دیدگاه

آخر شب مجید عالمیان مسئول زندان بنگالستان ! برگشت و درب را باز کرد ، ولی این بار بوی بدتری به مشام مبارک خورد و متوجه قضیه شد و در همان حال دو نفره به جان احمد افتادند ، به طوری که جایی از سر و صورت و لباس او سالم نماند . یکی از بچه های زندان لباسی به احمد داد و مجید درب را بست و رفت . احمد از بس کتک خورده بود از ادرار و گلویش خون می آمد و وقتی دست و پای او را باز کردیم به مدت یک ساعت مثل بید می لرزید و نمی توانست بایستد.

کتاب ردپای اهریمن

همان طور که قبلاً گفته ام پس از کار 8 ماهه در ستاد پرسنلی ، در زمستان سال 70 با درخواست خودم و برای کم کردن فشار روحی به محورهای رزمی منتقل شدم. ابتدا به دلیل مسئله داری و وضعیت روحی ام مدتی در محور 3 در سیستم پروژه و سپس در آشپزخانه مشغول به کار شدم که به مدت چند ماه در آنجا ماندم . از آنجا که مدتی در لشگرها نبودم و از ضوابط سفت و سختی که بعد از جنگ کویت در لشگرها و محورها در آمده بود اطلاع نداشتم ، فکر می کردم که در محل جدید آسایش بیشتری خواهم داشت؛ ولی سازمان که بعد از جنگ کویت با موج وسیع و بعضاً دسته جمعی افراد بریده از سازمان مواجه شده بود ، با تعیین ضوابط سخت و قرار دادن عناصر اطلاعاتی در میان رزمندگان سعی می کرد هر چه بیشتر نفرات را کنترل کند. 

دوستی و رفاقت و نشست و برخاست و خلوت کردن دو نفره جرم محسوب می شد و نفرات به اتهام تشکیل محفل یا تحریک نیروها بازخواست می شدند . خاموشی رأس ساعت 11 شب زده می شد و کسی حق تردد در محوطه ی محور را نداشت . مسئولان هر یگان موظف بودند که خوابیدن نفرات بعد از خاموشی را چک کنند و آمار حضور آنها را در آخرین ساعت شب و صبح زود به مسئولان بالاتر بدهند. 

نگهبانی دو نفر اجباری بود ، حتماً یکی از آن دو نفر می بایست از اعضای مورد تأیید باشد و نگهبانان بعد از خاموشی حق داشتند برای بررسی هویت افراد فرمان ایست بدهند و در صورتی که فرد مورد نظر توقفنمی کرد ، حق تیر نیز داشتند ! گذاشتن این ضوابط و عدم اعتماد به رزمندگان چنان فضای سردی را در محورها ایجاد کرده بود که کسی جرأت نمی کرد کوچکترین اشکال و انتقادی را طرح کند . باب طبع مسئولان هم همین بود که نفرات با هم درباره ی مسائل جاری سازمان صحبت نکند ، با این وصف هر هفته چند نفر " کوفی شده ! " از مناسبات کناره گیری می کردند. 

من نیز بیش از پیش از فضای حاکم احساس خستگی می کردم ، چند بار هم به امداد پزشکی و بیمارستان سازمان مراجعه کردم ، ولی جواب نگرفتم که اجباراً از طرف بیمارستان قرارگاه به یکی از دکترهای اعصاب و روان بغداد (در تقاطع خیابان الرشید و نصر بغداد) مراجعه کردم و طبق معمول قرص های خواب آور و والیوم های قوی تجویز شد . گرچه من خودم خوب می دانستم مشکل و تناقضات ایدئولوژیک با خوردن والیوم حل نمی شود . 

این زمان نیز مصادف بود با بمباران قرارگاه اشرف که فضای بسیار بدی را در آنجا حاکم کرد . رجوی و مسئولان سیاسی و نظامی او قبل از جنگ کویت چنین تحلیل می کردند که رژیم ایران بعد از آتش بس توان و جرأت بمباران یا هر گونه عملیات دیگر را در خاک عراق ندارند و در صورت چنین کاری جنگ ایران و عراق مجدداً شروع می شود و تلویحاً از این کار راضی بودند . همچنین بدون توجه به تغییر شرایط سیاسی و نظامی منطقه و موقعیت حکومت عراق بعد از جنگ کویت ، نیز تحلیل آنها تغییری نکرد و همین امر باعث شد هنگام بمباران قرارگاه غافلگیر شوند. 

