1 مطلب جدید

 یکی از شگردهای انجمن ها این است که افراد را هر چه بیشتر و به بهانه های مختلف دور و بر خود نگهدارند تا در مواقع ضروری از آنها به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنند و با گرفتن عکس و فیلم بگویند که این همه هواداران ما هستند.

کتاب ردپای اهریمن

 اعزام به خارج 

بالاخره بعد از سه ماه ماندن در قرنطینه ی سازمان ، یک روز از طرف سهیلا صادق مسئول پرسنلی سازمان به ستاد احضار شدم و به من اطلاع داده شد که با اعزامم موافقت شده است. او ضمن رساندن پیام شفاهی رجوی، تلویحاً از من خواست که علیه سازمان موضع گیری نکنم. سپس با گرفتن دو تعهدنامه ی کتبی ، با این مضمون که از مناسبات ارتش آزادیبخش جدا شده و هیچ گونه ادعایی ندارم ، در مورد چگونگی اعزامم به خارج توضیحاتی داد.

من که سعی داشتم هر چه زودتر از جهنم رجوی خلاص شوم (قبلاً در چندین مرحله به صورت کتبی و شفاهی به اطلاع مسئولان رسانده بودم که برای خلاصی از اینجا هر گونه تعهد کتبی را امضا می کنم) متن دیکته شده ای را که جلوی رویم گذاشته بودند، همان طور که گفته بودند رونوشت و امضا کردم و تحویل دادم. 

سپس سهیلا اضافه کرد تا چند روز دیگر تو را به بچه های ستاد سیاسی تحویل می دهیم و از طریق اردن وارد آلمان می شوی. توجیه نحوه ی رفتن به اردنی نیز با بچه های ستاد سیاسی بود. بعد از توجیه به محلف جدیدی در اطراف آشپزخانه ی قرارگاه اشرف که ساختمانی کوچک بود منتقل شدم و بعد از 10 روز از طریق مجید عالمیان به بغداد فرستاده شدم و در پایگاه ازهدی به یکی از مسئولان اعزام ستاد سیاسی تحویل داده شدم. 

در آنجا نیز وسایلم را برای چندمین بار بازرسی کردند تا مبادا عکس، فیلم، کتاب، مدرک یا هر گونه وسیله ای که بر علیه سازمان است به بیرون منتقل شود . وسایل همراهم فقط یک ساک و دو دست لباس شخصی بود که یک دست را پوشیدم و دست دیگر را که کهنه بود در چمدان گذاشتم . البته این لباس و چمدان نیز در روزهای آخر به من تحویل داده شد تا مدرک یا وسیله ای در آنها جاسازی نشود. 

در پایگاه ازهدی چگونگی ورود به شهر فرانکفورت آلمان و نفرات همراه و محمل ورود و همچنین پاسپورت جعلی را به من نشان دادند و توسط زنی به نام حمیده کوزه گر (اهل کتالم رامسر) توجیه و بعد از آن توسط پیک زمینی به همراه نفرات همراهم به شهر امان در اردن منتقل شدم . دو روز در هتلی (نزدیکی هتل قدس) در شهر امان بودم تا هماهنگی لازم با مسئولان و مأموران فرودگاه اردن انجام شود. (1) 

 در هتل امان پاسپورت جعلی یکی از بچه هایی که به سوئد پناهنده شده و به ارتش پیوسته بود و شباهت هایی نیز از نظر ظاهری با من داشت به من تحویل داده شد و قرار شد به همراه 3 نفر دیگر از بچه ها که پاسپورت های پناهندگی معمولی داشتند و از بچه های انجمن آلمان بودند و آلمانی را نیز بلد بودند به شهر فرانکفورت آلمان بروم تا از آنجا با قطار به کلن برویم و تقاضای پناهندگی کنیم. 

