دیدگاه

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این حد منحط باشد! باز هم فکر می کردم که این یک ابتلاست؛ اما آن شب تا صبح و شب های مشابه، متأسفانه رجوی را یک مرد عادی و ملاقات را یک ملاقات جنسی محض یافتم و از نظر من پلیدی که با تمام این برنامه، رنگ و لعاب ایدئولوژیک به آن زد. 

سرگذشت من با مجاهدین خلق

روز پنجشنبه 23 شهریور، دو نفر از زندانیان اقدام به فرار کردند. غروب همان روز، سرهنگ پلمبو نامه ای به تیف فرستاد و ضمن هشدار و تهدید زندانیان، 48 ساعت فرصت داد تا تحصن پایان یابد. روز سه شنبه 28 شهریور، زندانیان برای انتقال به زندان یا تیف جدید آماده شدند و پیش از هر چیز الزامات محل تحصن را منتقل کردند.
دو زندانی که گریخته بودند دستگیر و به سلول انفرادی فرستاده شدند. یکی از این دو زندانی به نام "حسین بلوجانی" را چنان در سلول انفرادی کتک زدند که دستش شکست و با تحقیر و توهین و آب دهان انداختن به رویش کاری کردند که دیگر فکر فرار به سر کسی نزند.
به چهلمین روز تحصن رسیده بودیم، زنان زندانی تیف تنها چهار تن بودند و دیگر زنان به ایران رفته بودند. ارتش آمریکا هم به دلیل پیوستن زنان به تحصن، برق محل زندگی شان را قطع و محدودیت هایی بر آنان اعمال کردند تا روز 18 مهر 1385، جابجایی از تیف به زندان جدید پایان گرفت. زندان جدید بسته تر بود و تنها آسمان دیده می شد.
مجاهدین موجی از تبلیغات رسانه ای را در اخبار علیه رژیم به راه انداخته بودند. در پی سرپیچی ایران از قوانین آژانس انرژی هسته ای، تحریم های شورای امنیت در دستور کار بود. مشخص بود که چرا مجاهدین پر و بال گرفته اند. چراغ سبز دولت آمریکا برای هر فعالیتی به مجاهدین یا همان تروریست های مثبت قابل درک بود. آنچه هرگز کسی ندانست این است که بالاخره از دید دولت آمریکا، مجاهدین چه بودند ؟
امروز وقتی به بلوک وارد شدم، دیدم از همه طرف به سمت چادر شماره ی یک می روند. من هم رفتم وارد چادر که شدم با کمال تعجب دیدم که برنامه ی ماهواره فیلم های ملاقات سری مسعود رجوی و سران بالای سازمان مثل مهدی ابریشمچی و عباس داوری را با افسران اطلاعاتی و بلند پایه ی رژیم صدام را پخش می کند. این فیلم های فوق سری که پس از سقوط دولت عراق از درون آرشیوهای سازمان امنیت آن کشور بیرون زده بودند، باعث حیرت و ناراحتی بچه های جدا شده از سازمان گردید.
نفرات جدا شده از سازمان مجاهدین بسیار به هم ریخته بودند و می گفتند دیگر با چه آبرویی جلوی مردم ایران سر بلند کنیم. اگر با القاعده می رفتیم بهتر بود تا با سازمان مجاهدین خلق و امروز می توانستیم سرمان را بلند کنیم. در این فیلم ها چگونگی دادن اطلاعات نظامی رزمندگان ایرانی مشغول جنگ با ارتش عراق توسط نفرات ارشد سازمان به افسران امنیتی عراق دیده می شد و آنها هر گونه سفارشی را اعم از جاسوسی تا بمب گذاری و ترور برای دولت صدام حسین در مقابل دریافت پول تقبل می کردند.
در یکی از فیلم ها وقتی مسعود رجوی رهبرمان را مشاهده کردم که برای نیم ساعت وقت ملاقات با صدام آن طور برای افسر اطلاعاتی عراق، چاپلوسی و التماس می کرد، حالت تهوع برایم دست داد و بی اختیار یاد یک موضوع به نقل از سرلشکر وفیق السامرایی، رئیس اداره ی کل اطلاعات و ضد اطلاعات نظامی ارتش عراق افتادم که در سال 1994 از عراق فرار کرد و به انگلستان پناهنده شد. من گفته های او را عیناً به نقل از کتاب معروفش به نام " ویرانی دروازه ی شرقی " نقل می کنم.
او گفته بود: " رویدادی که بیش از پانزده سال پیش، یعنی در اوایل سال 1982 رخ داد هنوز از ذهنم پاک نشده است. هنگامی که من در قرارگاه مقدم فرماندهان در استان میسان بودم. یکی از افسران اطلاعات لشکر دهم با من تماس گرفت و راجع به سرسختی یک اسیر ایرانی با من سخن گفت و اظهار داشت که سرانجام او را خواهد کشت.