به خاطر دارم یک ماه قبل از بمباران طی صحبتی که با مسئولم داشتم ، راجع به اقدامات ایذایی و احتمال بمباران هوایی در عید سال 7 هشدار دادم ، ولی او همچنان بر همان تحلیل های قبل از جنگ کویت پافشاری می کرد و می گفت : " ایران هرگز جرأت چنین کاری را ندارد ."  ولی من مجدداً طی گزارشی کتبی هشدارم را نوشتم و به مسئولان بالاتر دادم . آنها هیچ توجه نکردند و حتی مرا به تمسخر گرفتند. 

درست یک ماه بعد از عید 71 ، 13 فروند هواپیمای ایرانی از چند جهت و به مدت نیم ساعت به قرارگاه حمله کردند که طی آن چندین نفر جان باختند . رجوی برای کم کردن رعب و وحشت ایجاد شده تعداد کشته ها را یک نفر اعلام کرد ، در صورتی که بنا به اظهارات یکی از بچه های ستاد سیاسی دو راکت و چند بمبی که به ستاد رجوی و ستادهای اطراف آن اصابت کرده بود ، 13 نفر را که غالباً از اعضا و مسئولان بودند به شدت زخمی کرده یا احتمالاً کشته بود ، اما رجوی اسمی از آنها به میان نیاورد. 

بعد از بمباران هوایی مسئولم مرا بازخواست کرد که " تو این خبر را از کجا می دانستی که گزارش بمباران را یک ماه قبل از وقوع نوشتی؟! " (منظورش این بود که از بریده های زندان راجع به بمباران چیزی شنیده بودی که به سازمان گزارش نکردی و فقط هشدار دادی)

بالاخره بعد از چند ماه ماندن در محور 3 ، مجدداً از طریق مسئولان به محور قبلی خودم (محور 1) منتقل شدم . در آنجا نیز بعد از یک دوره آموزش رزم انفرادی و تیراندازی مجدداً پذیرفته شدم و در سازماندهی توپخانه محور قرار گرفتم و تا موقع ترک سازمان در این محور بودم . در آنجا نیز روز به روز فشار روحی و روانی بیشتری را متحمل می شدم . عدم سنخیت با ایدئولوژی و تشکیلات فشار عجیبی بر من وارد می کرد ، ولی سعی داشتم با پذیرفتن مأموریت های بیرونی از جمله شرکت در حفاظت ستون هایی که به زمین مانور اطراف شهر مندلی می آمدند ، خود را از شر کلاس برهانم. 

در این مقطع سازمان با برگزار کردن مجموعه کلاس های فشرده و کارهای جمعی سعی می کرد هر چه بیشتر وقت بچه ها را پر کند. تمام وقت نفرات از صبح تا خاموشی شب پر بود که یا می باید در کلاس ها یا در ستادهای مختلف پشتیبانی و مخابراتی و ... برای بیگاری (که اصطلاحاً به آن کار جمعی می گفتند) حضور داشته باشند. 

برای نمونه از صبح که بیدار می شدند برنامه ها همانند پادگانی نظامی پر بود تا شب: 

- 30/5 تا 7 بعد از بیدار باش نماز ، نظافت فردی و نظافت جمعی (محوطه) + صبحانه + واکس کفش 

- 7 تا 8 صبحگاه : رژه از جلوی عکس رجوی و بانو 

- 8 تا 1 بعدازظهر : کلاس درس یا کارگری روزانه یا بیگاری (کار جمعی در ستادها) 

- 1 تا 3 بعدازظهر : ناهار + نماز + استراحت و کار فردی 

- 3 تا 5/8 شب : کلاس درس ، کارگری یا بیگاری (کار جمعی) 

- 5/8 تا 10 : نماز + شام 

- 10 تا 5/11 شب : گزارش نویسی یا شرکت در نشست تیم ، گروه یا دسته و ... کار فردی ، شرکت در آمار یا توجیه نگهبانی و هفته دو شب چند پست نگهبانی به علاوه ی مرور درس کلاس . 

