه در تیف به ما گفت : " هر حرف یا وعده ای که تا کنون به شما داده شده ، دروغ بوده ! آزادی شما مشروط به حل یک معادله ی چند مجهولی سیسای است ! " وی ادامه داد : " یک سیاستمدار خوب کسی است که بتواند خوب دروغ بگوید ! " پرسیدیم : " پس این مارک تروریستی چه می شود ؟ " خنده معنی داری کرد و گفت : " کدام تروریست ؟ در کاخ سفید همه می دانند که شما تروریست نیستید ، این یک بازی سیاسی است ."
هر چند او از تجربه ی تاریخی این داستان چیزی نگفت ، اما سناریوی مک کارتیسم در دوران جنگ سرد هنوز یادمان است که چگونه تحت عنوان مبارزه با کمونیسم ، فاشیسم را بر جامعه ی آمریکا حاکم کردند و حالا هم تروریسم مد روز شده است .
درباره ی اسیر جنگی هم به سرگرد وایب گفتیم که " اسیران جنگی کسانی هستند که طرف جنگ هستند و زیر نظارت صلیب سرخ باشند و شش ماه پس از جنگ هم باید آزاد شوند ، اما ما طرف جنگ نبودیم و مدت هاست که زندانی شما هستیم . کدام یک از قوانین اسیران جنگی شامل حال ما می شود ؟ "
سرگرد به پرسش های ما پاسخ نداد ، چون پاسخی نداشت . او تنها گفت : " اگر مجاهدین در جنگ دشمن ما نبودند و شلیکی به ما نکردند به این خاطر بود که قدرت آن را نداشتند و می دانستند آمریکا آنان را نابود خواهد کرد ! " استدلالش درست بود و این یعنی منطق تعادل قوا !!
به هر حال ما را اسیر جنگی تعریف کردند ، اما دریغ از حق و حقوق یک اسیر جنگی ! در اوایل ماه می ، وضع بهداشتی خوبی نداشتیم . یک هفته بود که آب سرویس های بهداشتی قطع بود و سرویس های صحرایی هم تخلیه نمی شد و قابل استفاده نبود . در میانه های اردیبهشت ماه تلفن به تیف آوردند ! اما کسی نمی توانست تماس بگیرد ، چون وسایل زندانیان غارت شده بود .
چهار روز طول کشید تا هر زندانی وسایلی را از محلی شبیه به زباله دان پیدا کند . بخشی از وسایل هم گم شده بود . روز 13 اردیبهشت 83 کارمند وزارت خارجه ی آمریکا کار مصاحبه با مجاهدین را به پایان رسانده بودند با اتوبوسی به تیف آمدند ، چند عکس یادگاری گرفتند و از آن سوی سیم خاردار به زندانیان دلداری دادند که اگر بی گناه باشید پس از روی کار آمدن دولت عراق شما را تحویل صلیب سرخ می دهیم.
در مصاحبه های وزارت خارجه با مجاهدین حدود 50 نفر از سازمان جدا شدند و به زندان تیف آمدند . یکی از کارمندان وزارت خارجه به صراحت گفت : " ما می دانیم چرا نفرات بیشتری جدا نشدند ، زیرا همه می فهمیدند که راهی برای بیرون رفتن از تیف وجود ندارد ." آن کارمند توضیح بیشتری نداد ، نیازی هم به توضیح نبود . زندان تیف گورستان بزرگی شده بود که اعضای جدا شده از مجاهدین در آنجا بگونه ای قانونی دفن می شدند و روشن بود که این کار با توافق کامل رهبری مجاهدین و دولت آمریکا انجام شده است .
دولت ایالات متحده ی آمریکا به اصرار خواهان حفظ تشکیلات مجاهدین بود تا در برابر رژیم ایران با چنین کارتی بازی کند و نخستین الزام حفظ تشکیلات مجاهدین هم ، بستن هر راهی به بیرون از طریق زندانی کردن اعضای جدا شده ی مجاهدین بود . حتی مسئولان ارشد مجاهدین هم به صراحت به نفرات گفته بودند که هر کس به تیف برود ، در آنجا دفن می شود .
بالاخره بعد از چند روز نوبت تلفن به نفرات چادر ما رسید . مسئولان وزارت خارجه ی آمریکا وقتی در جریان مصاحبه ها متوجه شدند که تلفن زدن در مناسبات سازمان مجاهدین خلق به خانواده و اقوام ممنوع بوده است و افراد سال هاست که ارتباطی با خانواده هایشان نداشتند ، به افراد جدا شده هفت دقیقه زمان مکالمه ی تلفنی دادند تا خانواده هایشان را از زنده و سلامت بودن خود با خبر کنند !
نوبت تلفن من شد ، اضطراب و دلهره ی عجیبی داشتم . بعد از حدود سه سال می خواستم با ایران تماس بگیرم و ترجیح دادم به جای خانواده به یکی از دوستانم به نام " پیمان حیدری " در اهواز تماس برقرار کنم . تلفن مستمر زنگ می خورد و بالاخره پیمان گوشی تلفن را از آن سو برداشت . اول صدای من را نشناخت و بعد از این که خودم را معرفی کردم ، باورش نمی شد که من هنوز زنده باشم ، چون فکر می کرد در جریان جنگ آمریکا و عراق کشته شده ام .
بالاخره بعد از چند دقیقه مکالمه ، خلاصه وضعیت خودم و سازمان را برایش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و احتمالاً در آینده تکلیفم تعیین می شود . چون در حال حاضر اسیر جنگی در دستان ارتش ایالات متحده ی آمریکا می باشیم .
نفر بعد از من اصغر فرزین از کادرهای قدیمی سازمان و اهل بوشهر بود که مدت 18 سال می شد که به خانواده اش زنگ نزده بود . با چه مشقتی توانست از طریق 118 ردی از خانواده اش در بوشهر به دست آورد و پس از سالیان به آنها وصل شود . بیچاره خانواده اش اصلاً فکر نمی کردند او زنده باشد و وقتی از زنده بودن او اطلاع پیدا کردند ، چقدر خوشحال شدند و
روز سه شنبه 6 ماه می ، سرهنگ " فیلیپس " برای بار دوم به تیف آمد و گفت : " آزادی شما در دست من و امثال من نیست ، اما تلاش می کنیم تا وضع زندان بهتر شود ." روز چهارشنبه 7 می ، چند عضو وزارت خارجه به زندان آمدند و خبر آوردند که دولت آمریکا تلاش می کند تا با کمک صلیب سرخ از دولت ایران برای شما عفو عمومی بگیرد تا به ایران برگردید .
روز شنبه 19 اردیبهشت ماه چند مقام قضایی از ارتش آمریکا به تیف آمدند و گفتند : " هیئت بازبینی از روز 10 می ، پرونده ی شما را مطالعه می کند و حرف های نهایی را خواهد زد . کسی حق قانونی برای دیدار با هیئت را ندارد ، اما هیئت (دادگاه) هر کس را که لازم بداند احضار خواهد کرد . اگر کسی حرفی با دادگاه دارد باید بنویسد . اگر دادگاه رأی به آزادی شما بدهد ، شما تحویل صلیب سرخ خواهید شد و اگر رأی به ادامه ی بازداشت بدهد ، به شما ابلاغ می شود و نفرات محکوم حق استیناف خواهند داشت ."
در گرماگرم محاکمه ی ما به جرم تروریست بودن ، خبر شکنجه در زندان ابوغریب روی آنتن رفته بود ! ما تعجی نکردیم . چون برای ما چیز تازه ای نبود . ما در ویتنام نبودیم ، اما داستان هایش را شنیدیم و خواندیم . عراق هم نخستین کشوری نبود که به نام دموکراسی خاک آن را به توبره می کشیدند . ابوغریب هم تنها زندان عراق نبود . شکنجه های زندان ابوغریب در برابر بسیاری دیگر از فجایع و جنایت ها به حساب نمی آمد . اما جوهره و محتوای این اعمال ، گویای یک نگرش واحد و ارتجاعی به انسان است .
روز چهارم دوران سیاه چال در تیف ، یگ گروهبان آمریکایی با بیل مدفوع خشکیده ای را به داخل سیاه چال آورده بود و گفته بود : " برایتان شکلات آورده ام و یکی از زندانیان را وا می دارد تا آن را از نزدیک چک کند و در همان لحظه عکسی از او می گیرند و می خندند .
ذات این گونه رفتار از تصمیم های فردی ناشی نمی شود، در ویتنام هم خیلی وقایع روی داد و امروزه کسی نمی‌پرسد که کدام سرباز ، گروهبان یا سرهنگی آن خیانت را کرده بود؟ تاریخچه‌ی جنگ ویتنام را در مجموع دولت ایالات متحده رقم زده است . در عراق یا جبهه های دیگر هم همگان تلاش می‌کنند که چنین جنایتی را به بی اخلاقی یک یا چند نفر محدود کنند و آن را کمرنگ نشان بدهند .
سرهنگی به نام " هنری " در سیاه چال به زندانیان تیف گفت : " تصمیم به زندانی کردن و سرکوب شما از سوی مقامات بلند پایه در کاخ سفید گرفته شده است . دولت ایالات متحده برای پیشبرد سیاست هایش باید قوانین را دور بزند ."
یک پزشک آمریکایی هم در سیاه چال به زندانیان گفته بود که " چنانچه در بدن شان اثری از آلودگی های شیمیایی یا هر گونه زخم مشکوکی مشاهده کردند ، بی درنگ اطلاع دهند ." معنایش این است که زندانیان را موش آزمایشگاهی کرده بودند . این که در ابوغریب بر زندانیان چه گذشت ، این که در ویتنام چه جنایات و فجایعی رخ داد ، همه و همه به چگونگی امر می پردازد نه به چرایی آن .