من از او خواستم تا دست نگه دارد، خود را به لشکر در منطقه ی امامزاده عباس، واقع در منطقه ی دزفول رساندم و از او خواستم تا وضعیت را برایم توضیح دهد. او گفت که این اسیر بر روی تصویر صدام آب دهان ریخته است. دستور دادم تا آن اسیر را به پناهگاه افسر اطلاعات احضار کنند. او را نزد من آوردند.
یک بچه ی دوازده ساله بود، به او گفتم چرا این کار را کردی ؟ او شروع به گریه کرد و گفت: مادر و پدرم را در خرمشهر کشتید و کاری کردید که من بدون هیچ خویشاوند و یا سرپرستی در یکی از مساجد زندگی کنم. سپس به طرف عکس قاب شده ی صدام که بر روی دیوار پناهگاه آویزان بود رفت و بار دیگر بر روی آن آب دهان ریخت.
آن افسر اطلاعاتی گفت: او را خواهم کشت. او مستحق مرگ است. به آن افسر که همشهری من بود پاسخ دادم که اسلام کشتن اسرا را کلاً حرام کرده است تا چه رسد به این بچه ی یتیم و بیچاره! او جرمی که مستحق مرگ باشد مرتکب نشده است. سپس از او خواستم تا این اسیر را در جمع دیگر اسرا بی آن که حرفی راجع به اتفاقی که افتاده گفته شود، به اردوگاه های اسرا هدایت نمایند، چون اگر خبر این اتفاق به گوش صدام می رسید ما را متهم می کرد و شاید به اعدام محکوم می شدیم.
کینه ی ملی و شجاعت این کودک ایرانی برای همیشه ستودنی است و من قضاوت درباره ی عملکرد این کودک 12 ساله ایرانی و مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق را به عهده ی خواننده ی گرامی می گذارم و در می گذرم. "
اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی:
روز پنجشنبه 27 مهر، اطلاعیه ی پنجم تحصن تیف منتشر شد. با این هدف که مشخصات و جزئیات بیشتری را از تحصن به دست دهد. روز سه شنبه 2 آبان، پس از 75 روز تحصن و فشار مستمر بر زندانیان مانند خرابی تلفن و قطع برق و نصف شدن جیره ی غذایی و... شماری از زندانیان، دست به اعتصاب غذا زدند. روز دوم اعتصاب غذا، ارتش آمریکا اعتصاب کنندگان را در چادری انداخت و دورشان را سیم خاردار کشید و اجازه ی تردد در محوطه ی زندان را هم از آنان گرفت.
همان روز نامه ی یک ژنرال آمریکایی به تیف رسید که تاریخ آن یک سال پیش بود و مخاطبان آن مجاهدین و " صدیقه حسینی " بودند. افسر آمریکایی که نامه را آورد چنین توضیح داد: " از دید ما شما هنوز از مجاهدین هستید، زندان تیف بخشی از قرارگاه اشرف است، ما با مجاهدین قرارداد داریم، حقوق پناهندگی سیاسی شامل حالتان نمی شود، بلکه مانند دیگر مجاهدین مشمول مفاد کنوانسیون ژنو هستید. هر چند در عمل آنچه را هم که مجاهدین در طول سال ها به آن دسترسی داشتند از ما دریغ شده بود."
سرهنگ " تورلاک " مدعی بود که پرونده ی 80 زندانی را به کشورهای دیگر فرستاده است و منتظر پاسخ آن کشورها می باشد. در آبان ماه، مریم رجوی به نروژ فرساده شد، انتخابات میان دوره ای آمریکا برگزار گردید و در عراق حکم اعدام صدام صادر شد.
روز سه شنبه 23 آبان مجاهدین در اخبار خود کارکنان رادیو فردا را مزدور خطاب کردند، زیرا مصاحبه ی تلفنی یکی از زندانیان تیف را پخش کرده بود و البته مجاهدین با غرور مدعی شده بودند که پنتاگون با این کار رادیو فردا مخالف است. به هر حال ارتجاع با بورژوازی باید به وحدت برسد، این منطق کامل است.
روز 25 آبان، سرهنگ " تورلاک " به تیف آمد و اعلام کرد که مصاحبه با رسانه های بیرونی ممنوع است، زیرا مجاهدین از مصاحبه ی " علی بخش آفریننده " با رادیو فردا ناخشنود شده اند و بگونه ای رسمی به ما گفته اند که چنین مواضعی به سودشان نیست.
روز جمعه 3 آذر، گرازان نظم نوین و بلغاری ها به درون زندان تیف یورش آوردند و سه نماینده ی تحصن را کشان کشان به سلول انفرادی بردند و در پاسخ به اعتراض دیگر زندانیان از گاز فلفل و ابزار ضد شورش استفاده کردند. کنترل و محدودیت برای تلفن شدت پیدا کرد، برخوردهای سربازان خشک تر و خشن تر شده بود، حلقه های سیم خاردار را نیز پی در پی افزایش می دادند.
روز سه شنبه 13 آذر، فردی به نام " رافائل فولی " به زندان تیف آمد و گفت که از سفارت آمریکا آمده تا با مشکلات زندانیان آشنا شود. طی دو ساعت آقای فولی حرف های زندانیان را شنید و مشتی پاسخ مزخرف هم داد، مانند: به تحصن پایان دهید، به سر کار بروید، با نیروهای آمریکایی همکاری کنید و...
