معنای چنین حرفی برای ما بسیار روشن بود، ارتش آمریکا وظیفه‌ی پیش بردن خط مجاهدین را در تیف به عهده گرفته بود. جالب آن که هر سال هم وزارت خارجه نام مجاهدین را در فهرست سازمان‌های تروریستی می‌آورد و با چه لعاب و القابی هم از آن یاد می‌کرد.

سرگذشت من با مجاهدین خلق

 دوشنبه صبح 11 می ، یکی از زندانیان با نام " ایرج مشهدی " با 20 سال سن که وضعیت روحی خوبی نداشت و نمی توانست شرایط زندان را تحمل کند ، با فریبرز که در زندان خروجی مجاهدین با من همراه بود ، در داخل بلوک به نزاع و درگیری پرداختند . سربازان آمریکایی نیز بلافاصله داخل بلوک ریخته و هر دو را دستبند زده به انفرادی ها در گوشه ی زندان تیف بردند . 

سلول های انفرادی در ته زندان را با سیم خاردارهای حلقوی شکل و در فضای آزاد ساخته بودند و برای آنها یک درب رو به داخل زندان گذاشته بودند که افراد زندانی بتوانند از آن برای خروج و ورود به داخل سلول استفاده کنند . در کنار این سلول های انفرادی هم یک برج نگهبانی مستقر کرده بودند تا از بالا اشراف کاملی بر آنها داشته باشند . 

ایرج که پسر زیرک و باهوشی بود ، در همان چند ساعتی که در انفرادی بود نقشه ی فرار خود را طراحی کرد و به اطلاع چند نفر دیگری که در سلول های کناری او بودند رسانید و از آنها در این رابطه کمک خواست. او تا توانست اشیاء باقیمانده از دیگران را در سلول انفرادی جمع آوری کرد و در زیر پتویش مخفی نمود . با تاریک شدن هوا و در حدود ساعت 10 شب ، او اشیاء پیدا شده مانند کارتن های مقوا و لباس های باقیمانده از دیگران را در زیر پتو و بر روی تختخواب طوری شکل داد که هر کسی از فاصله ی چند متری و از پشت درب توری داخل را نگاه می کرد ، فکر می کرد که در زیر پتو کسی روی تخت خوابیده است . 

او به ابو یکی از بچه های زندانی سپرد که هر وقت من سرفه کردم شروع به سر و صدا کن و از سرباز نگهبان بخواه که تو را برای توالت رفتن از انفرادی خارج کند  چون سرویس های بهداشتی در طرف دیگر سلول های انفرادی بود ، رفتن و برگشتن سرباز به همراه زندانی چندین دقیقه طول می کشید . 

با سرفه ی ایرج ، سر و صدای ابو بلند شد و از سرباز می خواست که او را به توالت ببرد . سرباز هم با کم حوصلگی و غر غر کردن ، درب سلول انفرادی او را باز کرد و او را برای رفع حاجت به سرویس های بهداشتی آن طرف انفرادی ها برد . ایراج هم از فرصت استفاده کرد و لباس یکسره را از تنش در آورد تا موقع عبور از سیم خاردار باعث گیر کردنش نشود و به سرعت آن را زیر پتو مخفی کرد و دمپایی های خود را کنار تخت گذاشت و شروع به رفتن به لای سیم خاردارها نمود . 

تیغه های سیم خاردار هر چند بدن او را خراش می دادند ، اما او صدایش در نمی آمد و به کارش ادامه می داد تا این که از آخرین حلقه ی سیم خاردار گذشت و سینه خیز از خاک ریز دور زندان عبور کرد . نگهبان بالای برج هم مثل این که کور بود و اصلاً او را نمی دید . فردا صبح موقع دادن پاکت غذای صبحانه ، سرباز آمریکایی محافظ سلول های انفرادی ، هر چه ایرج را که زیر پتو خوابیده بود صدا می زد تا بیاید و صبحانه اش را تحویل بگیرد ، از او حرکتی بر نمی خواست . 

به همین خاطر درب سلول انفرادی را باز کرد و درون سلول رفت و وقتی پتو را به کناری زد ، در جا خشکش زد . جون زندانی جوان فرار کرده بود و طی این چند ساعت کیلومترها از زندان دور شده بود . ایرج که سابقاً یک کارگر قنادی بود توانست با کمک روستاییان عراقی خودش را به مرز ایران برساند و پس از چند سال به دنبال زندگی عادی خودش برود . 

روز پنجشنبه 24 اردیبهشت ، 3 نفر از زندانیان قصد فررا داشتند که موفق نشدند و همه ی زندانیان را        تنبیه دسته جمعی کردند . در بازجویی از زندانیان فراری پرسیده بودند که کجا می خواستند بروند و زندانیان پاسخ داده بودند به UN . سپس بازجوها به آنها خندیده بودند و گفته بودند که "  UN و صلیب سرخ خود ما هستیم ." 

روز پنجشنبه 20 می ، یکی از زندانیان به علت بیماری فشار خون ، اعتراض مختصری به وضع تغذیه کرد . ابتدا او را با کلت الکتریکی بیهوش کردند و سپس درست مانند فیلم های هالیوودی دست و پای او را با زنجیر بستند و با 8 سرباز مسلح به سلول انفرادی فرستادند . تا حدود دو سال غذای زندانیان تیف  جیره ی جنگی بود . خلاصه این که این هم بخشی از فرهنگ آمریکایی بوده و هست . هالیوود از سیاستمداران و نظامیان الگو می گیرد و سیاستمداران و نظامیان هم از هالیوود . زندانیان تیف در برابر خالقان نظم نوین چهار گزینه بیشتر نداشتند : صبر ، فرار ، خودکشی و یا دیوانه شدن . 

گزینه ی ناممکن هم آزادی بود . از اواخر ماه می یا نیمه های خرداد ، هوا دیگر گرم نبود ، بلکه داغ شده بود . آبی که برای خوردن می دادند 50 درجه گرما داشت و البته نیمی از سهمیه ی آب آشامیدنی را برای امور بهداشت شخصی استفاده می کردیم . یک ژنراتور کوچک برق هم آنجا گذاشته بودند که هفته ای 5 روز خراب بود . تردید نداشتیم که همه ی این فشارها عمدی است ، چرا که هیچ سرباز و افسری خود سر کاری را انجام نمی دهد ، بلکه دستور می گیرد . آن روزها پی در پی وعده ی دیدار ما را با صلیب سرخ می دادند ، وعده ای که هرگز به حقیقت نپیوست . 

در اواخر می ، زندانی 25 ساله ای به نام " امین " خودکشی کرد . روز یکشنبه 30 می هم نماینده ای از سفارت پاکستان را به تیف آوردند تا برای بازگشت بلوچ های تیف که تابعیت دوگانه داشتند ، وارد مذاکره شود . شماری از بلوچ ها برای بازگشت به پاکستان موافقت کردند . 

