دیدگاه

عصر برای کار به فاب رفتیم، دو تا سرباز سیاه پوست از ما کمک گرفتند که محل استقرارشان را راه اندازی کنیم. در عرض چند دقیقه انبوهی نوشابه، خوراکی، شیرینی و تنقلات آوردند. آنها گفتند: "شما تروریست های خوبی هستید و ما به شما اعتماد داریم، می دانیم که به خاطر بازی سیاسی شما را اینجا نگه داشته اند."

سرگذشت من با مجاهدین خلق

 روز دوم فروردین سال 84، سرهنگ "وود ساید" (Wood Side) به زندان تیف آمد و گفت من باید با شما مصاحبه کنم تا مشخص شود که آیا واجد شرایط پناهندگی هستید یا نه. همه می دانستیم که دروغ می گوید، چون موضوع پناهندگی ربطی به ارتش نداشت، شغل ارتش آمریکا جنگ و اشغال است، لذا کارش بیشتر جنبه ی تخلیه ی اطلاعاتی داشت. 

نمایندگان بچه ها هم با او صحبت کردند و گفتند در صورتی حاضر به مصاحبه با او می شوند که طبق سنت ایرانی ها در روز سیزدهم فروردین نفرات را به خارج از زندان و به پیک نیک ببرند. در جواب گفت: "با سرهنگ مک رو، در این رابطه صحبت می کند." که بعد از چند روز جواب مثبت آورد و ریل مصاحبه های او شروع شد. 

صبح روز سیزده بدر با بچه ها در حالی که جلیقه ی ضد گلوله بر تن داشتیم و کلاهخود نظامی بر سر گذاشته بودیم، سوار اتوبوس ها شدیم تا برای پیک نیک به سمت دریاچه ی حمر بن برویم. پوشیدن جلیقه ی ضد گلوله برای حفاظت از جان بود، چون عراق در شرایط بسیار ناامن به سر می برد. هشت عدد خودروی زرهی که تیربارهای سنگین روی آنها بود و تعداد 28 سرباز کار اسکورت و حفاظت را انجام می دادند. ما از شب قبل همه چیز را تدارک دیده بودیم، اعم از توپ، غذا، نوشیدنی، زیرانداز، کلمن و یخدان و غیره. 

یک ساعتی گذشت تا با اتوبوس ها به دریاچه رسیدیم. قبل از غذا شنا کردیم که آب سرد بود، ولی وسط آب یک صخره بود که روی آن می رفتیم و شیرجه می زدیم. یکسری از بچه ها تور ماهیگیری پیدا کردند و با آن ماهی می گرفتند. " سیروس وفا " هم تا آن طرف دریاچه شنا کرد که سرهنگ تصور کرد او قصد فرار دارد که گشت را فرستاد آن طرف دریاچه و بالاخره بعدازظهر دستور پایان کار را داد. 

چند روز بعد از سیزده بدر هم مصاحبه های سرهنگ " وود ساید " تمام شد و سروان " سامفرسون " با نفرات زندان ملاقات کرد و گفت که می خواهد بلوک 6 را از نو بسازد و خود بچه ها باید طراحی و نجاری و برق کشی آن را انجام بدهند. سروان گفت: "هدف تولید کار است که بچه ها بتوانند پول در بیاورند و از بیکاری در چادر بهتر است." وی گفت: "من نمی توانم در مورد سرنوشت شما تصمیم بگیرم و کاره ای نیستم، اما می توانم کار تولید کنم که یک پولی پس انداز کنید." کار در بلوک جدید شروع شد و همه ی نفرات در بلوک جدید مشغول شدند.

هر گوشه ای یک سری از بچه ها نشسته اند و تا سرباز آمریکایی می آمد شروع می کنند به چکش زدن و کار کردن و تا دور می شد همه می نشینند و گفتگوهایشان را ادامه می دهند. حقوق ما بر اساس ساعت کار است و ساعتی یک دلار محاسبه می شود. 

"شهاب اختیاری" معروف به "مستاش" یعنی سبیل، 25 ساعت در طول یک روز 24 ساعته، ساعت کار زده و سر سربازها کلاه گذاشته بود. سربازها هم از خنده غش کرده بودند و به مستاش می گفتند: " چطور در یک روز که 24 ساعت است تو 25 ساعت کار کردی؟" ولی برایشان مهم نیست و می گویند مستاش برای فردا هم کار کرده است. 