اواسط آذر، یک عضو قدیمی مجاهدین وارد تیف شد و دو نکته ی جالب را برایمان تعریف کرد: نخست این که مجاهدین از همه ی نیروها تعهد می گیرند که تا دو سال دیگر صبر کنند تا همه چیز تعیین تکلیف شود و دیگر این که از دو سه ماه پیش به این سو، مجاهدین دست به استخدام شمار فراوانی نوجوان و جوان عراقی زده اند که شاید در حدود 700 نفر می باشند.
این عراقی ها در قرارگاه اشرف زندگی می کنند، لباس نظامی مجاهدین را می پوشند، از تمام امکانات مجاهدین بهره می برند، ماهیانه 35000 دینار دستمزد می گیرند و روزهای پنجشنبه و جمعه هم به خانه می روند ؛ برایشان کلاس های آموزشی سیاسی، تشکلاتی و ایدئولوژیک گذاشته اند.
مجاهدین هیچ توضیحی در این باره به نیروهای خودشان نمی دهند و کسی هم حق پرسیدن ندارد. روشن است که چنین کاری از چشم دولت و ارتش آمریکا پوشیده نبوده و نیست. تا زمانی که تشکیلات مجاهدین در عراق به عنوان یک بازوی اطلاعاتی برای ارتش آمریکا عمل می کند، حفاظت و ماندگاری آن هم برای آمریکا مهم است.
روز 21 آذر، فشارهای ارتش آمریکا برای پایان دادن به تحصن شدت پیدا کرد. آمریکاییان وسایل گرمایش محل تحصن را با خود بردند، ولی با وجود سوز سرمای کویر، باز هم تحصن پایان نیافت. سه روز بود که آب حمام را قطع کرده بودند و وضع بهداشتی و غذایی هر روز بدتر می شد. آمارگیری های روزانه افزایش پیدا می کرد و در کنار این همه، ارتش آمریکا هم همواره تبلیغ می کرد که تحصن فایده ای ندارد و باید به سر کارمان برگردیم.
روز 24 آذر، سرهنگ تورلاک به تیف آمد و اعلام کرد که کشورهای اروپایی می گویند که اعضای پیشین مجاهدین، شرایط مناسبی برای گرفتن پناهندگی ندارند، چون آنها سابقه ی عضویت در یک سازمان تروریستی را دارند.
صبح روز سه شنبه 27 آذر، ساعت 5 بامداد و در حالی که تحصن تیف در ماه ششم قرار داشت، حدود 100 نیروی آمریکایی و بلغاری، مجهز به همه ی تجهیزات ضد شورش به محل تحصن زندان یورش آوردند، همه ی پلاکاردها و تابلو نوشته ها را وحشیانه پاره کردند، برای تحصن کنندگان خط و نشان کشیدند و هفت نفر از نفرات اصلی تحصن را هم به انفرادی فرستادند.
پس از چند ساعت سرهنگ " کری " به زندان آمد و گفت: " از بالا دستور آمده که این تحصن باید فروکش کند. اینجا خاک ایالات متحده است و شما باید تابع قوانین ما باشید. هنوز هم هیچ چشم اندازی از آزادی شما پیش رو نیست، بنابراین بهتر است به سر کار بروید." این دومین بار بود که پاسخ اعتراض مسالمت آمیز ما را با سرکوب می دادند، تیف، سر خورده تر از گذشته بود.
اواخر آذر ماه می خواستم از وقت تلفنم استفاده کنم و زنگی به یکی از دوستانم در ایران بزنم. برای همین ساعت 8 صبح آهسته آهسته از سمت چادر به طرف درب چهارم زندان راه افتادم. زندان تیف چهار درب ورودی بزرگ داشت که از همه ی آنها حفاظت می شد، به کنار درب رسیدیم و از سرباز بلغاری خواستم که درب را باز کند تا برای تلفن بروم.
هنوز درب را باز نکرده بود که از پشت فنس یا همان توری سیمی نگاهم به یکی از زنان شورای رهبری مجاهدین در آن طرف افتاد. اول کمی تعجب کردم که او اینجا چه کار می کند، از روی لباس نظامی فاخرش که دوخت کشور فرانسه بود، پی بردم که از اعضای رده بالای شورای رهبری می باشد که محرم اسرار مسعود رجوی هستند.
از یکی از بچه ها که در آن نزدیکی بود، پرسیدم: " این خانم مجاهد اینجا چه کار می کند؟! " در جوابم گفت: " دیشب از قرارگاه اشرف فرار کرده و خودش را به اینجا رسانده است. "
اعضای شورای رهبری مجاهدین زمانی که عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق می شدند به آنها ابلاغ می شد که دیگر هرگز نمی توانند این سازمان را ترک کنند و اگر زمانی خواستند از این سازمان جدا شوند، حکم آنها مرگ است و بایستی با قرص سیانور خودکشی کنند. به همین خاطر این خانم به خاطر فرار از مرگ، فرار از اشرف را ترجیح داده بود.