- 30/11 : خاموشی مطلق و استراحت برای نفرات اجباری بود . 

بعضی از نفرات در طول روز به کارهایشان نمی رسیدند که اجباراً بعد از خاموشی به کارهای فردی و شستن لباس مبادرت می کردند که همیشه باعث درگیری نفرات با پاس بخش ها و افسر نگهبان بود . به راستی آیا مجالی می ماند که فرد فکر کند سازمان در کجاست و چه می کند ؟ نفرات چون ماشین کوکی و ساعت باید تقلا می کردند تا عقب نمانند ! 

علاوه بر این نیز به تعدادی از بچه های قدیمی تر مسئولیت دومی نیز می دادند تا کاملاً در منگنه ی کارهای تشکیلاتی گیر کنند . مسئولیت دوم یعنی این که افراد علاوه بر کار جاری روزانه مسئولتی دیگری را از قبیل مسئول اجرایی صنفی ، تسلیحات ، تدارکات ، ترابری و ... غیره می گرفتند . مثلاً به من در این اواخر هم مسئولیت تأسیسات محور و هم انبار صنفی را داده بودند . 

البته مسئولان با دادن مسئولیت دوم علاوه بر پر کردن وقت هدف دیگری را نیز دنبال می کردند . آنها با دادن پست و رده ی کاذبسعی می کردن نفراتی را که چنین مشکلاتی داشتند ، خامش کنند . در کنار آن نیز با پخش نوارهای ویدئویی مستمر درباره ی بحث های مختلف انقلاب مریم و مسعود و سایر مسئولان و ژنرال های یک شبه ی رجوی ، سعی داشتند هر چه بیشتر این اذهان را تخمیر و اندیشه و دیدگاه این افراد را تغییر دهند . 

من که از زمستان سال 69 دسته رد به سینه ی انقلاب ایدئولوژیکی و بن بست های استراتژیکی و خطی زده بودم و با بررسی عملکردهای گذشته و فعلی سازمان آن را همچنان در بلاتکلیفی استراتژیکی و خطی و چون کشتی ای طوفان زده در حال غرق شدن در امواج حاصل از انقلاب طلاق مسعود و مریم و عملکردها و استراتژی های بعد از آن می دیدم ، دیگر به لحاظ ذهنی هیچگونه سنخیت ایدئولوژیکی و استراتژیکی و خطی با سازمان نداشتم و به همین دلیل نمی توانستم در مناسبات کار کنم . به زبان ساده دست و دلم به کار نمی رفت . 

به همین دلیل طی گزارشی از مسئول محور 1 ، شهره عین الیقین درخواست کردم مجدد از سازمان خارج شوم و نوشتم که هر تصمیمی که سازمان بگیرد من تسلیم هستم ، حتی اگر می خواهید تا سرنگونی " مهمان " شما می مانم ، ولی دیگر توان کار در تشکیلات سازمان را ندارم . بالاخره بعد از چند روز شهره مرا به ستاد فرا خواند و طی نشستی نیم ساعته به من گفت که " چرا دوباره تصمیم به رفتن گرفتی ؟ اگر بخواهی دوباره تو را بر سر مسئولیت اولت در ستاد اطلاعات بر می گردانم یا بر سر هر کار و مسئولیتی که بخواهی می گذاریم ، ولی بمان ، خیلی ها رویت حساب باز کرده بودند ، تأثیر بدی دارد ." اما این بار دیگر تصمیم را گرفته بودم ، پس جواب رد دادم و عذر خواستم . 

شهره برای رساندن گزارش و نتیجه ی صحبت ها به مریم ، جوابم را به نشست بعدی موکول کرد و بعد از چند روز مجدداً صدایم زد و گفت " با رفتنت موافقت شد ، مشروط بر این که تعهد نامه ای کتبی با دست خط خودت بنویسی که به دلیل داشتن اطلاعات تا یک سال در قرنطینه ی سازمان بمانی ." من که دیگر جانم به لب رسیده بود و انتظار چنین رفتاری را هم نداشتم ، قبول کردم و شهره بلافاصلته خودنویس خود را به من داد و کاغذ سفید A4 را نیز جلویم گذاشت و گفت : " من می گویم تو بنویس ." 