در ماه ژوئن که با گرمای بی سابقه ای روبرو بودیم . نیروهای آمریکایی هم به جای حل مشکلات زندانیان، هر شب به درون زندان هجوم می آوردند ، چادرها را به هم می زدند و نیمه های شب با فریادهای آزار دهنده از بلندگو ، زندانیان را از خواب بیدار می کردند و پس از یک ساعت سر پا نگه داشتن دوباره همه را به درون چادرها روانه می کردند ، یک فشار روحی و جنگ روانی به همان دلیل یا همان جرمی که سربازان هم از آن بی خبر بودند ، گرچه طبیعی هم بود . 

چون به یک سرباز آموزش می دهند که چگونه فکر نکند و تنها دستور را اجرا کند ، خیلی وقت ها زمان بندی 3 دقیقه ای حمام را هم کم می کردند و سر 2 دقیقه آب را قطع می کردند و با تهدید و تحقیر هر کس را در هر وضعیتی که بود به زندان باز می گرداندند . یکی از زندانیان به نام " ایوب " را که حاضر نشده بود با بدن پوشیده از کف لباس بپوشد ، 4 روز به انفرادی فرستادند ! 

روز پنجشنبه 10 ژوئن ، سرگرد " وایب " به تیف آمد و گفت تا دو هفته ی دیگر برگه های تبرئه ی شما به دست تان می رسد . پس از آن صلیب سرخ برای فرستادن زندانیان به ایران اقدام می کند و کسانی هم که نمی خواهند به ایران بروند می توانند به نزد مجاهدین باز گردند و افزود که راه دیگری هم وجود ندارد . این تئوری مسعود رجوی بود که سرگرد وایب برایمان تکرار کرد . 

کمی مسخره به نظر می آمد ، زیرا در شرایطی بودیم که قاعدتاً دولت آمریکا باید تکلیف ما را روشن می‌کرد. اما روح و قوانین سازمان از سوی ارتش آمریکا بر تیف حاکم شده بود ، خود نیروهای آمریکایی هم اذعان داشتند که این یک توافق میان سازمان مجاهدین و پنتاگون است . 

در میانه های ژوئن ، دو نفر دیگر از زندانیان دست به خودکشی زدند . ارتش آمریکا هم دست به تنبیه همگانی زد ، برق و جیره ی سیگار را قطع کردند تا کسی هوس خودکشی نکند . در همان روزها سرهنگ         " فیلیپس " در یک نشست سه ساعته با نمایندگان زندانیان که من هم جزء آنها بودم اعلام کرد " کسانی که به ایران نمی‌روند و پیش مجاهدین هم باز نمی‌گردند ، هیچ چشم انداز دیگری پیش رویشان نیست !" 

معنای چنین حرفی برای ما بسیار روشن بود ، ارتش آمریکا وظیفه ی پیش بردن خط مجاهدین را در تیف به عهده گرفته بود . جالب آن که هر سال هم وزارت خارجه نام مجاهدین را در فهرست سازمان های تروریستی می آورد و با چه لعاب و القابی هم از آن یاد می کرد . درحالی که با رهبران همان سازمان به اصطلاح تروریستی در توافق کامل بود ، این یک بام و دو هوا در سیاست خارجی آمریکا چندان غیر طبیعی نیست . این به ذات کاپیتالیسم بر می گردد تا از هر کارتی ، آنجا که لازم است بازی بگیرد .

روز شنبه 19 ژوئن افسران ارتش آمریکا متن قرارداری را به زندان تیف آوردند که باید امضا می کردیم . طرف اصلی قرارداد ، سازمان مجاهدین بود و اگر از زندانیان تیف کسی آن را امضا نمی کرد ، او را به انفرادی می فرستادند . قرارداد ترجمه نشده بود و بیشتر زندانیان درست نمی دانستند که چه چیزی را باید امضا می کردند . نیروهای آمریکایی هم با سلاح و فریاد فقط می گفتند باید امضا کنی . ظاهراً بسیار عجله داشتند . بعدها پی بردیم که یکی از بندهای آن ماندن ما در زندان تیف با رضایت خودمان است . 

روز 30 ژوئن ، سرهنگ فیلیپس به تیف آمد و گفت : " تا 3 روز دیگر حکم آزادی شما را ابلاغ می کنیم ." روز 4 جولای سرگرد وایب به صراحت گفت : " سرهنگ فیلیپس درباره ی حکم آزادی به شما دروغ گفته است و ما نمی توانیم زیر قراردامان با مجاهدین بزنیم ." 

روز 15 جولای یک نفر اقدام به فرار کرد که دستگیر و به انفرادی فرستاده شد . روز 17 جولای مجاهدین دوباره در فهرست سازمان های تروریستی وزارت خارجه ی آمریکا آورده شدند . از دید دولت آمریکا تروریست مثبت هم وجود دارد . 

روز 21 جولای یک زندانی موفق به گریختن از قفس شد و سپس برق زندان را به مدت یک هفته قطع کردند . دمای هوا به بیش از 50 درجه می رسید . روز 23 جولای یکی دیگر از زندانیان اقدام به خودکشی کرد . روز 24 جولای دور تا دور زندان ، جنگ افزارهای سنگین و زرهی مستقر کردند . روز 25 جولای نامه ای از ژنرال         " میلر " برایمان خواند که وضعیت قانونی یک شهروند تحت حفاظت را تعریف می کرد . 

همان روز سرگرد " جورجس " در تیف به زندانیان گفت : " جدا شدن شما از مجاهدین هیچ تأثیری در روند کارتان ندارد ، شما از نظر دولت آمریکا هنوز عضو سازمان مجاهدین به حساب می آیید و این خواستهت ی مجاهدین بوده و تا زمانی که در عراق هستید ما این شرایط را رعایت می کنیم ."  

از 30 ژوئن 2004 و تعریف دولت آمریکا از مجاهدین به عنوان شهروندان حفاظت شده ، به ناگهان جمعیت زندانیان افزایش پیدا کرد و از مرز 500 تن گذشت تا جایی که اگر مجاهدین با کمک ارتش آمریکا جلوی آن ریزش را نمی گرفتند ، نه از تاک نشانی می ماند نه از تاک نشان . 

شب 16 تیر 1383 ، اتوبوس ها افراد جدا شده از سازمان مجاهدین را به زندان تیف منتقل می کردند و آنها گروه گروه وارد زندان می گردیدند و ما هم در پشت سیم خاردارها آنها را نظاره می کردیم تا شاید دوستی ، برادری و یا قوم و خویشی را در بین آنها بیابیم . 

تا صبح کار تفتیش و ثبت مشخصات آنها طول کشید و سپس آنها را به بلوک 2 منتقل کردند . صبح روز هفده ی تیر ماه صبحانه را با آنها خوردیم و کمی از اوضاع و احوال شان با اطلاع شدیم . روز 18 تیر افراد جدید جدا شده را به صورت دسته های پنج نفری به بهداری زندان می بردند تا چکاب پزشکی شوند . یکی دو تا از بچه ها که انگلیسی بلد بودند برای ترجمه با آنها رفتند . 