نحوه ی فرارش هم بسیار جالب و با شگرد خاصی بود، چون تردد تک نفره در قرارگاه اشرف ممنوع بود، همه ی کارها دو نفره انجام می شد. حتی وقتی می خواستند کسی را بفرستند توی باغچه سبزی بکارد یک نفر را به عنوان همراه و مسئول در کنارش می فرستادند تا کسی فکر فرار و خیانت به سرش نزند.
خانم " بتول سلطانی " موقع فرارش از قرارگاه یکم که درون قلعه اشرف قرار داشت و متعلق به زنان بود، کوله پشتی ای را بر روی صندلی جیپ لندکروزش قرار داده بود و رویش یک کلاهخود و بعد یک روسری روی کلاهخود نظامی بسته بود تا این طور جلوه دهند که نفر همراه دارد.
در تاریکی شب وقتی به ایست و بازرسی قرارگاه یکم رسیده بود به دژبان زن گفته بود همراهم خواب است و دژبان هم چون او جزء مسئولان ارشد سازمان بود، زیاد دقت به خرج نداده، فریب خورده و اجازه ی خروج داده بود.
خانم سلطانی وقتی از قرارگاه یکم که مختص زنان بود خارج شد، خودش را به نزدیک ترین سیم خاردار قلعه اشرف رسانید و خودروی جیپ را رها کرده و با ابزاری که با خود داشت اقدام به باز کردن راهی از میان سیم خاردارها نمود و به شکل سینه خیز از زیر سیم خاردارها عبور کرد و بدون این که از طرف نگهبانان برجک ها دیده شود، خودش را به آمریکایی ها رساند و اظهار داشت که دیگر تمایل ندارد با سازمان مجاهدین بماند و حاضر به بازگشت به آنجا نیست. آمریکایی ها نیز او را به داخل تیف منتقل کردند.
بتول سلطانی در آن روز صبح، بدجوری اظهار بی تابی می کرد و شاید نگران سرنوشتش بود که چه می شود، ولی مدت کوتاهی بعد آمریکایی ها او را صدا زدند و به چادری برزنتی در قسمت زنان راهنمایی اش کردند تا مانند مابقی نفرات جدا شده ی سازمان، تا روشن شدن تکلیفش در آنجا اقامت و زندگی کند.
نیم ساعتی گذشت، تلفنم را زده بودم و قصد بازگشت به داخل زندان را داشتم که یک سرباز آمریکایی صدایم زد و گفت: " تو و دو نفر دیگر از نفرات بروید و به این خانم که دیشب از سازمان فرار کرده کمک کنید تا چادرش را مرتب کند. " ما هم چون او به هر حال هموطن ما بود قبول کردیم و به سمتش راه افتادیم. پس از سلام و احوال پرسی به او گفتیم که برای کمک آمده ایم. از ما تشکر کرد و نزدیک سه ساعت تا وقت ناهار کارهای چادرش را انجام دادیم و با او خداحافظی کردیم.
بتول سلطانی با نام مستعار " پروانه " از اعضای رده بالای شورای رهبری مجاهدین، بعدها موفق شد خودش را به خاک اروپا برساند و درباره ی شخص مسعود رجوی در سمینار پاریس، در 19 ژوئن 2010 افشاگری های عجیبی نماید.
او سخنانش را بعدها اینگونه بیان کرد: " می خواهم تا بدانید که در بالا و در شورای رهبری چه گذشته، در مورد تک تک اطلاعاتم و گفته هایم حاضرم دست بر روی قرآن مجید گذاشته و در برابر هر دادگاهی شهادت دهم. بعد از این که زمستان 1376 در جمع بزرگ شورای رهبری ابلاغ شد، یک سلسله نشست ها برای این گروه که تازه شورای رهبری شده بودند شروع گردید. در این میان مسئول برگزار کننده ی نشست ها "مهوش سپهری" بود.
از بین ما که ابلاغ رده شده بودیم به جز تعدادی که در جریان این نشست ها OK نشده و به اصطلاح از بحث رهبر عقیدتی و عشق تمام عیار به مسعود خوب عبور نکرده بودند، ما را برای نشست مریم رجوی صدا کرد و گفت که از کوران این مرحله عبور کرده ایم.
مشخصاً یادم است گفتند که حمام رفته و کاملاً تمیز باشید و تمامی لباس ها و روسری بایستی نو و تمیز باشد. به ما گفته شد حتی به کسانی که با یکدیگر ابلاغ رده شده بودیم چیزی نگوییم، چون که شاید همگی از مرحله ی قبلی رد نشده باشند و در این مراسم نباشند. گفته شد که این حوض شورای رهبری است، حوض خاص شورای رهبری و رقص رهایی!
برای من این تأکید معنی خاصی داشت و استرس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. داشتم دیوانه می شدم، رقص چیست؟ بسیار کنجکاو بودم که آیا مسئولم که آن موقع " فائزه محبت کار " فرمانده ی قرارگاه 4 بود، چه واکنش هایی دارد. بالاخره ساعت موعود فرا رسید و من خودم را همراه تعداد زیادی از شورای رهبری در محل رهبری در قرارگاه بدیع یافتم.