برای هر چه زودتر خلاص شدن سریع آنچه را بلغور می کرد ، بدون توجه به محتوای آن نوشتم ، امضا کردم و به او تحویل دادم و گفتم هر تعهد دیگری که بخواهید می دهم تا مرا رها کنید . با تأکید مسئولان بی سر و صدا به مرکز توپخانه رفتم و به بهانه ی انتقال به جای دیگر وسایلم را جمع کردم و با مسئول توپخانه خداحافظی کردم . سپس به مهمانسرای بنگالستان منتقل و به مسئول زندان آنجا آقای مجید عالمیان کاندیدای سازمان در شهر خودم (بابل) تحویل داده شدم . 

آقا مجید که او را از فاز سیاسی می شناختم عنصری مرموز و حقه باز بود و به همین دلیل نتوانست در تشکیلات رشد کند . سازمان او را از سال 65 مسئول اسرا و زندانیان دبس کرده بود که متخصص سرکوب افراد معترض بود . او با بی اعتنایی حساب شده ، ضوابط شدید را برایم خواند و گفت : " چنانچه در اینجا با کسی دعوا کنی ، سر و کارت با انفرادی کنار اتاق من است . " به دنبال این اتمام حجت ، من پی کار خود رفتم و تا آخر هفته 5 نفر دیگر نیز به آنجا اضافه شدند . 

در آخر هفته فردی را آوردند که سر و کله ای ورم کرده و زخمی و لباس پاره و حالت افراد روانی را داشت . این فرد که نامش احمد حیدری بود در قضیه ی انقلاب ایدئولوژیک در لشگر 26 یا 15 موقعی که متوجه دجالیت جدید و فلسفه ی جنسی رجوی می شود ، حالت شوک به او دست می دهد و در همان نشست با سر و صدا و فحش به رجوی و مریم و فهیمه ، این دست پخت ایدئولوژیک را شیادی می خواند و با فحش های رکیک فضای لشگر را به هم می زند . 

او که مرتکب گناه کبیره شده بود و به خدا و رهبری ایدئولوژیک سازمان ، یعنی مسعود و مریم و فهیمه ، فحش داده بود مورد حمله ی جمعی از فرماندهان قرار گرفت و با مشت و لگد او را زخمی و مدتی در بنگالی کوچک زندانی کردند . او چند روز اعتصاب غذا کرد و با حالتی روانی یکسره به مریم و فهیمه و رجوی فحش می داد . بالاخره بعد از یک هفته او را به مهمانسرا آوردند و در اتاق کار مجید که من هم حضور داشتم ، نشاندند تا ضوابط را برای او بخوانند . 

بعد از خواندن ضوابط ، احمد که در این مدت از هر چه مسئول بود بدش آمده بود ، دوباره جوش آورد و دوباره دعا و ثناگوی مریم و فهیمه شد . مجید مشت محکمی بر سر احمد کوفت و او از ترس ساکت شد . مجید رفت ، ولی احمد مهمان جدید ، بی قراری می کرد و تمام راهروهای اتاق کار مجید و ساختمان های محوطه و وسایل خواب آنجا را کثیف کرد ! 

مجید موقع ناهار برگشت و طبق ضوابط زندان ، احمد را با مشت و لگد و با کمک یک نفر دیگر به انفرادی انداخت . او مجدداً همان کار را در انفرادی تکرار کرد . مجید که وضع را چنین دید دست و پای او را از پشت بست و دو نفره شروع به کتک زدن او کردند . مجید آن قدر به سینه ی احمد لگد زد که در یک لحظه حالت بی هوشی به او دست داد و به حالت اغما افتاد . این بود که دست او را باز کرد ، درب را قفل کرد و رفت ، ولی احمد که زیر مشت و لگد و کتک خود را کاملاً خراب و کثیف کرده بود ، دیگر جرأت نداشت این مسئله را به مجید بگوید . 