موقع برگشتن هم یک طشت لباسشویی به هر نفر می دادند که وسایل داخل آن شامل : شامپو ، صابون ، تیغ ، حوله ، دمپایی ، جانمازی ، تی شرت و شورت و زیرپوش بود . پس از بازگشت به بلوک ، نفرات وسایل خود را مرتب می کردند و لباس ارتش مجاهدین را به همراه پوتین های نظامی آن به سطل آشغال می انداختند و با شورت ورزشی و تی شرت و دمپایی روز را ادامه می دادند . 

روز 24 تیر ، پیمانکاران عراقی آمدند برای نصب کولر در چادرها ، قرار بود که هر چادر بزرگ دو تا کولر داشته باشد . امروز 26 تیر ماه در اوج گرمای عراق کار سیم کشی کولرها تمام شد و نفرات زندان توانستند جلوی کولر بخوابند . 

صبح ها بعد از صبحانه هم امدادگر می آید و بر اساس ایم ، داروی نفرات را می دهد که معمولاً همه با او سر دعوا دارند که دارو کافی نیست . چون همه عادت کرده اند که برای ساده ترین درد آلجستیک بخورند که آمریکایی ها اصلاً این دارو را ممنوع کرده اند و دائم آب تجویز می کنند و می گویند سردرد و دل درد شما به خاطر گرماست و شما آب کم می خورید . به خاطر همین سهمیه ی هر نفر را 4 بطری 5/1 لیتری آب در روز کرده اند . 

سر ظهر هشتم مرداد 1383 برق چادرها قطع شد و در عرض چند ثانیه چادر مثل جهنم شد و از همان موقع آواره شدیم و به دنبال یک سایبان بودیم . چادر ما تنها چادری بود که فقط یک کولر داشت و سر ظهر 10 نفری به صورت کنسروی جلوی آن می خوابیدیم . 

روز دهم مرداد مقابل درب ورودی بلوک ها ضوابط جدید زندان زده شده تا همه از آن با اطلاع باشند : محورهای ضوابط : 

1. پرتاب اشیاء به سمت سرباز ممنوع 

2. دعوا ممنوع 

3. فرار ممنوع 

4. بی حرمتی و فحش دادن به سربازها به خصوص سربازان زن آمریکایی ممنوع و ... 

البته ضوابط عجیبی نیست ، چون نفرات زندانی را می بایست به همین صورت کنترل کرد . وقتی پای صحبت آنها می نشینی ، داستان هایی را می گویند که باور کردنی نیست . تعدادی از نفرات زندان را نفرات سال های اخیر سازمان تشکیل می دهند که اکثر آنها را با وعده ی کار و ماهی چند صد دلار به عراق آورده اند . یکی را به اسم کارخانه شکلات سازی ، خیاطی ، صافکاری و .... و دیگری را به امید وعده ی اروپا با زن و خلبانی در ارتش ، به عراق آورده اند . 

جالب این که نفراتی که آنها را به سازمان وصل کرده اند هم زن بوده اند . جالب تر این که یکی از آنها می گوید که او را به بهانه ی گویندگی در تلویزیون عراق آورده اند ، ولی حتی به او اجازه ندادند یک بار نمایش بازی کند . 

در حین نوشتن خاطرات دوباره برق قطع شد و ما هم آواره شدیم . 

11 مرداد یک نفر اقدام به فرار کرد که دستگیر و تا دو روز به تخت بسته شد . 13 مرداد سرهنگ " جورجس " بار دیگر به تیف آمد و اعلام کرد " تا زمانی که مجاهدین درعراق هستند شما حق خارج شدن ندارید . مجاهدین با ارتش آمریکا همکاری های مثبت و خوبی دارند ، ما به تشکیلات مجاهدین نیاز داریم ، اینجا خاک ایالات متحده شده است و شما باید تابع قوانین دولت آمریکا باشید ."  

بعد از نیمه شب اعلام آمار کردند ، همه به صف شدیم و معلوم شد که از بلوک 6 یک نفر به نام " بهنام " معروف به " پاپیون " فرار کرده است . وی تا به حال چند بار فرار کرده ، ولی هر بار دستگیر شده بود . در صف بچه ها در حال تعریف فرارهای نافرجام او بودند و این که این بار چه می شود . در همان هنگام صدای فریاد بلندی در بلوک شنیده شد و سربازهای آمریکایی به سمت آشپزخانه هجوم بردند . بهنام در گاری زباله آشپزخانه قایم شده بود که سربازی او را می بیند و با شوک الکتریکی به او شلیک می کند و صدای فریاد پاپیون بود که این بار هنوز بیرون نرفته دستگیر شد و به ازای آن ما دو ساعت در صف ایستادیم و فردا تفریح و هواخوری ممنوع خواهد شد . 

در صف باخبر شدیم که پسر " اسماعیل وفا یغمایی " ، شاعر بزرگ و انقلابی نیز از صف مجاهدین جدا شده و به تیف آمده است . وی 20 سال دارد و از سال 1377 در اشرف است ، یعنی حدود 14 یا 15 سالگی . 

روز چهاردهم مرداد 1383 ، امروز زندان شلوغ بود . بلوک 5 حدود دو ساعت شعارمی دادند و می گفتند :        " اینجا شده ابوغریب " و خواستار پایان دادن به معامله ی کثیف مجاهدین و آمریکا بودند . آنها معتقد هستند که بر اساس قرارداد بین مجاهدین و ژنرال آمریکایی ، ما را در این زندان نگه داشته اند . بلوک پنجی ها در پایان با سرود ای ایران ، آسیون اعتراضی خود را برای خوردن ناهار پایان دادند و نهایتاً ورزش و هواخوری عصر لغو شد . 

روز 17 مرداد ، سیم خاردارهای زندان تیف را دو برابر کردند تا کسی فرار نکند . روز 18 مرداد، تقریباً دو روز است که برق نداریم ، ولی به عوض شام خوب و میوه های تازه هم دادند . وسط تابستان پرتقال خوردیم . سر شام متوجه شدیم که دو نفر فرار کرده اند ، ولی هنوز آمریکایی ها متوجه نشده بودند . چون در آمار جای آنها را پر کرده اند . 

در روز 21 مرداد با تمام کنترل و شلوغ بازی آمریکایی ها ، دوباره دیشب یک نفر فرار کرده ، نفر مربوطه از پشت بلوک ما به سمت برج نگهبانی رفته و درست از زیر برج از سیم خاردار رد شده و معلوم شد که نگهبان در آن موقع خواب بوده است ، ولی هنوز نتوانسته اند بفهمند که چه ساعتی بوده و ما به ازای آن غذا و هواخوری ما لغو شد . 