دیدم از بین کسانی که به آنها شورای رهبری ابلاغ شده بود، تعدادی نبودند. همه منتظر نشستیم و از طرف دفتر یعنی قسمتی که کارهای اداری و خدماتی مسعود رجوی و مریم رجوی را انجام می دهند، کسی آمد و به هر کس یک بسته داد که در آن حوله و وسایل حمام و آرایش بود و گفت: " هر کس که خود را تمیز نکرده است، الان می تواند از این فرصت استفاده کند و همین جا حمام برود، چون باید که از هر نظر پاک و تمیز و وضو گرفته باشید! "
دائماً فکر می کردم که یعنی چه ؟! نه این امکان ندارد، مگر بدن ما را مسعود می خواهد ببیند؟! چرا این قدر اصرار می شود؟! دائماً با خود کلنجار می رفتم که این یک تست آزمایش دیگر است. بعد از آماده شدن کلیه ی افراد، صدایمان کردند و به سالنی موسوم به سالن X وارد شدیم.
این سالن بسیار مرتب و تمیز تزئین شده بود. کف این سالن ملافه های سفید پهن و به قالی تثبیت کرده بودند. همه ی سالن به رنگ سفید بود، دو مبل سفید هم وسط آن قرار داده بودند، جلوی این دو مبل یک میز که در آن قرآن و آیینه و شمع هایی که روشن بود به همراه یک جعبه، که بعداً متوجه شدم گردنبندهای طلا در آن است و یک کیک بزرگ چند طبقه قرار داشت.
بعد با یک هیاهویی مریم و مسعود با لباس راحتی که معمولاً خانواده ها در خانه می پوشند، یعنی لباس های نرم و پیژامه و آستین کوتاه و بدون جوراب وارد شدند. مریم موهایش را آرایش کرده و بدون روسری بود. مسعود روی مبل نشست و مریم مثل همیشه روی مبل کنار مسعود، ننشست و رفت بالای سر مسعود ایستاد و مبل کنار مسعود خالی بود.
و یکی از خانم ها از مریم رجوی سؤال کرد که چرا نمی نشیند و صندلی خالی است ؟ مریم با لبخندی گفت که این برای شماها و سایر زن های مسعود است. من کمی از کلمه ی زن مسعود جا خوردم و بعد متوجه شدم که در این بین بعضی از افراد روسری هایشان را هم برداشته اند.
در آن لحظات قلبم به شدت می تپید و نمی دانستم چه برنامه ای در کار است. با خود می اندیشیدم که می خواهند ببینند ما که می گوییم امضا به مسعود به عنوان رهبر عقیدتی مان داده ایم، آیا حاضریم او را به عنوان همسر بپذیریم و این فقط یک آزمایش است و جنبه ی عملی ندارد.
کم کم جمعیت آرام گرفت و مسعود گفت: " مریم اینها چی می خواهند؟ اینها را برای چی آوردی اینجا؟ " مریم رجوی گفت: " مراسم عقد این زنان با شماست. مگر من نگفتم که هر زنی باید پا جای پای من بگذارد، من که گفتم همه ناموس تو هستند، پس وقتی می گوییم این جنبه ی واقعیتش است، ما هیچ حرف مان شعار نیست. "
بعد از آن، مسعود رجوی آیه هایی را از قرآن خواند از جمله این که گفت: " تبارک الله احسن الخالقین "، صفی تا تهران و یک بار هم گفت که " لا حول ولا قوة الا بالله " و یک سوره ی بلند دیگر را هم خواند و گفت که این سوره ی احزاب است و مربوط به زنان امیرالمؤمنین می باشد. و بعد در وصف این که حضرت محمد (ص) همسرهای زیادی داشته، توضیحاتی داد.
بعد مریم گفت: " شما بایستی یکی یکی بیایید روی این مبل و وقتی مسعود خطبه ی عقد را می خواند شما بایستی یکی یکی بله بگویید." بعد از گفتن بله، مسعود از داخل جعبه یک گردنبند طلا به گردن هر زنی می انداخت و دیده بوسی انجام می شد.
خودم هم اکنون که دارم این خاطرات را مرور می کنم اشک در چشمانم حلقه زده و در حقیقت عرق شرم بر روی پیشانی ام نشسته است. اما چه کنم که برای آینده ها و برای تاریخ و برای شمایی که هنوز درون این پادگان، سراب را به جای آب می بینید، مجبور هستم که با همه ی مشقت و با همه ی سختی که بر روی خودم هست، به این گفته ها بپردازم.
وقتی همه عقد شدند، بین همگی نفرات یک برگ کاغذ سفید A4 پخش شد و مسعود گفت: " تناقضات را هر چه هست به مریم بدهید. این کاغذ را سیاه کنید و درون و ضمیر خود را پاک مثل الان این کاغذ سفید کنید، بین المرءتان را به من بدهید. من تناقضات جنسی شما را می خواهم، هر آنچه که تا به حال نتوانستید بگویید و سخت تان بوده است."
