1 مطلب جدید

 دو هفته بعد دومین گروه بزرگ ایرانی ها سوار بر اتوبوس ها زندان تیف را به مقصد ایران ترک کردند و نزدیک به 500 نفر از جنگجویان مجاهدین خلق که روزگاری علیه حکومت و مملکت شان سلاح کشیده بودند، با عفو عمومی که داده شده بود، دوباره به وطن شان باز می گشتند. 

سرگذشت من با مجاهدین خلق

امروز 26 آذر 1383 تقریباً 16 سال پس از جنگ خونین ایران و عراق سرهنگ " جورجس " آمریکایی، بچه های اردوگاهی را صدا کرد و با آنها عکس یادگاری گرفت تا آنها به دنبال سرنوشت و زندگی خود بروند. ساعت 9 صبح دو هلیکوپتر در محوطه ی بیرونی زندان نشستند و ساعت 11 صبح بچه ها پرواز کردند. 

" علیرضا قاسمی، ولی الله غفاری، نصرالله فتحی، عدالت آزادی و سیروس غضنفری " و ما بقی نفرات از بالا و از درون هلیکوپتر با سرزمین نفرین شده ی عراق خداحافظی کردند تا پس از سالیان به سرزمین آباء و اجدادی خود بازگردند. چه سرنوشتی در انتظار آنان بود، کسی نمی دانست. 

روز 30 آذر هم سرهنگ جورجس به همه خبر داد که دولت ایران به تمامی اعضای سازمان مجاهدین خلق به جز سران آن سازمان و کسانی که در عملیات تروریستی کسی را کشته اند، عفو داده است و هر کس تمایل دارد برای بازگشت به ایران، نام نویسی کند. 

امروز 20 دی یک گروه 13 نفره به ایران رفتند که بهنام پاپیون هم در بین آنها بود. بهنام می گفت که مادرش در ایران مریض است و باید هر چه سریع تر به ایران برود و دلیل فرارهای ناموفقش هم همین بوده است! آمریکایی ها هم برای این که از دست این زندانی دردسر ساز راحت شوند، بلافاصله پس از اسرای جنگی تصمیم گرفتند او را به ایران بفرستند. 

" حبیب الماسی " هم به ایران رفت. او رکورد شکست و فقط 15 روز در تیف بود. دو هفته قبل از قرارگاه اشرف فرار و خودش را به آمریکایی ها معرفی کرده بود و به خاطر این که اسیر جنگی بود، سریع رفت. یک زن هم در بین نفرات است که همراه برادرش به ایران می رود و این دو نفر را دایی شان گلو زده و ما به ازای پول گرفتن از سازمان آنها را به عراق آورده بود. جالب این که دایی آنها هم در زندان تیف است و هر روز با هم فحش و فحش کاری می کردند. 

شب گروهبان " واگنر " رئیس پست نگهبانی آمد و برای بچه های چادر یک انبردست و سوهان آورد تا سنگ تراشی کنند و کارهای دستی زیبا درست کنند. چون نفرات با این ابزار ریگ های کف زندان را تراش داده و در اشکال مختلف، نهنگ و چیزهای زیبای دیگر درست می کردند و به آمریکایی ها می فروختند. 

چند روزی است که باران مستمر می بارد، ولی چادرهایمان اساسی ضد آب است و مشکلی نداریم. امشب آخرین گروه از سربازهای آمریکایی یگان قبلی آمدند و از ما خداحافظی کردند تا به آمریکا بروند. چون مأموریت آنها تمام شده بود. " رودریگز " که اسپانیایی زبان است می گفت: "من به زن و بچه ام می گویم که دوستان تروریست مهربانی داشتم و همه ی آنها هنرمند بودند" و بقیه هم می خندیدند. 