روز 24 مرداد 1383 ، سرهنگ " جورجس " و مترجم ایرانی اش پریا آمدند . برگه ای به ما داده شد که از طرف ژنرال " میلر " بود و از ما خواسته شده بود که سه کشور را انتخاب کنیم و بهتر است کشورهایی را انتخاب کنیم که در آنجا فامیل درجه یک داریم . در ضمن باید بنویسیم که به چه دلیل کشور مربوطه باید ما را بپذیرد و این که چه شغلی بلد هستیم . این هم یک نمایش خیمه شب بازی آمریکایی ها بود تا جو ملتهب زندان را آرام کنند . 

روز 27 مرداد به بلوک 2 یک تلویزیون و یک ماهواره (یعنی ریسیور و بشقاب) دادند . ولی جالب اینجاست از بلوک آنها کسی بلد نیست آن را راه اندازی کند ، چون کسی در سازمان تا به حال ماهواره ندیده و کسی هم حق دست زدن به تلویزیون های مدار بسته را نداشته است . خلاصه منتظر شدند تا عصر که از بلوک های دیگر آمدند و سیستم را راه اندازی کردند . 

تا صبح تلویزیون روشن بود و شب بین اصفهانی ها و بلوچ ها دعوا شد که سریع تمام شد . فردا صبح خبر رسید دوست و همکار نزدیک سران مجاهدین در جریان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق به نام                      " عبدالرشید عبدالباطن " بازرس ویژه ی گارد ریاست جمهوری عراق دستگیر و روانه ی زندان ویژه گردیده است . 

عبدالرشید عبدالباطن افسر عالیرتبه ی گارد ریاست جمهوری عراق در اواخر دهه ی 1340 از سوی استخبارات عراق به همراه گروهی از افسران و مأموران امنیتی این کشور برای طی دوره ی زبان و ادبیات فارسی به ایران اعزام می شود که در دانشگاه تهران در اواسط دهه ی پنجاه فارغ التحصیل شده و سپس در حوزه ی ترجمه و بررسی اخبار ایران در مدارج بالای ارتش بعثی عراق به کار گرفته می شود . 

با آغاز تجاوز ارتش صدام به ایران وی در سمت بازجو و بازپرس اسرای ایرانی در گارد ریاست جمهوری عراق گمارده می شود که جنایات او از اینجا به بعد کلید می خورد . وی بیان کرده برای اعتراف گیری از اسرای ایرانی از تجربیات شکنجه علیه کردها و شیعیان عراق سود می جستیم و سپس ابتکارات اسرائیلی ها و روس ها و کشورهای بلوک شرق را نیز در این راه به مدد گرفتیم و با خرید وسایل شکنجه ی پیشرفته از شرق و مرکز اروپا ، آن را علیه ایرانی ها به کار می بردیم . 

وی در خصوص شکنجه در زیر برف در اردوگاه های واقع در شمال عراق می گوید : " اسرای ایرانی را به روشی که روس ها به ما آموخته بودند برهنه می کردیم و آنها را بر روی یک ناقوس بزرگ مجبور به نشستن می نمودیم . " وی تأیید کرد بسیاری از اسرای ایرانی که با شکنجه های قرون وسطایی در اردوگاه های شمال عراق در کردستان این شکور به قتل رسیدند ، در قبرستان های پراکنده و در بیابان ها و تپه های این استان با لباس کردی دفن شدند . 

وی تصریح کرد : مقامات مرکزی در بغداد از دیدن فیلم های شکنجه ی اسرا لذت می بردند و حتی این فیلم ها به دفتر صدام و عدی پسر وی نیز ارسال می شد . وی اضافه می کند ما حتی اجازه کشتن اسرا را نیز داشتیم و کسی نمی توانست ما را بازخواست کند ، به ویژه این اقدامات در جریان حمله به شرق بصره (کربلای 5) و تصرف فاو (والفجر 8) اعمال گردید . 

و در مواردی حتی خود من اقدام به قطع دست و پای اسرای ایرانی می کردم که این اتفاق در شرق بصره افتاد . از این وضعیت فیلم تهیه شد ، اما نسخه ای نزد دفتر بازرسی گارد ریاست جمهوری نماند و مستقیماً به دست عدنان خیرالله وزیر دفاع و پسر دایی صدام داده شد . 

وی در ادامه می گوید : در عملیات والفجر 8 که ایرانی ها فاو را با یک عملیات غافلگیر کننده از دست ارتش صدام خارج کردند ، گروه هایی مأمور تحقیق و بازپرسی از اسرای ایرانی این عملیات شدند ، اما اسرای ایرانی در خلال بازجویی ها اصلاً صحبت نمی کردند . من چون به فارسی مسلط بودم ، می دانستم در خلوت با هم چه می گویند ، آنها اهل همکاری نبودند و شیوه های رزم خود را لو نمی دادند و افشا نمی کردند . 

پس دستور دادیم گروهی از غواصان ایرانی این عملیات را در حالی که دست هایشان با سیم های ویژه ی مخابرات بسته شده بود در کنار یکدیگر به موازات هم بخوابانند ، آنگاه تانکی را در مسیر سرهای آنان قرار دادیم و سر آنها در زیر تانک قطع شد ، اما باز هم صحبت نکردند و این اقدام باز هم ناکام ماند . 

وی در خصوص همکاری ارتش و استخبارات عراق با سازمان مجاهدین خلق در شکنجه ی اسرای ایرانی گفته : آنها بارها در این زمینه با ما همکاری داشتند و یادم می آید چند اسیر ایرانی نیز زیر دست آنها به قتل رسیدند . وی گفت : در برخی از این شکنجه ها ، خشونت مجاهدین بسیار بیشتر از ما بود ، به طوری که من برخی از آنها را اس.اس یا گشتاپو صدا می زدم . 

چشم مسعود رجوی با این اعترافات روشن ، تا دیگر ادعای وطن پرستی نداشته باشد ! 

روز دوم شهریور 1383 گروهبان " اسکی " پیرمرد آشپزخانه به چادر کناری ما آمد و نشست و با بچه ها مشغول گپ زدن شد و وقتی بچه ها از شرایط قرارگاه اشرف برایش گفتند ، اصلاً بائور نمی کرد . بچه ها برایش تعریف کردند که برنامه ی غذایی آنجا چیست ، بدو مقدمه گفت : پس چرا سربازان آمریکایی را دعوت می کنند و انبوهی گوشت و مرغ و ... می دهند ؟! 

ما فکر می کردیم که نفرات اشرف هم همین غذا را می خورند . بعد هم گفت که در یک وعده ی غذا به آنها قیمه ، فسنجان ، ماهی ، بستنی و نوشابه و کیک و ... می دهند که یک دفعه یکی از بچه ها به شوخی گفت : با این کار ضربه ی شدیدی به امپریالیسم می زنند . چون امکان دارد شماها دل درد بگیرید و بروید دکتر ، پس از بودجه امپریالیسم کم می شود که همه زدند زیر خنده . 