همه مشغول نوشتن شدیم. یادم هست که یک نفر بود گفت که صفر صفر است و هر چه داشته نوشته و گفته است. اما مسعود گفت: " محال است." مریم رجوی هم گفت: " شما دگر الان عقد و زن مسعود هستید و به هر حال هر زنی بعد از ازدواج حتماً حرف نگفته ای برای شوهرش دارد."
مسعود رجوی اون خانم و بعضی دیگر از خانم ها که همین موضوع را داشتند، صدا زد و در گوشی با آنها از نزدیک حرف می زد. در این بین تعدادی از خانم ها وضعیت به هم ریخته ای پیدا کردند و هر چند که من همین الان قیافه ها با اسامی در ذهنم می آید، اما ترجیح می دهم که اسم نبرم. در این بین حتی خیلی ها با گریه عنوان می کردند که موضوع هایی بوده که سالیان در دلشان نگه داشته اند و اذیت شان کرده است.
خلاصه همه شروع کردند به حرف زدن که تقریباً یک تعداد هم صحبت کردند و سر هر کدام هم مسعود یا مریم حرف می زدند. بعد در یک صحنه متوجه شدم که آهنگ تندی از " بیژن مرتضوی " از بلندگوها پخش شد که هنوز طنین آن در ذهنم است و در برابر چشمان حیرت زده ام متوجه شدم که زنان ارشد شورای رهبری به وسط ملافه ها پریده و در حال در آوردن لباس هایشان هستند.
مسعود گفت: " بله، لباس های شرک و جاهلیت را در آورید و این حوض شماست که بایستی در آن شیرجه بزنید. این رقص رهایی شماست. برقصید و دست های خود را باز کنید همان گونه که خیلی ها بر سر دار رقص رهایی کردند و شما اینجا یگانه شوید تا در تمام صحنه های رزم دیگر و کار و مسئولیت مثل کوه در برابر مردان استوار باشید و به مردان اشعه ندهید و نرینه کوک نباشید."
در این حین نفراتی به هم ریخته بودند و بعضی ها می رقصیدند. بعضی شوکه شده بودند، خلاصه خیلی وضعیت شلوغ و به هم ریخته بود. در این بین یک توقفی به جلسه داده شد و مریم سخنرانی کرد و گفت: " شما که هنر نکردید، شما امضاء ایدئولوژیک و آرمانی داده بودید به مسعود و هر مقطع یا سرفصلی دوباره می دهید. پس کسر رهایی برای شما چیست ؟ این رقص رهایی شماست، شما باور نداشتید که مسعود شوهر تونه و گرنه شما یادتان هست فیلم هایی حتماً دیده اید یک عقد کافی بود برای ابد که یک زن خودش را در حریم شوهرش ببیند. اما چی هست که شما باور ندارید؟
اگر سقف ایدئولوژیک امضاء شما به مسعود سقف این سالن است، سقف ازدواج و زناشویی و هم بستری با مسعود سقف میز است. پس چرا شما واهمه دارید. شما درک و فهم نادرستی دارید برای این است که الان بعضی سخت تان است لباس زیر در بیاورید و شیرجه نمی زنید. این حوض مسئله از خود شما حل می کند و گرنه یک زن چشم ندارد زن دیگری را ببیند و این مکانیزمی است که شما حاضر می شوید برای همدیگر جان بدهید و همدیگر را دوست بدارید و حسادت های زنانه و قالی از زیر پای همدیگر کشیدن و گیس و گیس کشی ها را تمام کنید."
حتی تشویق می کرد که ما صحنه های دیده بوسی و عشق بازی مسعود با زن دیگری را نگاه کنیم. این قدر که از صحبت های مریم یادم هست می خواست بگونه ای موضوع را توجیه کند. پس از آن سلسله نشست ها با خود مسعود و همین طور با مریم رجوی آغاز شد.
در این جلسات مریم رجوی دائماً می گفت: " فکر می کنید که بعد از این عقد چی است برای شما؟ " یکی از خانم ها گفت: "من برایم واقعی نمی شود و با همسرم مقایسه می کنم." بعد مریم گفت: "شما عاشق نیستید و قیمت عشق مسعود به شما یک جانبه است و من می فهمم، وگرنه چرا شما تا حالا کاری نکردید." و ما نمی دانستیم که چه کار باید بکنیم. ما که همه جور، جسماً و روحاً در اختیار رهبری هستیم، دیگر چه کار باید بکنیم، ما که حتی برهنه جلوی او رقصیدیم!
تقریباً یک سال بعد دیدم که مریم در جلسه ای گفت که " شما چگونه زنی هستید که مسعود را می بینید، ولی خود را برایش هلاک نمی کنید که به اتاق خواب او بروید و با او بخوابید و با او یکی شوید! " من احساس کردم که آب شدم و پتکی توی سرم خورد، یعنی چه ؟! امکان ندارد، می خواستم بدانم که بالاخره آیا موضوع بیش از این هم جنسی می شود و موضوع چیست؟ یا این که ادامه ی اون فقط ایدئولوژیک و آزمایش است.