امروز 27 بهمن خبردار شدیم که " ارسلان و فردین " از بلوک 3 فرار کردند و گارد موقع آمار ساعت 10 صبح متوجه شد. جالب این که گارد دم درب به ما گفت که ارسلان فرار کرده ولی به کسی نگویید. وقتی علت را پرسیدیم گفت: " فرمانده ما خیلی مغروره با این فرار می فهمه که بیش از حد روی خودش حساب کرده است." خلاصه ساعت 12 شب گاردها ریختند و شروع کردند به آمارگیری که حداقل 6 الی 7 ساعت از فرار گذشته بود. 

امروز 28 بهمن صحبت داغ فرار بچه هاست. صبح نفرات MI یعنی اطلاعات ارتش آمریکا آمده بودند برای این که در بیاورند نفرات از کجا فرار کرده اند و بعداً متوجه شدند و از مسیر رد پای آنها مسیر فرار را پیدا کردند. ولی هنوز نمی دانند علت اصلی فرار، سرقت فیوز پروژکتور زندان در محدوده ی بلوک 2 بوده است. روز فرار بچه ها فیوزها را باز کردند و در زیر زمین پنهان نمودند و در ابتدای تاریکی شب، پروژکتورها خاموش مانده بودند و نفرات به راحتی از سیم خاردر عبور کردند. 

روز 12 اسفند 1383 زمزمه ی فرار بالا گرفته است، " غلامرضا سگوند " با نام مستعار " علی کمالی " و نفراتش دنبال پول نقد در زندان هستند تا فرار کنند و به خاطر همین تلویزیون بلوک را فروخته اند. گردنبند یکی از نفراتش را هم به شخصی فروختند و غروب در حال نقشه کشیدن برای فرار بودند. 

شب ساعت 12، نفرات با انداختن تخته روی سیم خاردار شروع به فرار کردند که گارد متوجه شد و شروع کرد به منور زدن و شلیک کردن. " رضا مؤمن زاده " با نام مستعار " ایرج " را با گلوله ی پلاستیکی زدند و بقیه را هم دستگیر کردند. فقط " علی قمی " توانست فرار کند که بعدها جنازه اش را در بیابان های اطراف پیدا کردند.

جالب این که وقتی آنها را دستگیر کردند، همه شان مست بودند. بیچاره مارکوس (احسان شاکری) را هم به انفرادی بردند. چون سربازان آمریکایی گزارش کرده بودند در موقع فرار با نفرات همکاری می کرده است. مارکوس یک جوان 20 ساله بود که پدر و مادرش جزء هواداران سازمان در دهه ی 60 شمسی در ایران بودند که توانسته بودند از ایران گریخته و به کشور سوئد بروند و در آنجا مارکوس را به دنیا آوردند. 

پدر و مادر مارکوس که هر دو بعدها جزء جنگجویان مجاهدین در عراق بودند، در سال 1376 و در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) در نزدیکی کرمانشاه کشته می شوند و مارکوس تحت سرپرستی دولت سوئد قرار می گیرد، تا این که در ایام جوانی با نیت خونخواهی و گرفتن انتقام خون پدر و مادرش به مجاهدین در عراق پیوسته بود. ولی مدت کوتاهی بعد به دلیل شناخت عمیقی که از آنها پیدا کرد راهش را از آنها جدا نمود و به طیف افراد جدا شده در زندان تیف پیوسته بود. 

روز 5 اسفند 1383 صبح نزدیک ساعت 8 گاردهای دم درب شروع کردند به صدا زدن نفراتی که می خواستند به ایران بروند و از آنها می خواستند که مدت 7 دقیقه به حمام بروند. بعد از چند ماه بالاخره حمام را برای حفظ آبروی شان درست کرده بودند. چون اول صبح بود و بعضی نفرات در خواب بودند، از این امر استقبال خوبی صورت نگرفت و در اولین گروهی که عازم حمام بودند، من خودم را به جای یکی از نفرات ایرانی به نام " رضا کریمی " جا زدم و به حمام رفتم. 