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

بیانیه اعتراض آمیز سفارت ایران در تیرانا به بازدید مک کین از مقر تروریستی منافقین

سفارت جمهوری اسلامی ایران در تیرانا بیانیه اعتراض آمیزی را در خصوص بازدید 'جان مک کین' سناتور آمریکایی از مقر گروهک تروریستی منافقین و ملاقات با سرکرده این فرقه در آلبانی منتشر کرد.

خلع سلاح گروه «اتا» پس از چهار دهه

شبه نظامیان جدایی طلب باسک موسوم به «اِتا» روز شنبه به شکل رسمی آغاز خلع سلاح خود را اعلام کردند.

انتخابات ریاست جمهوری، نمایش انزوای باند رجوی 

 مهمتر از واکنش‌های بین‌المللی اما تحولات داخلی است که درست در نقطه مقابل شعار تحریم نشان از مشارکت جویی مردم در تمام آحاد آن دارد، پدیده‌ای که دار و دسته رجوی در مواجه با آن چاره ای جز تکرار هذیان گویی‌های تکراری مانند خالی بودن صندوق‌های رأی‌گیری و اتهام…

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟!

دو هفته پیش از فرارسیدن نوروز، خانم شیرین عبادی، در کنار و به همراه برخی از سرشناس ترین رهبران گروه های قوم گرایی که بسیاری از ایشان، آشکارا از پروژه‌ی از هم گسستن ایران پشتیبانی می‌کنند، در نشستی در پارلمان سوئیس شرکت کردند. برخی از همراهان خانم حقوق دان…

مطالب پربازدید