شب هم یکی از نفرات لایه ی M که به معنی عضو سازمان و معاون بخش بوده ، از سازمان جدا شده بود ، به تیف آمد . او سه بچه در ایران دارد و 15 ساله که از آنها خبر ندارد . وقتی بهش گفتیم که می توانی تلفن بزنی و صحبت کنی از خوشحالی داشت پر در می آورد . بندگان خدا سال ها در سازمان حتی از یک تلفن زدن به خانواده محروم بودند . 

روز 5 شهریور بود ، امروز سرباز بلوک به ما گفت که قراره ژنرال برای دیدار به زندان بیاید . ساعت 6 عصر ژنرال میلر رئیس کل زندان ها و بازداشتگاه های عراق با محافظانش آمد . خودش گفت که از ملاقات با مجاهدین آمده است و به شوخی می گفت آدم به دروغگویی " احمد واقف " ندیده است . بچه ها هم با او شوخی می کردند و گفتند که ما هم ژنرال داریم که ابتدا باورش شده بود ، ولی بعد فهمید که شوخی   است . 

در زندان شخصی به نام " علیرضا مؤذن زاده " که بچه ی اندیمشک بود ، وجود داشت که هم آمریکایی ها و هم نفرات زندان به او لقب ژنرال داده بودند و با همین نام شناخته می شد ، چون لباس های نظامی دسته دوم آمریکایی می پوشید و درجه ی ژنرالی نصب می کرد .

ژنرال میلر گفت تا 5 ماه میلادی ، سیتی زن ها را تعیین تکلیف می کند و بعد ایرانی ها را می فرستند . بعد صلیب سرخ می آید با کسانی که می خواهند خارج بروند ، دیدار می کند . در همین موقع بچه های بلوک 6 که یک سال می شود که از سازمان جدا شده اند و نزد آمریکایی ها آمده بودند ، شروع کردند اعتراض که شما دروغگو هستید و وعده ی بیخود می دهید .

در ظهر روز هفتم شهریور سربازان آمریکایی ریختند توی بلوک 2 و شروع کردند تمام وسایل شخصی بچه ها را گشتند و اعلام کردند که سیانور به داخل زندان آورده شده است . بعداً معلوم شد که بلوک لیدر مخلوع گزارش کرده که " هادی افشار " با نام مستعار " سعید جمالی " با خودش سیانور دارد . چون کیف خالی سیانور را در چادر آنها دیده بودند . جالب تر این که یک سری برای خوردن شام نیامدند و گفتند تهدید جانی دارند . 

شب هشتم شهریور ساعت 12 شب فورمیشن دادند . فورمیشن در زندان به معنی آمار گرفتن از اسرا بود . همه را به خط کردند چون گزارش شده بود که یک نفر فرار کرده است . فردا صبح هم به ما کارت های شناسایی جدید دادند و روی آنها نوشته شده بود که شخص تحت حفاظت و کنترل نیروهای ائتلاف . 

چند نفر پاکستانی داریم که به خاطر پول آمده بودند توی سازمان که حالا سفارت پاکستان آمده دنبال آنها و امروز برایشان لباس آوردند تا برای رفتن آماده شوند . یک کرد عراقی هم داریم که متولد عراق است و شناسنامه ی عراقی دارد و قرار شده که او را هم به منطقه ی کردی بفرستند . 

صبح که برای صبحانه رفتیم یکی از بچه های عضو سازمان آمده بود که دو تا عملیات داخل ایران داشته و می گویند که دو بار با خمپاره در تهران عملیات کرده و با این که یک سال بیشتر سابقه نداشت ، همان موقع " مهوش سپهری " به او رده ی عضویت داده و حالا هم قبل از آمدن به او برگه ی اخراج داده اند . 

 جالب این که خودش تعریف می کند که در عملیات دوم در منطقه دوشان تپه ی تهران زن مسئول سازمان به او گفه بود که بعد از زدن خمپاره درب هر خانه ای را بزنی ، می توانی بری تو بهت جا می دهند ! چون شرق تهران همه طرفدار سازمانند . وی هم بعد از زدن گلوله های خمپاره وقتی واردخیابان می شود ، اعلام می کند که مجاهد است و کمک می خواهد ؛ 

که در همان موقع مردم دنبال او می کنند و او مجبور می شود برای فراری دادن مردم تیر هوایی بزند و آخر سر هم یک ماشین را با تهدید سلاح مصادره می کند و فرار می کند و حالا قهرمان واحد عملیاتی مجاهدین ، تمام مسائل را مسخره می بیند و می گوید : من فقط می خواهم کمبود خواب این چند سال را جبران کنم و تلویزیون ببینم ، چون در سازمان نه از خواب خبری بود و نه از تلویزیون تماشا کردن . 

روز 11 شهریور حوالی ظهر چند ماشین خارجی با محافظان سر تا پا مسلح وارد زندان شدند و با یکی از نفرات به نام " نیما " که قبلاً شهروند دانمارک بود ، ملاقات کردند . معلوم شد نفر اسکورت شونده کاردار دانمارک در عراق است که برای رسیدگی به وضعیت نیما آمده است که به او گفته شده بود می تواند به دانمارک باز گردد . ولی پول بیط هواپیما را خودش باید تهیه کند . 

روز 18 شهریور انبوهی سرباز با باتوم و سپر ریختند توی بلوک 6 و هر چه وسیله ی اضافی توی چادرها بود جمع کردند و به بیرون انتقال دادند . یکی از نفرات با سربازان درگیر شده بود که او را با باتومی برقی زدند و بردند انفرادی . 

روز 19 شهریور در بلوک ما اعتراض کردند و سیگاری ها هم سیگارهایشان را ریختند دم درب ، به این معنا که کیفیت سیگار بد است . مسئول پشتیبانی آمریکایی هم سیگارها را جمع کرد و برد و نوعی دیگر آورد . نوع قبلی "عمدان" بود و این یکی " فینر فیلد ". از عصر تا حالا هم نفرات سیگاری دم درب جمع شدند که اشتباه کردیم ، همان قبلی بهتر است . آمریکایی ها هم قبول نمی کردند که عوض کنند . 

امروز 21 شهریور 1383 و مصادف با یازده سپتامبر ، نمی دانم باید به بن لادن فحش بدهیم با جرج بوش ؟ یا شاید باید از آنها تشکر کنیم ، وگرنه هنوز توی قرارگاه اشرف می ماندیم و دیشب غسل هفتگی می کردیم . به هر حال همه ی حساب و کتاب ها تغییر کرد . نگهبان ها هم امروز عصبی هستند . از ظهر برق قطع شد. بچه ها می گویند برای یادبود 11سپتامبر و چون ما بخشی از نیویورک در عراق هستیم ، برق ما را قطع کرده اند . 