مسئولان به من گفته بودند که در صورت لو رفتن کار به مأموران فرودگاه بگویم من هوادار سازمان مجاهدین هستم که از سال 60 در تهران زندگی مخفی داشته ام و اخیراً شناسایی شده و تحت تعقیب قرار گرفته ام و با فروختن تنها وسیله ی کار یعنی پیکان شخصی ام توانسته ام به کمک یک قاچاقچی به شهر استانبول ترکیه بروم و از آنجا به کمک قاچاقچیان به اردن و از اردن به فرانکفورت منتقل شوم تا تقاضای پناهندگی کنم و با بچه های سازمان در فرودگاه اردن آشنا شده ام . 

بالاخره از فرودگاه اردن به راحتی سوار هواپیما و پس از فرود وارد سالن فرودگاه شهر فرانکفورت شدیم . در ورودی سالن پلیس به ما سوء ظن پیدا کرد و من و همراهم دستگیر شدیم . پس از بازجویی و گرفتن امضا و مطابقت مشخصات پاسپورت ، پلیس متوجه جعلی بودن آن شد . به دنبال بازجویی های بیشتر و تقیف چمدان ها و وسایل همراه مان کل قضیه لو رفت ، ولی من همان حرف هایی را که به من گفتته شده بود تکرار کردم و گفتم از ایران از طریق مرز ترکیه وارد اردن و از آنجا به آلمان آمدم و نفرات همراهم را نمی شناسم . 

بالاخره پلیس فرودگاه مرا توقیف کرد و یک شب را نیز در زندان شهر فرانکفورت در انفرادی خوابیدم و روز بعد به هواپیمایی اردن تحویل داده شدم و به امان دیپورت شدم . نفرات دیگر همراهم نیز به جرم قاچاق نفر قرار بود در دادگاه محاکمه شوند . در فروگاهت امان از طرف مسئولان فرودگاه اردن به نفرات سازمان تحویل داده شدم و مجدداً به هتل برگشتم و حدود یک هفته ی دیگر در انتظار اعزام مجدد در هتل ماندم . 

بار دوم برای ورود به ایتالیا آماده شدم ، این بار قرار شد که به همراه زنی ایتالیایی که سال ها قبل از طریق شوهرش بیژن محیطی (که در انقلاب ایدئولوژیک یکی از مسئولان ستاد سیاسی شد) با سازمان آشنا شده بود وارد ایتالیا شوم . (2) 

 طبق توجیهات این زن می بایست تقاضانامه ی پناهندگی سیاسی را که خود او ترجمه کرده بود در جیب کتم می گذاشتم تا در موقع دستگیری و بازرسی به دست پلیس بیفتد. مسئولیت عبور دادن من از فرودگاه اردن و سوار شدن به هواپیما با همین زن بود و بعد از پرواز هواپیما من می بایست پاسپورت قلابی را به او تحویل می دادم و از او جدا می شدم و بقیه ی کارها با خودم بود. 

محمل من در فرودگاه رم نیز این بود که من از سال 60 در تهران به صورت مخفی زندگی می کرده ام و یک بار نیز دستگیر و شکنجه شده ام که آثار آن روی بدنم هست. در زمستان 71 مجدداً به دلیل فعالیت مورد تعقیب قرار گرفتم و مجبور شدم تمامی دارایی ام را بفروشم و از طریق مرز ترکیه و به وسیله ی قاچاقچیان از استانبول وارد رم شوم. 

برای این که سناریوی فوق واقعی تر به نظر برسد، در شهر امان عکسی رنگی از من گرفتند و یک گواهینامه ی رانندگی جعلی درست کردند تا موقع بازرسی مأموران در فرودگاه به دست پلیس بیفتد و یقن حاصل کنند که از ایران آمده ام . 

البته سناریو را تماماً سازمان طرح کرده بود و اسامی نفرات قاچاقچی از ایران تا استانبول و مسیرها و محل های توقف و تعویض نفرات و شهرها از تهران تا رم (تهران ، تبریز ، رضائیه ، وان ، استانبول ، رم) (3) همه برای پلیس فرودگاه رم لو رفته بود. 