از اردیبهشت تلفن هم راه افتاده و هر نفر زندانی در ماه می توانست 7 دقیقه با هر کجا که می خواهد تلفنی صحبت کند. در ماه اردیبهشت 84، همچنان زندان تیف با گرد و خاک و گرما و سیم خاردار میزبان ما بود. در نخستین روزهای اردیبهشت ماه، ژنرال "برایدنبرگ" که خودش را جانشین ژنرال "میلر" معرفی کرد، سری هم به تیف زد و از پشت سیم خاردار به زندانیان تیف امیدواری داد که بالاخره روزی آزاد خواهند شد. البته ما هم این را می دانستیم که روزی این بازی میان آمریکا و مجاهدین پایان خواهد یافت. 

در اوایل خرداد ماه، سرهنگ "وود ساید" اعلام کرد دولت آمریکا اقداماتی را انجام داده تا کسانی که گذرنامه های معتبر ایرانی دارند به ترکیه فرستاده شوند. سپس یک نفر را هم به همین صورت به ترکیه فرستادند که از خبرچینان و مزدوران ارتش آمریکا در تیف بود. 

اما به زودی روشن شد که آن طرح، تنها برای ایجاد فضای مثبت و امیدواری در تیف ارائه شده است و در عمل یک طرح ناموفق بود. سرهنگ پس از شکست آن برنامه گفت: "طرح فرستادن به ترکیه عملی نیست، زیرا همان یک نفر را هم که آزاد کردیم، "حسین مدنی" از اعضای ارشد سازمان اعتراض کرده بود که نباید چنین کاری می کردید و شما قرارداد را نقض کرده اید!" 

روز شنبه 11 تیر ماه، ژنرال "برایدنبرگ" دوباره به تیف آمد و این بار تلاش کرد نقش یک آدم دلسوز را بازی کند. او گفت: " وضع جمهوری اسلامی خوب است، رئیس جمهور خوب و جوانی دارد، شما چرا به ایران نمی روید؟ آقای خامنه ای به همه عفو عمومی داده و چنانچه اکنون به ایران نروید، آزادی شما به درازا می کشد." اما هنگامی که زندانیان هم حرف های خودشان را زدند و پرسش هایی را طرح کردند، ژنرال که پاسخی برای آنان نداشت با گردن کج، زندان را ترک کرد. 

گفته های ژنرال تیر خلاصی بود که به پیکر زندانیان تیف نشست تا همه را ناامید کنند. وضع روحی – روانی زندانیان هیچ خوب نبود، آنان از سازمان زخم خورده بودند و از آمریکا هم سرخورده و ناامید شده بودند، گوشی هم برای شنیدن دردها و حرف های آنها نبود. 

 روز دوشنبه 13 تیر، دو نفر دست به فرار زدند، روز چهارشنبه 15 تیر هم پنج نفر دیگر فرار کردند. پس از دو روز دو نفر از زندانیان فراری دستگیر و به زندان باز گردانده شدند. سازمان به همه ی روستاها و عرب های آن پول داده بود که فراریان تیف و اردوگاه اشرف را دستگیر کنند. با آغاز موج فرارها، ارتش آمریکا هم دست به تنبیه همگانی زد و فشار بر زندانیان را افزایش داد. یورش به چادرها و تخریب آنها و آزارهای همیشگی. 

روز چهارشنبه 22 تیر، یکی از زندانیان با نام مستعار "هومن" که در مزدوری برای ارتش آمریکا سنگ تمام گذاشته بود و حتی بی سیم به دست در جستجوی زندانیان فراری از سربازان آمریکایی هم فعال تر بود، به سوئد فرستاده شد. جالب این که پدر همان فرد هم در تیف بود، اما چون فن مزدوری را به اندازه ی پسر نیاموخته بود، تنها پسر را فرستادند، پدر همچون پسر نگندیده بود. 

پنجشنبه 23 تیر یک نفر دیگر دست به فرار زد که او را دستگیر کردند و به قفس انداختند. سیم های خاردار و تله های منور را روز به روز افزایش می دادند. روز یکشنبه 26 تیر ماه پنج نفر از زندانیان تیف را به قفس انداختند، جرم آنان تشویق زندانیان به فرار بود. در واقع گناه آن پنج نفر پیگیری مستمر وضع حقوقی زندانیان و اطلاع رسانی به دیگر زندانیان و طرح رفتار دولت غیر قانونی آمریکا بود. 

روز دوشنبه 27 تیر ماه همان پنج نفر در قفس دست به اعتصاب غذا زدند. سربازان آمریکایی برای ترساندن دیگر زندانیان یکی از آنان را در برابر دیدگان همه به شدت کتک زدند. این رفتار برای حفظ تشکیلات تروریستی مجاهدین ضروری بود. یکی از زندانیان موضوع اعتصاب غذا را با تلفن به بیرون انتقال داد که یک هفته به انفرادی فرستاده شد. 