آخر شب که برق آمد ، ماهواره فیلم پست چی با هنرپیشگی کیوین کاستر را گذاشت که ما تازه فهمیدیم نصف آن را در سازمان سانسور کرده بودند . در روز 23 شهریور یک نفر از بلوک 6 خودزنی کرد و با تیغ رگ خودش را زد که سریع امدادگرها رسیدند و بردنش بیمارستان و از آنجا راهی انفرادی شد . جرم خود زنی زندان انفرادی است . 

روز 24 شهریور صبح ، سربازها به همه چیز گیر می دادند و از صبح سر صبحانه شروع کرده اند به بازرسی بدنی و بچه ها لفظی با آنها درگیر می شوند . روز 26 شهریور ، تمام وقت برق قطع بود و عصر هم پاکستانی ها را صدا زدند و گفتند که فعلاً سفرشان برای بازگشت به پاکستان عقب افتاده است . 

روز 31 شهریور هم برق نداشتیم و عراقی ها آمده بودند برای تعمیر کولرها که توی آن شلوغ بازار بچه ها انبردست و سیم ، بلند کردند که حکم طلا را در زندان دارد و آخر سر هم ، خود کارگرها به ازای انگشتر یکی از بچه ها ، پیچ گوشتی و سیم چین دادند . 

روز 2 مهر 1383 نفرات زیادی را برای کار در بلوک یک بردند و کار آن بلوک تقریباً تمام شد و آماده ی جابجایی به بلوک جدید هستیم . روز سوم مهر گروهبان " استونی " آمد و لیست چادرها را گرفت . هر ده نفر در یک چادر زندگی خواهیم کرد . چادرها دارای اسکلت فلزی و ضد آب هستند و داخل هر چادر دو کولر گذاشته اند ، البته هوا کم کم رو به خنکی می رود ، در هر حال چادرها خیلی تمیزتر و پارچه ای هستند و زمستان مشکلی نخواهیم داشت . 

روز چهارم مهر ماه جابجایی شروع شد و هر ده نفر یک چادر را با هم جابجا می کردند . ما هم ده نفر شدیم . اکثرمان سال هاست که با هم هستیم . ابتدا چادر را شستیم و جارو کردیم . بعد هر کسی پتو اضافه داشت تحویل نماینده چادر داد و گفت چادر را با پتو بپوشانیم . یک نفر را هم به عنوان مسئول کولر انتخاب کردیم که هر کسی دست نزد و نفر دیگر هم مسئول چای درست کردن و کلمن و فلاکس است و سر ساعت چای آماده می کند . مسئول چادر هم مسئول توزیع غذاست . 

بلوک جدید 50 چادر دارد که ظرفیت 500 نفر را دارد . چادرها به صورتی چیده شده که هر دو ردیف ده تایی درب هایشان روبروی همدیگر باز می شود و پس از ردیف آخر محوطه ی آمار و تجمع است . 

امروز 11 مهر و سر ساعت 2 بعدازظهر شروع کردند به توزیع وسایل زمستانی ، کاپشن ، کلاه ، دستکش ، کفش ، دمپایی ، لباس گرم زیر و... جلوی محل تحویل داری دو سرباز آمریکایی با هم شرط بندی کرده بودند.  وقتی سؤال کردیم گفتند که شرط بسته اند اگر یکی از آنها صابون بخورد ، پنج دلار به او بدهند . وقتی دقت کردیم متوجه شدیم که لواشک آلو است و اینها تا به حال ندیده اند و فکر می کنند صابون است و بچه ها لواشک را برداشتند و شروع کردند به خوردن که سربازها متحیر نگاه می کردند .

روز 14 مهر " هادی نگراوی " یکی از بچه های اهواز ، صبح زود از صبحگاه مجاهدین فرار کرد و خودش را به آمریکایی ها معرفی کرده است . وی می گوید : " خفقان در قرارگاه اشرف خیلی زیاد شده و دوباره دارند از طریق نشست نفرات معترض را سرکوب می کنند ."  

روز 16 مهر فتق یکی از بچه ها پاره شد و خیلی درد می کشید ، ولی سرباز دم درب بلوک هیچ توجهی نمی کرد ، که همه ی نفرات تهاجم کردند به سمت درب و شروع کردند به اعتراض و سر و صدا . سرباز هم با بی سیم افسر نگهبان را خبردار کرد و نفر مریض را بردند . عصر هم نفرات اسیر جنگی را که از زمان جنگ ایران و عراق هنوز در اینجا هستند ، صدا کردند و گفتند شما می توانید به ایران برگردید . 

روز 17 مهر شروع کردند به حقوق دادن به نفراتی که کار کردند . ابتدا گفته بودند ساعتی 5 دلار و بعد گفتند ساعتی 2 دلار و حالا با نفرات ساعتی 1 دلار حساب کردند که باز هم کلی از پول نفرات را خوردند . مثلاً نفر آشپزخانه 7 ماه است که کار می کند و فقط 800 دلار پول گرفتته و " مهدی نیکبخت " با نام مستعار "فیروز" هم که رکرود را شکست و 50 سنت پول گرفت . ضمناً سهمیه ی سیگار هم قطع شده و سیگار نمی دهند. 

روز 20 مهر چادر تلویزیون نفرات بلوک 5 آتش گرفت و همه ی وسایل آن سوخت و به همین دلیل سر ظهر ساعت 12 اعلام آمار کردند . معلوم نشد که چادر را عمداً در اعتراض به نفرستادن نفرات به ایران آتش زده اند یا به طور سهوی آتش گرفته است . 

عده ی زیادی هستند که اصلاً کاری با سیاست نداشتند و سازمان آنها را به بهانه های مختلف از قبیل کار و اروپا فرستادن به عراق کشانده بود و حالا هم در زندان آمریکایی ها بودند . تنها خواسته ی آنها از ایالات متحده این بود که آنها را به کشورشان باز گرداند ، ولی آمریکا از این کار سر باز می زد . 

روز 22 مهر از بعدازظهر هوا به شدت طوفانی شد . به طوری که 10 متری خودت را به سختی می دیدی . بسیاری از نفرات برای چنین روزی لحظه شماری می کردند . گرد و خاک شدیدی به هوا برخاسته بود و دید سربازان آمریکایی به شدت کم شده بود . هشت نفر از نفرات بلوک 5 که در ضلع شمالی زندان قرار داشتند ، پس از ساعتی با ابتکاری جالب اقدام به فرار کردند . 

آنها تخت های تاشو آمریکایی را که از جنس آلومینیوم و پارچه ی برزنتی بودند مانند پل روی دیوار بزرگ سیم خاردار ضلع شمالی قرار دادند و به سرعت از روی دیوار سیم خاردار اول عبور کردند و در بین جاده بین دو دیوار سیم خاردار قرار گرفتند . سپس به وسیله ی نفرات داخل بلوک دو عدد تخته ی بزرگ برای آنها فرستاده شد که این بار از زیر دیوار سیم خاردار دوم یک تونل باز کردند و نفرات به شکل سینه خیز از آن عبور کردند و پس از گذشتن از خاکریز و تله های منور با سرعت تمام از زندان گریختند . 