تا این که اولین بار بعد از برنامه ی رقص رهایی که تقریباً از ساعت 10 تا 1 شب بود و جلسه تمام شد، به من گفتند که بعد از تمام شدن حوض به مقر نروم، بلکه خواهر مریم با من کار دارد و به دفتر بروم. بعد از مراجعه به دفتر مریم با گفتن این کلمه که " امشب، شب زفاف تو و شب معراج توست،" احساس کردم که یک باره مردم و احساس می کردم در این زمین نیستم. خدایا چه می شنوم.
بعد از آن مریم به من گفت: " قدرشناس قیمتی باش که مسعود برایت داده یا همانند من و در سطح من و بیش از من، بعد از این معراج با مسعود یکی می شوی و بار مسئولیت به دوش می کشی و خودت را عاشق ترین می دانی و یا اگر خوب نفهمی و ناسپاسی کنی از دور خارج می شوی، مثل یک سونامی و همچون جسدی می شوی در تشکیلات و روی میز ما خواهی ماند، بنابراین سعی کن که قیمتی که برایت داده شده است را درک کنی و در کار و مسئولیت ماده کنی."
بعد مرا با لبخندی به سمت مجموعه ای که اتاق خواب مسعود بود راهنمایی کرد. من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این حد منحط باشد! باز هم فکر می کردم که این یک ابتلاست؛ اما آن شب تا صبح و شب های مشابه، متأسفانه رجوی را یک مرد عادی و ملاقات را یک ملاقات جنسی محض یافتم و از نظر من پلیدی که با تمام این برنامه، رنگ و لعاب ایدئولوژیک به آن زد.
از نظر من ازدواجش با مریم، همچون طلاق گرفتن مریم از شوهرش ابریشمچی این هم همانند آنها رنگ و لعاب هایی به آن زدند و من عمق یک فرقه واپسگرا را دیدم که اینگونه همه چیز افراد را در قید و بند خود نگاه می دارد و از همانجا احساس کردم که همه چیز برای من تمام شد. احساس می کردم همان جا هر چی که از سازمان و مبارزه بود در درونم تبدیل به مشتی خاکستر شد.
شاید تصمیم به فرار از همانجا در من قطعی شد. افکار در هم ریخته و پریشانی در ذهنم بود، گاه احساس می کردم که همان جا خودکشی کنم و خود را خلاص و نابود کنم، کما این که یکی دو بار هم دست به خودکشی زدم و البته که خدا می خواست زنده بمانم و سند زنده ای باشم.
تنها و تنها یک انگیزه داشتم و آن هم این که آن را به گوش تاریخ برسانم. به گوش دیگران برسانم و مرا بر این می داشت که خودم را نگه دارم و تظاهر کنم. در جلسات بعدی حوض شورای رهبری به محض این که می گفتند: " حوض شورای رهبری است "، با افسوس به دیگر خواهرانم نگاه می کردم که نوبت کیست که باز قربانی شود. خدا می داند که دعا می کردم که من نباشم و این برایم یک زجر و شکنجه بود.
حداقل الان و بعد از این افشاگری ها فکر می کنم که شاید رجوی مجبور باشد به این استثمار ادامه ندهد و دکانش را جمع کند. بعد از این به اصطلاح یکی شدن با مسعود و OK شدن توسط مریم، فرد شورای رهبری می شود. FM و مسئول سازمان و یا اگر OK نمی شد در قلعه ی 49 مبحوس می شد و تحت نظارت و کنترل مستقیم قرار می گرفت.
همه ی شماها شورای رهبری که در این پادگان اسیر هستید می توانید بفهمید که من چه می گویم. بعد از سقوط صدام و مدتی که این جلسات تعطیل شده بود، یک بار از یک شورای رهبری که FM بود، شنیدم، اما نمی خواهم اسمش را ببرم، اسیر و گرفتار است و نمی خواهم زیر فشار برود. اما وی گفت که " به غیر از موارد تکی، چند نفری هم با برخی از نفرات هم ستادی اش و در برابر چشمان همدیگر شاهد صحنه ی تجاوز مسعود رجوی به چند نفر بوده است."
واقعاً دریغ و افسوس فکر نکنم اینگونه اش دیگر در هیچ فرقه یا حرمسرایی در تاریخ بتوان یافت که البته من از ذکر جزئیات آن معذورم و خجالت می کشم و او می گفت: " فقط جسمش در تشکیلات است و آرزو می کند که همه بمیرند و همه چیز تمام شود. (1)
________________________________
1.FM به مسئول زن و رده بالا در اشرف گفته می شود که فرماندهی سه قرارگاه را بر عهده داشت.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