روز چهارشنبه 29 تیر ماه تلفن زندان را کاملاً قطع کردند و سپس برای آرام کردن فضای زندان، سرهنگ "وود ساید" وعده داد که در 15 سپتامبر با UN ملاقات خواهیم کرد و خواهان آرامش زندانیان شد. در روز جمعه 31 تیر، اعتصاب کنندگان را با دستبند و پابند و گونی به سر، به زندان ابوغریب منتقل کردند. در ورودی ابوغریب هم یک ساعت مورد ضرب و حرج و توهین و تهدید قرار گرفته بودند و به آنها گفته شده بود که باید دست از اعتراض و اعتصاب بردارند، جو زندان به شدت ملتهب و روح ناامیدی کاملاً حاکم شده بود. 

یک هفته بعد، نفرات اعتصابی را که به زندان ابوغریب برده بودند، به زندان تیف باز گرداندند. ظاهراً آن تماس تلفنی با بیرون بی تأثیر هم نبود. البته یکی از آن پنج نفر را به مدت دو ماه در زندان ابوغریب با بدترین شرایط نگه داشتند و مانند یک زندانی گوآنتانامو با او برخورد کرده بودند. 

در آن شرایط ناامید کننده، افراد بیشتر ترجیح دادند به دنبال کار کردن بروند و پولی را برای روزی که آزاد می شوند پس انداز کنند. در همین راستا با گروهی از بچه ها به محل استقرار آمریکایی ها که فاب (FOB) نامیده می شد رفته و مشغول کار شدیم، کارهایی از قبیل چادر زدن و چادر جمع کردن و دیوارهای حفاظتی درست کردن. 

این کار دو منفعت داشت: اول این که در ارتباط با سربازان آمریکایی، زبان انگلیسی یاد می گرفتیم و دیگر این که از محل استقرار آنها مواد غذایی، پوشاک، وسایل برقی و الکتریکی برای خودمان و بچه های دیگر می آوردیم. 

در روزهای اوایل مرداد ماه صدای انفجار داخل زندان همه را متعجب کرد. داستان این بود که آب حمام را در مشک های 10 الی 14 هزار لیتری که از نوع پلاستیک خاصی است نگهداری می کردند، امروز آن قدر به مشک ها آب زدند که منفجر شدند و محوطه ی حمام را آب گرفت. 

عصر برای کار به فاب رفتیم، دو تا سرباز سیاه پوست از ما کمک گرفتند که محل استقرارشان را راه اندازی کنیم. در عرض چند دقیقه انبوهی نوشابه، خوراکی، شیرینی و تنقلات آوردند. آنها گفتند: " شما تروریست های خوبی هستید و ما به شما اعتماد داریم، می دانیم که به خاطر بازی سیاسی شما را اینجا نگه داشته اند." 

موقع برگشت هم یکی از آنها ما را با ماشین به زندان آورد و در مسیر بازگشت ما را به یک چادر برد که پر از وسایل الکتریکی بود، دستگاه های برقی مقل کتری برقی، دوربین عکاسی با فیلم، سی دی پلیر و... خودش کلی بار ماشین کرد و گفت اینها برای شماست. ما گفتیم که نگهبان دم درب زندان ما را می گردد و اجازه ورود وسایل را نمی دهد. وی گفت: " من خودم با ماشین همه را تا دم چادرتان می آورم، شما به ما کمک کردید و من هم باید تلافی کنم." 

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و ما با کار کردن سر خودمان را گرم نگه می داشتیم تا کمتر طعم سخت اسارت را حس کنیم. شب 11 سپتامبر هم "کامبیز تقی پور" (کامیاب) را بردند زندان انفرادی. جرمش این بود که شب سالگرد سقوط برج های دوقلو با دوستانش مست کرده بودند و زده بودند و رقصیده بودند و آمریکایی ها هم فکر کرده بودند که به خاطر سقوط برج ها جشن گرفته اند و آنها را به انفرادی بردند. 

"عبدالله افغانی" هم به جرم این که مقابل کیوسک نگهبانی در واکنش به 11 سپتامبر علامت شصت دست یا OK نشان داده بود، از کار بیکار شد. گروهبان "براون" گفته بود: "این Ok به معنای تأیید کار تروریست هاست." ولی عبدالله می گفت نه این به معنی تأیید کار شما علیه تروریست ها بوده است. در هر حال او دیگر حق کار کردن نداشت، بنده خدا افغانی بود و به اسم این که در کارخانه حقوق بگیرد به عراق آورده شده بود. 