در بین آنها فردی عرب زبان از بچه های اهواز به نام " محمود هوده زاده " بود و این 8 نفر با کمک او خودشان را به روستاهای اطراف زندان رساندند و خودشان را در منازل روستاییان مخفی کردند . 

" بهنام پاپیون " هم صبح همان روز 22 مهر جزء افراد بیمار محسوب می شد و برای درمان می بایست به پایگاه آمریکایی آناکودا ، که در فاصله ی یک ساعتی زندان بود ، منتقل می شد . در هنگام عصر و در مسیر برگشت که ستون نظامی خودروهای آمریکایی در ترافیک گیر می کنند ، بهنام پاپیون از خودروی نظامی پایین می پرد و از وسط نخلستان فرار می کند . 

غروب روز 30 مهر رادیو دولتی ایران اعلام کرد که شب گذشته 8 نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق خودشان را به نیروهای مرزی تسلیم کردند که فهمیدیم نفرات سالم به ایران رسیده اند . 

روز سوم آبان یکی از سربازان آمریکایی مصاحبه ی نفرات فراری را که از خبرگزاری ها پخش شده بود با کامپیوتر به ما نشان داد و فکر کنم به خاطر این همه ی نفرات انفرادی را آزاد کردند . یکی از سربازها می گفت که " محمود هوده زاده " که جزء فراری ها بوده با بی.بی.سی مصاحبه کرده و گفته است که آمریکایی ها ما را شکنجه کرده اند . 

روز 7 آبان نفرات بلوک 5 با چند نفر از بچه های بلوک ما برای فرار هماهنگ کرده بودند . نقشه این بود که نفرات بلوک ما باید چند چادر را آتش می زدند و تا سربازها و گاردها به داخل بلوک می ریختند و مشغول خاموش کردن آتش می شدند ، آنها بتوانند راحت فرار کنند ، ولی نقشه به شکست انجامید . 

چون چند نفر بی اطلاع از نقشه ی فرار به محض این که سرایت آتش را به چند چادر می بینند ، به سرعت دست به کار می شوند و شروع به خاموش کردن آتش می نمایند ، گارد هم آمد داخل بلوک و برای تهیه ی گزارش عکس گرفت و گاردهای دور زندان را افزایش داد . 

از امروز دهم آبان تغییر و تحول بین یگان سرگرد " وایب " و سروان " توماس " شروع شده است . گروه وایب زندانبان های حرفه ای بودند و اکثرشان در گوآنتانامو هم بوده اند ، ولی نفرات جدید همه شان گارد ملی هستند ، ولی از ترس روی اتیکت لباس هایشان برچسب زده اند تا اسم شان خوانده نشود . بچه ها هم آنها را به اسم گروهبان سفید ، سیاه ، لاغر و چاق و .... صدا می کنند . یکی از سربازان قدیمی می گوید : " اینها می ترسند که اگر شما فرار کنید ، اسم آنها را در مصاحبه هایتان بگویید ." 

شب 17 آبان ، ساعت 12:30 قرار است بجه های اسیر جنگی ایران و عراق را با هلیکوپتر برای ملاقات صلیب سرخ ببرند . ما هم تا آن موقع بیدار ماندیم تا رفتن شان را نظاره گر باشیم . اکثر این آدم ها نزدیک به 20 سال است که در عراق می باشند ، اول اردوگاه های اسرای جنگی عراق و بعد پیوستن به سازمان مجاهدین و دست آخر هم زندان آمریکایی تیف . 

بچه ها را ساعت 12:30 بردند و به هر کدام یک کلاهخود و جلیقه ی ضد گلوله دادند و با اتوبوس به سمت محل پرواز هلیکوپتر رفتند . جالب این که درون هلیکوپتر پاهای آنها را به هم زنجیر کرده بودند تا از فرار احتمالی ممانعت به عمل آورند . 

صبح روز 18 آبان همه منتظر هستند که شب شود و بچه های اسیر برگردند تا ببینیم چه سرنوشتی برایشان رقم می خورد ؟ چون اولین باری بود که نفرات زندانی در تیف می توانستند با یک مرجع بین المللی به طور مستقیم صحبت کنند . شب هنگام بچه ها از ملاقات برگشتند و انبوهی حرف برای گفتن دارند و اگر بخواهم محور حرف هایشان را بنویسم به این شرح است : 

- صلیب سرخ اصلاً این افراد را به عنوان اسیر جنگی قبول ندارد ، به دلیل این که در توافق عراق و مجاهدین و صلیب سرخ پرونده ی این نفرات در سال 1992 بسته شده است . 

- تا به حال خود صلیب سرخ نمی پذیرفته که برای ملاقات بیاید ، به دلیل ناامنی در عراق . 

- آنها یعنی صلیب سرخ تا به حال اطلاع نداشتند که ما جدا از مجاهدین زندگی می کنیم و ما را گروهی از مجاهدین می شناختند . 

- صلیب سرخ فقط می تواند کار نفراتی را که قصد بازگشت به ایران را دارند ، دنبال کند . آنها سال گذشته دو بار به قرارگاه اشرف آمده اند . ولی مجاهدین آنها را دست به سر کرده اند و گفته اند که اصلاً موضوعی وجود ندارد که شما بخواهید دنبال کنید و با یک فنجان سر صلیب سرخ را هم شیره مالیده اند . 

- صلیب سرخ گفته است که به زودی برای دیدار به زندان تیف می آید . 

امروز 26 آبان 1383 ، بهنام معروف به پاپیون دوباره دستگیر و به زندان آورده شد . وی در مسیر آناکودا از ماشین فرار کرده بود و به یکی از روستاهای عراقی رفته و خود را زندانی گریخته از زندان آمریکا معرفی کرده بود و آنها هم او را دستگیر کرده و تحویل آمریکایی ها داده بودند . 

" قنبر " یکی از بچه ها که در انفرادی بود به شوخی به بهنام گفته بود " آخر قربونت بشم صدام بیست و چند سال داد به اینها خوردند و آخرش به او وفا نکردند ، تو روی چه حسابی فکر کردی که اینها به تو کمک می کنند ؟! " 

و روز 27 آبان سرهنگ " جورجس " به زندان آمد و برگه ای به ما داد و گفت که نامه ی ژنرال میلر است . در برگه گفته شده که به زودی افرادی را که تمایل به بازگشت به ایران را دارند به کشورشان خواهند فرستاد . گویا صلیب سرخ جهانی مشغول مذاکره با دولت ایران بود تا برای افراد جدا شده از سازمان مجاهدین عفو عمومی بگیرد ، چون طبق قوانین مجازات اسلامی ، اعضای سازمان مجاهدین خلق محارف محسوب می شدند و حکم آنها اعدام و یا سال ها زندان بود . 