بعد از چند ماه دوش گرفتن با آب گرم چه لذتی می داد. هفت دقیقه به سرعت پایان پذیرفت و موقع برگشتن گارد دم درب بلوک که گروهبان " یان چاک " نام داشت، از نفرات گروه خواست که جلوی اسم شان تیک بزنند، من هم جلوی نام " رضا کریمی " تیک زدم. ولی در کمال تعجب دیدم مرا به نام واقعی می شناخته و به من گفت که تو  رضا کریمی نیستی و با بی سیم از سربازان دیگر خواست که مرا به انفرادی ببرند. 

دو دقیقه ای گذشت که در میان چهار سرباز آمریکایی قرار گرفتن و راهی انفرادی شدم. عجب جرم سنگینی هم مرتکب شده بودم، فقط یک دوش آب گرم گرفته بودم. وقتی به ساختمان زندان های انفرادی رسیدیم، مرا به ساختمان شماره ی یک فرستادند. همه ی آنهایی که چند روز قبل قصد فرار داشتند در آنجا حضور داشتند، وقتی از من علت انفرادی فرستادنم را پرسیدند، گفتم رفتم به جای کسی دوش گرفتم و مرا فرستادند انفرادی، که همه می خندیدند. 

در بین نفرات زندان، چهره ی دو نفر برایم آشنا نبود. یکی " ناصر چنگو " و دیگری دوستش " بهرام ترکمن " بود. وقتی از آن دو پرسیدم من شما را تا به حال ندیده ام اینجا چه کار می کنید ؟ ناصر چنگو در جوابم گفت چهار ماه پیش یادت می آید دو نفر با سرباز آمریکایی دم آشپزخانه موقع صبحانه درگیر شدند و سرباز آمریکایی مجروح شد. گفتم: آره، یادم هست. بچه ها می گفتند کسانی که درگیر شدند از نفرات جدید هستند. 

ناصر چنگو گفت: من و بهرام با آن سرباز درگیر شدیم و الان مدت چهار ماه است که در زندان انفرادی هستیم. واقعاً تعجب کردم ناصر چنگو و بهرام ترکمن بعداً چهار ماه هم به زندان ابوغریب فرستادن شدند تا درس عبرتی برای دیگران شوند و با گاردهای آمریکایی درگیر فیزیکی نشوند. 

از ساعت 10 صبح هم شروع کردند ایرانی ها را به بلوک 2 منتقل کردند. حدود 110 نفری هستند. در این بلوک با نماینده ی دولت عراق ملاقات کردند و از آنها امضا گرفته می شود و جلوی دوربین فیلمبرداری می گویند که داوطلبانه به ایران می روند. گویا به هر کدام از بچه ها 50 دلار هم داده بودند که حداقل کرایه ی تاکسی تا خانه هایشان را داشته باشند. 

شب شده بود، غذای سرد MRI یا همان جیره ی جنگی را در انفرادی به ما دادند، ولی برای تنبیه هیتر و قاشق آن را در آورده بودند. با زحمت توانستیم آن غذا را بخوریم. در مدت یک سالی که در زندان تیف بودم، فقط سه بار غذای گرم خورده بودم. دو بار در ایام عید و مرتبه سوم 10 ماه بعد. هنگامی که آشپز آمریکایی ولخرجی کرد و یک تکه گوشت مرغ سرخ کرده برای هر نفر ما به عنوان شام فرستاد. 

از پشت پنجره ی کوچک سلول انفرادی کاروان اتوبوس هایی را که بچه ها را به ایران می برند، نظاره می کردم و بدطوری حالم گرفته بود که نتوانستم با دوستانم خداحافظی کنم. اتوبوس ها با اسکورت نیروهای آمریکایی تا لب مرز ایران و عراق برده شدند و سپس نفرات را تحویل نماینده ی دولت ایران دادند. 

روز دوم انفرادی از من خواستند که به زندان کناری یا همان ساختمان شماره دو بروم. من هم خودم را جمع و جور کردم  آهسته آهسته به سمت آن ساختمان چوبی که درونش را قفس قفس کرده بودند راه افتادم. در آنجا فقط مارکوس همان جوان سوئدی ایرانی تبار نگهداری می شد. با او سلام و احوال پرسی کردم. 