مدتی بعد خانم سرهنگ " نورمن " به جای سرهنگ "وود ساید" آمد و فرمی از UN به دست مان داد که باید آن را پر می کردیم. سرهنگ نورمن خودش را نماینده ی محلی سازمان ملل معرفی کرد و گفت: "از ژانویه ی 2006 مصاحبه ی شما با UN آغاز خواهد شد. "آن روزها صحنه ی سیاسی عراق پر تحرک شده بود و مجاهدین در نشست های درونی خودشان به این نتیجه رسیده بودند که باید کاری کنند که احزاب سیاسی در عراق 150 کرسی در پارلمان به دست آورند تا سازمان در عراق تثبیت شود. آنها معتقد بودند برای پیروزی بر رژیم ایران 150 کرسی در پارلمان عراق را نیاز دارند. 

همه ی این خبرها از سوی کسانی که از اشرف فرار می کردند به تیف می رسید. موضوع دیگری هم که در نشست های درونی مطرح شده بود، استخدام شماری نیروی عراقی در سازمان بود تا مجاهدین در صحنه ی عراق قدرت مانور بیشتری پیدا کنند. 

در شب سال نو میلادی 2006، برابر با 10 دی 1384 ما همچنان میهمان برزخ تیف و سیم خاردار و سیاست های مشتی نادان ماجراجو بودیم. در روز 20 دی سرهنگ نورمن نامه ای به دست مان داد که تاریخ شروع مصاحبه ی ما را 23 ژانویه اعلام می کرد. 

روز جمعه 23 دی، ساعت 4:30 صبح بود که گاردها حمله کردند به درون زندان و همه ی نفرات را از چادرها بیرون کشیدند و در محوطه ی جلوی حمام ها جمع کردند و تا ساعت 10 صبح به حالت سر پا و بدون پوشش گرم در محوطه ی زندان نگه داشتند، تا چادرها را تک تک بازرسی کنند. همه ی مواد خوراکی انبار شده را بردند و مشروب و وسایل ممنوعه اعم از ابزار و چاقو، وسایل عکاسی و پول ها را جمع کردند و جالب این که همه را ثبت می کردند. 

سربازان هیچ توضیحی برای این غارت نمی دادند و فقط می گفتند: " دستور دارند." مسخره این بود که سربازها می گفتند: " چرا شما از دست ما عصبانی هستید؟ " و ما باید توضیح می دادیم که نه چون شما وسایل ما را برده اید و با ما بد برخورد کردید، ما ناراحت نیستیم. 

هفت نفر از زندانیان به خاطر اعتراض به این یورش با کتک و توهین به انفرادی فرستاده شدند. از هر کس که چاقو و وسایل ممنوعه گرفته بودند به انفرادی فرستادند و یا یک ماه ممنوعیت از کار زدند. زندان های انفرادی آن قدر پر شده بود که دیگر جا نداشت و نفرات دیگر مثل " علی اکبر بوجاری " تاریخ رفتن به انفرادی دریافت کردند و به او گفته شد در فلان تاریخ خودت را معرفی کن، باید به زندان انفرادی بروی. 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

کانونهای فروپاشی درون فرقه رجوی

با ارزیابی دقیق اقدامات مجاهدین پس از انتقال به آلبانی در این عرصه ، با قاطعیت می‌توان گفت که ضریب نفوذ و ارتباط گیری آنان در اینترنت از دهه هشتاد...

مجاهدین در حال انقراض هستند

شبکه 4 انگلیس با پخش مستندی درباره فعالیت‌ ها و چگونگی تلاش مجاهدین برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی ایران، عنوان می‌کند که اعضای این گروه به دلیل قوانین...

باندرجوی، چرخش ناگزیراز سرویس اطلاعاتی به بنگاه تبلیغاتی و نقش اسرائیل در آن

معنای اقدام اسرائیل برای محافظت از مجاهدین ( با توجه به همان سناریویی که اسرائیل اعلام کرد که دو تن از اعضای مجاهدین با احدی از اعضای سفارت ایران ارتباط...

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد.

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد. وقتی یک کمیته مرکزی مخفی شکل می‌گیرد، برای چه درست می شود؟ مسئولیت این کمیته و شبکه مخفی با...

سربازان پیاده آمریکا در اروپا

واقعیت آن است که مجاهدین خود بهتر از همه می دانند که دولتهای اروپایی با توجه به شناختی که از آنان دارند، صرفاً این گروه را یک مزاحم برای ایران...

مطالب پربازدید

Error: No articles to display