آخر شب مجید عالمیان مسئول زندان بنگالستان ! برگشت و درب را باز کرد ، ولی این بار بوی بدتری به مشام مبارک خورد و متوجه قضیه شد و در همان حال دو نفره به جان احمد افتادند ، به طوری که جایی از سر و صورت و لباس او سالم نماند . یکی از بچه های زندان لباسی به احمد داد و مجید درب را بست و رفت . احمد از بس کتک خورده بود از ادرار و گلویش خون می آمد و وقتی دست و پای او را باز کردیم به مدت یک ساعت مثل بید می لرزید و نمی توانست بایستد . 

مجید و مسئولان معتقد بودند او دروغ می گوید و روانی نیست و باید او را با کتک به اعتراف کشاند . بالاخره بعد از چند روز نگهداری احمد در انفرادی یک شب ساعت 2 ، کاک عادل (سادات دربندی) مسئول بالاتر مجید در ستاد پرسنلی با چند محافظ مسلح به بنگالستان آمدند و احمد و ساک معروفش را که هیچ چیزی در آن نبود با جیپ چادردار به محل نامعلومی بردند . بعدها مجید گفت او را به کمپ شهر رمادیه عراق بردیم و تحویل UN دادیم که به نظرم دروغ می گفت ، احتمالاً احمد به زندان های مخوف عراق برده شده بود . 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

رجوی از قرار گرفتن در برابر عدالت می ترسد یا جانش؟

گردانندگان مجاهدین آنقدر اعضایشان را تحت فشار می گذارند که به هیچ وجه نباید از بود و نبود یک نفر سؤال کنند چه برسد به رجوی؛ در غیر این صورت...

قطع مستمری رهاشده ها و غلط کردم گفتن های مریم رجوی

اما باز هم رجوی اشتباه محاسبه جدی داشت و این کار به ضد خودش تبدیل شد. همین کار رجوی باعث شد تمام جدا شده ها متحد و یکسو شوند و...

کد دادن باند رجوی به داعش

این حرکت که با مرور فیلم ها، تعمدی و دستوری بودن آن آشکارا مشخص است، چرا توسط این فرد انجام می شود؟آیا این اعلام همبستگی با داعش به حساب می...

اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این...

جانیان آدمکشی که به نام مدافع دمکراسی به دنیا قالب می شوند

لابیست‌های ضدبشر کنگره و سنای آمریکا و رسانه‌های دست راستی ایالات متحده، همین خواب را برای مردم ایران و با طراحی برای قالب کردن مریم رجوی و دار و دسته...

مطالب پربازدید

آیا مریم رجوی بازجویی شد؟

سفارت آمریکا در تیرانا هدف سناتورهای آمریکایی از سفر به این کشور را مبارزه با تروریسم و افراط گرایی خشونت آمیز اعلام کرد و خبرگزاری رسمی دولت آلبانی سفر اين...

دار و دسته رجوی چه می خواهند؟

مریم رجوی در تجمع گروه تروریستی مجاهدین در ویلپنت، خطوط اصلی استراتژی باندرجوی را بیان کرد. خطوطی که در ذات خود دچار تناقض و نفاق است و با تحلیل محتوا...

240 عضو جداشده از مجاهدین در آلبانی

هم اکنون حدود ۲۴۰ نفر از اعضای مجاهدین خلق جدا از این سازمان در تیرانا ساکن هستند که پلیس و وزارت کشور با آنان در ارتباط می باشند و حرفهای...

چرا دوباره مجاهدین به اردوگاه پناه میبرند؟

مسئله مهم این است که گردانندگان باند بدنام رجوی، با جمع بندی این وضعیت به این نتیجه رسیده اند که اولاً این نیروها نباید با جامعه آلبانی ارتباطی داشته باشند،...

سفر هیئت حقیقت‌یاب سنای آمریکا به آلبانی

به گزارش خبرگزاری رسمی دولت آلبانی (ATA) رئیس جمهور آلبانی ایلیر متا روز گذشته میزبان هیئت حقیقت یاب سنای آمریکا به ریاست سناتور روی بلانت بود.