مارکوس با این که در تمام عمرش ایران را ندیده بود، ولی به زبان فارسی تسلط کامل داشت و سوئدی و انگلیسی را هم خوب صحبت می کرد. راجع به وضعیت داخل زندان و انفرادی بغلی پرسید که بچه ها چه کار می کنند که به او توضیحاتی دادم و بعد هم صحبت های معمولی را شروع کردیم و برای این که حوصله مان سر نرود، از سازمان و گذشته سخن به میان آوردیم. 

بعدازظهر بود و موقع تعویض پست نگهبانان انفرادی. سربازی که داخل آمد معلوم بود میانه اش با مارکوس خوب نیست، چون به زبان انگلیسی به او گفت: " مارکوس وقتی یک ماه توی انفرادی ماندی یاد می گیردی که برای فرار به کسی کمک نکنی." مارکوس هم جواب او را داد و گفت: " زیاد دلت را خوش نکن، چون من با گروه بعدی به ایران می روم." 

من حرفش را بیشتر شوخی تلقی کردم. ولی وقتی گارد انفرادی رفت از او پرسیدم: " واقعاً می خواهی به ایران بروی ؟ " در جواب گفت: " آره تصمیم گرفته ام به ایران بروم و از آنجا به سوئد باز گردم. چون اینجا بن بست است و با توافقی که بین آمریکا و مجاهدین صورت گرفته، بعید می دانم کسی پایش به خارج    برسد." من هم در ته دلم گفتم: " از ایران حتماً به سوئد می روی، من که بعید می دانم از آنجا پایت به خارج برسد." 

به گفتگو هایمان پایان دادیم و هر کس رفت گوشه ی سلولش تا قدری استراحت کند. بعد از چهار روز انفرادی بالاخره گروهبان " براون " دنبالم آمد و گفت که آزاد هستی و می توانی به بلوک خودت باز گردی! عجب دوشی بود، چهار روز انفرادی برایم آب خورده بود. وارد بلوک شدم و رفتم، صورتم را اصلاح کردم و لباس تمیز پوشیدم و یک چای گرم نوشیدم تا خستگی این چهار روز از تنم بیرون برود. دو هفته بعد دومین گروه بزرگ ایرانی ها سوار بر اتوبوس ها زندان تیف را به مقصد ایران ترک کردند و نزدیک به 500 نفر از جنگجویان مجاهدین خلق که روزگاری علیه حکومت و مملکت شان سلاح کشیده بودند، با عفو عمومی که داده شده بود، دوباره به وطن شان باز می گشتند. مارکوس هم در میان آنان بود. این افراد وقتی وارد خاک ایران شدند از طرف نماینده ی دولت ایران به گرمی مورد استقبال قرار گرفتند و به آنها خیر مقدم گفته شد. 

دولت ایران هم به محض آن که متوجه شد یک تبعه ی سوئدی در میان افراد است، سفارت سوئد در تهران را در جریان امر قرار داد و هیئتی از طرف سفارت سوئد با مارکوس ملاقات کردند. پس از آن که مارکوس گذرنامه ی سوئدی خود را به آنان نشان داد، از طرف سفارت ایران برای او یک بلیط هواپیما گرفته شد و او به سوی پایتخت زیبای کشور سوئد پرواز کرد تا مابقی عمرش را در آنجا بگذارند. 

صبح روز 20 اسفند با ستوان " اسمیت " صحبت کردیم و گفتیم مقداری گل و گیاه برای کاشتن در درون محوطه ی زندان نیاز داریم که قبول کرد و ساعتی بعد همراه ما به بیرون زندان آمد و سمت زاغه های مهمات رفتیم و قلمه ی گل و درخت برای کاشتن آوردیم. 