مریم رجوی، جنایتکار دیروز، «ناجی» امروز

زنی که بیشترین عمر خود را با شوهر معدومش در مزدوری صدام حسین و دستگاه اطلاعاتی کثیف وی گذرانده است حال برای پاک کردن صورت مسئله و سوابق ننگینش خود...

خروج حزب دمکرات از شورای ملی مقاومت

با این که رجوی ائتلاف مجاهدین با بنی صدر و حزب دمکرات را ائتلافی بی سابقه در طول تاریخ خوانده بود و به آینده اقدامات این شورا امیدوار بود، عمر...

نشانه‌های شکست در 'طرح ماجراجویانه' ولیعهد سعودی

راننده تاکسی با خشم می‌گفت اگر مسافر سعودی به پستش بخورد، از ماشین بیرونش می‌اندازد. محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی را با عبارت "یا عیب الشوم" (ای لکه ننگ)...

ایرانیان اصیلی که دغدغه امنیت آمریکا را دارند!

 پس از اظهارات ترامپ علیه ایران و اعلام باصطلاح راهبرد جدید آمریکا، عده‌ای از ایران گریخته ها تحت عنوان ایرانیان نامه ای پر مهر و محبت به ترامپ نوشتند و...

وقتی شتر خواب به خواب می شود!

اما از آنجا که هدایتگر این عده، رجویست که در حماقت همتایی ندارد، لالایی های جدیدی برای اذناب عقب مانده اش خوانده که آنها به جز خواب حمله نظامی آمریکا...

مطالب پربازدید

240 عضو جداشده از مجاهدین در آلبانی

هم اکنون حدود ۲۴۰ نفر از اعضای مجاهدین خلق جدا از این سازمان در تیرانا ساکن هستند که پلیس و وزارت کشور با آنان در ارتباط می باشند و حرفهای...

اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این...

چرا دوباره مجاهدین به اردوگاه پناه میبرند؟

مسئله مهم این است که گردانندگان باند بدنام رجوی، با جمع بندی این وضعیت به این نتیجه رسیده اند که اولاً این نیروها نباید با جامعه آلبانی ارتباطی داشته باشند،...

رجوی از قرار گرفتن در برابر عدالت می ترسد یا جانش؟

گردانندگان مجاهدین آنقدر اعضایشان را تحت فشار می گذارند که به هیچ وجه نباید از بود و نبود یک نفر سؤال کنند چه برسد به رجوی؛ در غیر این صورت...

ماجرای سه کامیون طلایی که رژیم آل‌سعود به رجوی داد

یکی از اعضای جداشده سازمان منافقین گفت: در سال 1388 هدف سازمان به خشونت کشاندن و اعتراضی و ملتهب کردن فضای جامعه و مختل کردن روند انتخابات بود. رجوی به...