با پرواز هواپیمایی اردن به سمت رم پرواز کردیم و در هواپیما شخص همراهم پاسپورت جعلی را گرفت و از هم جدا شدیم . بلیط و سایر متعلقات دیگر را پاره کردم و در همان هواپیما گذاشتم و وارد سالن فرودگاه شدم . پس از ده دقیقه نامه ی تقاضای پناهندگی ام را به پلیس دادم . پلیس پس از بازرسی بدنی ، از من بازجویی کرد و مرتباً می پرسید به چه پروازی آمدی و بلیط را از من می خواست که تا شب به همین منوال گذشت و بازداشت بودم. 

کار طبق سناریو پیش می رفت ، ولی فقط هواپیمای استانبول 10 دقیقه بعد از دستگیری من به زمین نشست و پلیس هم روی این مسئله انگشت گذاشت . بالاخره رئیس پلیس عوض شد و رئیس پلیس مورد نظر سازمان آمد و یکی از بچه ها مستقیماً به فرودگاه مراجعه کرد و به من گفت رئیس سناریوی تو را عوض کرده و نوشته که با پرواز قبلی استانبول رسیده ای ولی از ترس به پلیس نگفتی . اگر از تو بازجویی شد این را بگو . بالاخره بدین طریق بعد از سه روز بازداشت در فرودگاه به وزارت کشور معرفی شدم ، برگه ی موقتی گرفتم و وارد کشور ایتالیا شدم . 

سپس نماینده ی شورا در ایتالیا (محسن نادی شبستری) طی تماس های تلفنی با وزارت کشور سفارش مرا کرد و من بعد از 45 روز با نامه ای که نماینده ی شورا (محسن) به دستم داده بود ، به وزارت کشور ایتالیا مراجعه کردم تا مصاحبه ی نهایی انجام گیرد . محسن نادی در این نامه همان سناریوی سابق را مطرح و مرا هوادار فعال داخل کشور معرفی کرده بود . 

او از یک سو سعی داشت عضویت در سازمان و همچنین جدا شدنم از آن و انتقال از عراق به اینجا لو نرود و از سوی دیگر چنین وانمود کند که هنوز در داخل اعضا و هوادارانی دارند . بدین طریق او و مسئولانش سعی می کردند که هم از توبره بخورند و هم از آخور . (نامه های درخواست پناهندگی و چگونگی بازجویی و همچنین معرفی نامه ی محسن باید در پرونده ام در وزارت کشور و امور پناهندگاتن سیاسی ایتالیا موجود باشد) 

از بدو ورود به ایتالیا تا قبول پناهندگی ام حدود 45 روز طول کشید که در این مدت به اجبار در محل استقرار نماینده ی شورا در رم مستقر بودم . در اینجا سعی بر این بود که مرا در حاشیه ی مناسبات نگهدارند تا از آنها جدا نشوم . همان روز دریافت پاسپورت پناهندگی چمدانم را برداشتم و با قرض کردن 100 لیر پول از یکی از دوستانم به شهر دیگری در ایتالیا رفتم و برای همیشه از آنها جدا شدم . 

آنها حتی موقع جدا شدنم پولی به من ندادند تا کرایه ی اتوبوس را بدهم . پس مجبور شدم از یکی از دوستانم پولی قرض کنم . دفتر امور پناهندگان که به هر پناهنده ی تازه وارد یک میلیون لیره برای مخارج یک ماه می دهد تا فرد در جایی مشغول کار شود ، این مبلغ را به سازمان داده بود . 

یکی از شگردهای انجمن ها این است که افراد را هر چه بیشتر و به بهانه های مختلف دور و بر خود نگهدارند تا در مواقع ضروری از آنها به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنند و با گرفتن عکس و فیلم بگویند که این همه هواداران ما هستند. به همین منظور آنها بعد از 45 روز ماندن در انجمن مدارک شخصی ام را که شامل شناسنامه ، گواهینامه و کارت پایان خدمت بود برنگرداندند و در جواب پیگیری های من پیغام می فرستادند که یا حضوراً مراجعه کند یا تلفن کند تا برایش توضیح دهیم . 