چند ساعتی گذشت که دوباره آمد دنبال ما که برویم درخت و گل بیاوریم. از باغچه ای که درست کرده بودیم خوشش آمده بود. از جلوی زندان زنان یا همان زاغه ی مهمات چند تا درختچه نخل در آوردیم، خودش با ما بیل می زد و می گفت: شما قدر این درخت های خرما را نمی دانید. جالب بود که می گفت یک بسته ی کوچک خرما در آمریکا چندین دلاره، ولی اینجا عراقی ها آن را دور می ریزند. 

یواش یواش داشتیم به پایان سال 83 نزدیک می شدیم، امروز صبح با دو سرباز برای آوردن تخته و الوار جهت مراسم چهارشنبه سوری بیرون زندان رفتیم. در کنار زاغه های مهمات مقدار زیادی جعبه های خالی مهمات پیدا کردیم و آنها را به داخل زندان آوردیم. از طرفی هم الزامات مثل فرغون و نفت از سربازها تحویل گرفتیم که مقدمات چهارشنبه سوری را آماده کنیم. بچه های بلوک 5 ضبط صوت و بلندگو راه اندازی کردند و بچه های بلوک 1 مسئول آتش بازی و انتظامات بودند.

ساعت 6:30 عصر رفتیم زمین ورزش و شروع کردیم به جشن و پایکوبی. بعد آتش روشن کردیم و دور آن چرخیدیم و از روی آتش می پریدیم. جالب این که سربازهای آمریکایی بیشتر از ما علاقه نشان می دادند و دائم عکس و فیلم می گرفتند. یکی از بچه ها می گفت: " معلومته که اینها از نسل سرخ پوست های آمریکا هستند و ژنتیکی به آتش علاقه دارند." در انتهای آتش بازی سربازها شروع کردند به تندرو و فلاش و ترفه و منور زدن و جشن را خیلی مفصل تمام کردیم.

بالاخره سال تمام شد و ساعت 3:33 دقیقه سال نو 1384 تحویل شد. دومین سالی بود که نیاز نبود مثل مجسمه جلوی دوربین به مسعود و مریم سال نو را تبریک بگوییم و چند ساعتی به سخنان گهربار رجوی گوش دهیم. سعی کرده بودیم سفره ی هفت سین خوبی بچینیم: سیب، سکه، سبزه، ساعت و سرکه داشتیم و به جای سمنو کره ی آمریکایی گذاشتیم که همه تعجب کردند که سمنو از کجا آورده ایم. البته کره ی آمریکایی را با قهوه رنگ زده بودیم که شبیه سمنو شده بود و لحظه ی آخر هم گروهبان آشپزخانه برایمان سیر آورد و هفت سین را با آینه و شمعدان و قرآن تکمیل کردین و فقط ماهی نداشتیم.

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

انتخابات ریاست جمهوری سال 96 و استیصال رهبران مجاهدین 

انتخابات ریاست جمهوری 96 خیلی از واقعیت ها را در مورد مجاهدین به نیز نمایش گذاشت و آنان را بیش از پیش در نزد مردم ایران و ایرانیان خارج از کشور بی آبرو کرد.

اعزام به خارج و بازگشت به ایران

 یکی از شگردهای انجمن ها این است که افراد را هر چه بیشتر و به بهانه های مختلف دور و بر خود نگهدارند تا در مواقع ضروری از آنها به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنند و با گرفتن عکس و فیلم بگویند که این همه هواداران ما هستند.

عفو عمومی

 دو هفته بعد دومین گروه بزرگ ایرانی ها سوار بر اتوبوس ها زندان تیف را به مقصد ایران ترک کردند و نزدیک به 500 نفر از جنگجویان مجاهدین خلق که روزگاری علیه حکومت و مملکت شان سلاح کشیده بودند، با عفو عمومی که داده شده بود، دوباره به وطن شان باز می گشتند. 

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

شورای مقاومت، وابستگی و هژمونی

بعد از اعلام فاز نظامی و حرکت مسلحانه ناکام مجاهدین خلق، مهمترین اقدام سازمان، خارج کردن ابوالحسن بنی صدر و مسعود رجوی از کشور بود. 

مطالب پربازدید