بعدازظهر هم با کمک بچه ها پشت چادرمان با پلاستیک و تخته یک حمام صحرایی درست کردیم که بتوانیم بعد از ورزش و یا چند روزی یک بار دوش بگیریم . چون نزدیک به دو ماه بود که حمام خراب شده بود و آمریکایی ها هم اصلاً اهمیت نمی دادند و بعضی بجه ها بیماری های پوستی پیدا کرده بودند . 

برای گرم کردن آب هم فلاکس های بزرگی را که به ما داده بودند پر از آب و نمک می کردیم ، بطری های 5/1 لیتری آب را درون آن فلاکس قرار می دادیم و به وسیله ی دو تکه فلز که با سیم بلندی به پریز برق وصل می شد ، آب درون فلاکس را گرم می کردیم و در نهایت بطری های 5/1 لیتری نیز گرم می شدند و بدین ترتیب می توانستیم برای حمام آب گرم تهیه کنیم . 

روز 14 آذر موقع ورزش همه را به بلوک ها برگرداندند و اعلام آمار کردند . بعد متوجه شدند که از بلوک 6 سه نفر صبح هنگام فرار کرده اند . طرح فرار بلوک 6 خیلی جالب بود . آنها درست سر زمان تعویض پست از سیم خاردار و تله های منور عبور کرده بودند و سر آمار ساعت 10 صبح هم نفرات دیگر خیلی خوب جایشان را پر کرده بودند . سر ظهر دو نفر دیگر که دیده بودند آنها موفق به فرار شده اند ، شور برشون داشت و وقتی دیدند سربازها چرت می زنند شروع به فرار کردند که دستگیر شدند و بعد آمار زدند و متوجه شدند که سه نفر دیگر هم کم شده است . 

بعد از آمار سربازها ریختند توی بلوک 6 و قصد جمع آوری وسایل بچه ها را داشتند تا بدین وسیله آنها را تنبیه کنند که بچه های بلوک 6 با آنها درگیر شدند و یکی از بچه های مسجد سلیمان با نام مستعار "افشار" با مشت زد توی چشم سرباز آمریکایی که خون فوران کرد و آنها هم عقب نشینی کردند . البته نفر مربوطه را به انفرادی بردند . 

روز 21 آذر گارد دم درب بلوک یک گروهبان زن آمریکایی به نام " بینگلر " بود . ما پول هایی را که از راه کار کردن در زندان به دست آورده بودیم در اختیار او گذاشتیم تا از فروشگاه آمریکایی ها یک تلویزیون 21 اینچ برای بلوک ما بخرد و بدین ترتیب به جنگ و دعوا در بلوک برای تماشای تلویزیون پایان دهد . 

چون در بلوک ما 230 نفر به سر می بردند و فقط یک تلویزیون و ماهواره وجود داشت که با توجه به سلیقه ها و قومیت های مختلف واقعاً برای تماشای تلویزیون مشکل پیش می آمد . علی الخصوص که بعضی از بچه ها هم طرفدار تماشای فوتبال و سریال از تلویزیون ایران بودند و عده ای هم می خواستند که ماهواره نگاه کنند و تلافی این چند سالی را که در سازمان از دیدن تلویزیون محروم بودند ، در آورند . 

بالاخره تلویزیون ها در دو مکان دور از هم ، یکی برای تماشای تلویزیون ایران و دیگر کانال های ماهواره ای کار گذاشته شد . روزهای ماه مبارک رمضان وقتی سریال خانه به دوش را از تلویزیون ایران تماشا می کردیم ، عجب دلمان یاد ایران کرده بود و یاد روزهای خوش زندگی در ایران حسرت عجیبی بر دلها گذاشته بود . 

درست چند هفته قبل ، از درون سازمان خبر رسید که دعوای وسیعی در سازمان سر مسئله ی فوتبال رخ داده است . بچه ها می خواستند جام ملت های اروپا را نگاه کنند ، ولی مسئولان سازمان نمی گذاشتند . آخر سر هم " مژگان پارسایی " مسئول اول سازمان بند را آب داد و گفت شما می خواهید تماشاچیان را نگاه کنید یا فوتبال را !! چون دیدن تماشاچی زن بی حجاب در قاموس مجاهدین حرام بود و آن موقع عده ای می گفتند اگر مشکل اروپاست حداقل فوتبال ایران را پخش کنید که دیگر اصلاً زیر بار نمی رفتند . 

روز 22 آذر راه اندازی بلوک 3 شروع شد و برای آنجا کارگر می خواستند و گفتند که روزی 12 ساعت به عنون ساعت کاری حساب می کنند که می شود ماهانه 360 . این روزها هوا شدیداً سرد است . در کار چهدر زنی و تخته بندی کف چادرها کار می کنیم و از صبح تا شب مشغولیم . نفرات گروهان جدید با بچته ها دوست شده اند و رابطه ی نگهبان و زندانی کم رنگ شده است . 

روز 25 آذر سرهنگ " جورجس " اسرای ایرانی را صدا زد و گفت آماده شوید تا یکی دو روز دیگر می روید ایران و آنها چقدر خوشحال شدند . پس از سالیان می توانستند خانواده ها و بستگان را ببینند و اکثراً پشیمان بودند که چرا در دوران اسارت در جریان جنگ هشت ساله ی ایران و عراق در اردوگاه های اسرا راه و مسیر اشتباهی را در انتخاب سازمان مجاهدین خلق برگزیدند . ولی به قول ما ایرانی ها ، جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری منفعت است ! 

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

بیانیه اعتراض آمیز سفارت ایران در تیرانا به بازدید مک کین از مقر تروریستی منافقین

سفارت جمهوری اسلامی ایران در تیرانا بیانیه اعتراض آمیزی را در خصوص بازدید 'جان مک کین' سناتور آمریکایی از مقر گروهک تروریستی منافقین و ملاقات با سرکرده این فرقه در آلبانی منتشر کرد.

خلع سلاح گروه «اتا» پس از چهار دهه

شبه نظامیان جدایی طلب باسک موسوم به «اِتا» روز شنبه به شکل رسمی آغاز خلع سلاح خود را اعلام کردند.

انتخابات ریاست جمهوری، نمایش انزوای باند رجوی 

 مهمتر از واکنش‌های بین‌المللی اما تحولات داخلی است که درست در نقطه مقابل شعار تحریم نشان از مشارکت جویی مردم در تمام آحاد آن دارد، پدیده‌ای که دار و دسته رجوی در مواجه با آن چاره ای جز تکرار هذیان گویی‌های تکراری مانند خالی بودن صندوق‌های رأی‌گیری و اتهام…

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟!

دو هفته پیش از فرارسیدن نوروز، خانم شیرین عبادی، در کنار و به همراه برخی از سرشناس ترین رهبران گروه های قوم گرایی که بسیاری از ایشان، آشکارا از پروژه‌ی از هم گسستن ایران پشتیبانی می‌کنند، در نشستی در پارلمان سوئیس شرکت کردند. برخی از همراهان خانم حقوق دان…

مطالب پربازدید