بالاخره یک بار تلفنی با مسئول پایگاه رم صحبت کردم ، او ضمن صحبت هایی از من خواست تا به پایگاه بروم ، بالاخره بعد از شش ماه مدارکم را با این احتمال که با انجمن همکاری خواهم کرد ، به صورت ناقص پس دادند . 

آنها علیرغم محبت های ظاهری شان به هواداران خود در خارج از کشور ، جایی که احساس ضرورت کنند به تندترین شکل رفتار خواهند کرد . به عنوان نمونه در همین پایگاه انجمن رم روزی بین محسن نادی شبستری نماینده ی رهبری در رم و مترجم و راننده اش که هوادار سازمان بود ، بر سر این که او به موقع در پایگاه حاضر نشده بود مشاجره ای در می گیرد و دست به یقه می شوند . 

محسن نادی کلت می کشد و بر قلب طرف مقابلش می گذارد و او را تهدید به مرگ و بدین صورت از اتاق خارج می کند ، فرد مورد نظر به مدت چند ماه پایگاه را ترک می کند و بالاخره با وساطت مسئولان بالاتر و عذرخواهی به سر کار بر می گردد . 

بعد از آن 8 ماه را در شهر لکوئیلای ایتالیا به سر بردم و با کار در رستوران مخارج خود را تأمین می کردم . در این دوران نیز رابطین سازمان کماکان دور و برم بودند تا هم نظاره گر کارها و رابطه هایم باشند و هم در صورت راه دادن ، مجدداً رویم کار کنند تا برگردم . آنها هر هفته نشریه را برایم می فرستادند یا صحبت های نشست های مسئولان در انجمن را برایم می گفتند و نظر می خواستند تا بتواننند بدین طریق دوباره جذبم کنند . 

بازگشت به ایران

در این مدت به دور از حصارهای تشکیلاتی یک بار دیگر به گذشته ام فکر کردم . با اندیشیدن به 10 سالی که گذشته بود و به سازمان که جز وطن فروشی و خیانت ، به خصوص در جنگ ایران و عراق ، چیز دیگری را برای مردم ایران به ارمغان نیاورده بود ، دچار فشار روحی عجیبی می شدم و هر بار به طریقی تلاش می کردم خود را از این فشار خلاص کنم ، تلاشی که خود بیش از هر کس دیگری به بی حاصل بودن آن واقف بودم . 

اکنون بعد از گذشت سال ها و فارغ شدن از این مناسبات جهنمی ، وقتی به گذشته ی خود و حضور در تشکیلات می اندیشم و خاطرات خود را مرور می کنم به انبوهی از سؤالاتی مواجه می شوم که مدت ها بدون این که پاسخی برایشان بیابم با آنها سر کرده ام و حتی لجوجانه بنا به خصیصه ای که اعضای فرقه ی رجوی دارند و همراهی با خود سازمان در سرکوب این سؤالات کوشیده ام . 

پرسش هایی که روز به روز بیشتر و بیشتر شد و به جایی رسید که ذهنم گنجایش آن را نداشت ، همچون کوهی بر دوشم سنگینی کرد و اکنون تمامی وجودم را خرد کرده است . آنچه در درونم می گذشت با عملکرد بیرونی ام در تناقض بود و دیگر نمی توانستم این تناقضات را تحمل کنم ، از جمله حضور در عراق و دست یاری دادن به رژیمی بعثی که با ایران در جنگ است ، آن هم از سوی سازمانی که داعیه ی دفاع ادز خلق را داشته و دارد !! 

این که چگونه توانسته ایم در جشن و خوشحالی با ارتش بعث در کشتن سربازان ایرانی پایکوبی کنیم ، این که چگونه بدیهی ترین خواسته ها و هنجارها در درون سازمان دگرگون شد ، تا جایی که ازدواج و پیوندهای خانوادگی همه و همه دستاویز مقاصد و مطامع رهبران سازمان شد و هر سؤالی که در واقع فریاد اعتراضی می توانست باشد ، به بدترین شیوه ی ممکن پاسخ داده می شد و سؤالاتی از این قبیل که برخی حتی به زبان نیامد و همچون عقده ای سرکوب شده فرو خورده شد . 

تناقضاتی که اطمینان و باور را گرفت و حاصل امر شک و تردیدی بود که دمادم رشد کرد و تمامی وجودم را در بر گرفت . در نهایت به جایی رسید که دیگر خواسته ام تحقق آرمان ها و شعارهایی نبود که بعدها بر پوچ بودنشان در نزد مدعیان آن اعتراف کردم ، بلکه تنها به فکر رهایی از ساختاری بودم که برای خود ساخته بودم و رهایی از آن غیر ممکن می نمود ؛ رهایی از سازمان و تشکیلاتی که هر گونه ضد ارزشی را ارزش و هر ضد هنجاری را هنجار و در نهایت توسل به هر گونه خیانتی در نزد رهبر آن مجاز شمرده می شد ، چنان که پیمان با شیطان را نیز برای مبارزه با دشمنش مجاز شمرد . 

از سوی دیگر با تصویری که در طول چندین سال گذشت سازمان از نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران ترسیم کرده بودم و با توجه به سابقه ی ده ساله ام در تشکیلات ، چنین فکر می کردم که بلافاصله بعد از ورود به ایران دستگیر ، اعدام یا حداقل به حبس ابد در اوین محکوم می شوم . (4)

 

سازمان با ترسیم این تصویر برای اعضا و تأکید مدام بر آن ، سال ها اعضا را در چنبره ی خود اسیر نگاه داشت ، تصویر سازی سازمان تنها محدود به نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران نمی شد ، بلکه حتی افراد خانواده و دوستان و آشنایان را نیز در بر می گرفت و بر کل روابط اعضا با دنیای بیرون سایه می انداخت. با این همه تصمیم گرفتم به ایران باز گردم . در واقع جسارت در هم شکستن این تصویر از فرو ریختن داشته های ذهنی ام در سازمان آمده بود ، امری که تا پیش از این حتی به ذهنم خطور هم نمی کرد . 

پس از تماس تلفنی با سفارت ایران ، مستقیماً به سفارت مراجعه و با معرفی خودم به کمک سفارت به وطنم برگشتم ، از من استقبال شد ، بعد از ده سال پیشانی بر خاک وطنم ساییدم ، آن را بوسیدم و از خدای خود خواستم که در هر حالت مرگم در ایران فرا رسد تا گوشت و پوست و استخوانم در خاک وطن بپوسد و ذره ای از خاک آن شود . 

با این همه در اینجا نیز گرفتار کابوسی شدم که گویی پایانی برای آن متصور نیست ، تمام تلاش من امروز برای رهایی از این کابوس ها است ، کابوس همراهی با رجوی ها ، این خائنین به خلق و ... با چنین عذاب مکرری بود که تصمیم گرفتم پرده از تشکیلات و چهره ی رجوی که عامل همه ی این جنایت ها و خیانت ها است ، بردارم . باشد که اگر نه تسکینی ، عاملی باشد برای رهایی هر چه زودتر کسانی که کماکان در چنبره ی این فرقه اسیرند و به این امید که خیانت های این فرقه و به ویژه رهبری آن در سینه ی تاریخ ثبت شود . 

پایان 

---------------------------

1.بعد از ورود رجوی به بغداد و ملاقات او و مریم با پادشاه اردن ، رابطه ی سازمان با کشور اردن بهتر شد که این رابطه تا جنگ عراق و کویت ادامه داشت . به دنبال جنگ کویت و بسته شدن راههای زمینی ترکیه و همچنین ممنوعیت هواپیماهای عراقی ، فرودگاه اردن پل ارتباطی سازمان با کشورهای اروپایی و آمریکایی شد . به همین دلیل رابطه ی بسیار خوبی بین مسئولان سازمان و دستگاه اطلاعات اردن شکل گرفت . تردد آزاد مسئولان پایین ستاد سیاسی و حتی افراد اجرایی آنها در قسمت های مختلف فرودگاه ، بدون چک و بازرسی ، خود نشان دهنده ی عمق رابطه ی طرفین بود .  

2.او تبعه ی ایتالیاست و همسری ایرانی دارد . زبان فارسی را خوب صحبت می کند ، سازمان از او به عنوان پیک ویژه استفاده می کرد . 

3.البته این سناریو و ساعت های پرواز و زمان فرود هواپیماهای استانبول – رم را رئیس پلیس فرودگاه رم که زن و سروان بود به رابطین سازمان که در کارهای قاچاق محمولات فرش و انسان و ... بودن اطلاع می داد . در طول مسیر و حتی در هتل چندین بار به من گفتته شد که این بار نگران نباش ، در فرودگاه رم مشکلی نداریم و پلیس با ماست . بعدها برایم مسجل شد که رئیس پلیس فرودگاه رم با رابطین سازمان همکاری می کند و به اصطلاح دام او را دیده اند . در شب اول که من در فروگاه رم دستگیر شدم ، هواپیمای ترکیه با 15 دقیقه تأخیر به زمین نشست که با محمل من تناقض داشت که رئیس پلیس به مترجم من (از بچه های سازمان) گفت بگویم با پرواز شماره ی ... ساعت فلان به فرودگاه رسیده و تا به حال از ترس پلیس در سالن مانده ام و .... 

 

4.خدای من گواه است اکنون که چند سال از بازگشتم به ایران می گذرد و حالا که این گزارش و خاطرات را برای مردم کشورم می نویسم ، هنوز باورم نمی شود که با وجود پیشینه ام ، بدون دردسر در حال زندگی عادی باشم و فکر نمی کنم حتی در کشورهایی که ادعای آزادی و دموکراسی دارند ، چنین اتفاقی بیفتد و چنین گذشتی وجود داشته باشد . 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب جدید

انتخابات ریاست جمهوری سال 96 و استیصال رهبران مجاهدین 

انتخابات ریاست جمهوری 96 خیلی از واقعیت ها را در مورد مجاهدین به نیز نمایش گذاشت و آنان را بیش از پیش در نزد مردم ایران و ایرانیان خارج از کشور بی آبرو کرد.

اعزام به خارج و بازگشت به ایران

 یکی از شگردهای انجمن ها این است که افراد را هر چه بیشتر و به بهانه های مختلف دور و بر خود نگهدارند تا در مواقع ضروری از آنها به عنوان سیاهی لشگر استفاده کنند و با گرفتن عکس و فیلم بگویند که این همه هواداران ما هستند.

عفو عمومی

 دو هفته بعد دومین گروه بزرگ ایرانی ها سوار بر اتوبوس ها زندان تیف را به مقصد ایران ترک کردند و نزدیک به 500 نفر از جنگجویان مجاهدین خلق که روزگاری علیه حکومت و مملکت شان سلاح کشیده بودند، با عفو عمومی که داده شده بود، دوباره به وطن شان باز می گشتند. 

عراقچی: آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده نیفتد

معاون حقوقی و امور بین الملل وزیر امور خارجه گفت: دولت آمریکا در دام آدرس های غلط و پرونده سازی های گمراه کننده ای که از سوی تروریست ها و حامیان منطقه ای آنها برای ترویج ایران هراسی انجام می شود، نیفتد.

شورای مقاومت، وابستگی و هژمونی

بعد از اعلام فاز نظامی و حرکت مسلحانه ناکام مجاهدین خلق، مهمترین اقدام سازمان، خارج کردن ابوالحسن بنی صدر و مسعود رجوی از کشور بود. 

مطالب پربازدید