دیدگاه

از اواخر آبان آمریکایی ها بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال شروع به آزاد کردن زندانیان تیف در دسته‌های پنج و سه نفره کردند.

سرگذشت من با مجاهدین خلق

از اواخر آبان آمریکایی ها بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال شروع به آزاد کردن زندانیان تیف در دسته‌های پنج و سه نفره کردند . اولین گروه آزاد شده که دو زن به نام های " آزاده بوستانی " و " فائزه زاهد " در میان آنها بود ، به همراه سه مرد دیگر به نام های " حسن صحافی " و " محسن نقاشان " و " عبدالکریم محمد تقی نژاد " در بیابان های نزدیک قرارگاه اشرف ، پس از تحویل مدارک و پول هایشان به آنها ، آزاد گردیدند و به آنها گفته شد که می توانید به دنبال زندگی عادی خود بروید .

این گروه پنج نفره ابتدا خود را به جاده ی بغداد – کرکوک رساندند و پس از گرفتن دو خودروی کرایه ای خود را به شهر اربیل در کردستان عراق رساندند . پلیس های پیشمرگ کرد در دروازه ی ورودی شهر اربیل ابتدا که پی به هویت مجاهد خلق بودن آنها بردند ، از ورودشان ممانعت به عمل آوردند ، ولی به خاطر این که دو زن همراه آنها بود و قصد ماندن در کردستان را نداشتند ، پس از چانه زنی به آنها اجازه ورود به منطقه ی کردنشین را دادند .

در عراق ورود به منطقه ی کردنشین مجوز و ضامن خاص خود را می خواهد و هر کس حتی اگر شهروند عراقی باشد ، نمی تواند به راحتی وارد این منطقه شود . گروه پنج نفره افراد جدا شده ی سازمان مجاهدین خلق در یک هتل در شهر اربیل مستقر می شوند تا راهی برای رفتن به کشور ترکیه بیابند و در آنجا خود را به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در شهر آنکارا معرفی کنند . پس از چند روز آنها یک قاچاقچی بین المللی به نام " مسعود " را پیدا می کنند که قرار می شود در قبال دریافت 7500 دلار کار انتقال آنها به کشور ترکیه را انجام بدهد .

گروه پنج نفره در روز موعود سوار بر دو خودرو تا نزدیکی مرز عراق و ترکیه بردیه می شوند و از آنجا به بعد را می بایست با پای پیاده طی کنند ، هوا در پاییز و در شمال عراق سرد است و به دلیل بارندگی ، رودخانه ی مرزی خابور پر آب شده و عبور از آن با سختی صورت می گیرد . قاچاقچی که برای انتقال آنها به آن سوی مرز آمده بود به محض دیدن دو زن در بین گروه بنای ناسازگاری و مخالفت را گذاشت که هوا سرد و بارانی است و راه سخت است و این دو زن در بین راه کم می آوردند و دردسر ساز می شوند ، چون تجربه ی این مسئله قبلاً بوده است .

نفرات وقتی سرسختی قاچاقچی را دیدند به آرامی بیخ گوشش گفتند که این دو خانم زن های عادی نیستند و آنها از نفرات جدا شده ی مجاهدین خلق هستند که آموزش های کماندویی دیده اند و طاقت سختی و مشقت را دارند . قاچاقچی کُرد وقتی این حرف را شنید از موضع قبلی خود دست برداشت و با نفرات به راه افتاد .  

ساعتی گذاشت و آنها پای پیاده به نزدیکی رودخانه ی مرزی رسیدند . قرار شد هر کس به تنهایی از رودخانه عبور کرده و در آن سوی رودخانه به هم ملحق شوند . اولین کسانی که در آن سرما به آب زدند و از عرض رودخانه به سرعت عبور کردند آن دو زن همراهی گروه بودند .

نفرات دیگر هم در آن سوی رودخانه به آنها ملحق شدند و پس از مقداری پیاده روی به روستایی رسیدند و در منزل یکی از روستاییان پناه گرفتند . پس از قدری استراحت ، خودرویی آنها را تا شهر زیبای آنکارا پایتخت ترکیه رسانید و آنها نیز بلافاصلهت خود را به کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در آن شهر معرفی کردند و در هتلی اسکان داده شدند .

گروه دوم زندانیان که آزاد شدند پنج جوان به نام های " سلیمان خیری ، عادل مطلبی ، وحید کرمی ، سیاوش بیابانی و حسین بخشعلی زاده " بودند . سه نفر از اینها که تبار ترک داشتند به کنسولگری ترکیه در شهر موصل مراجعه کردند و توانستند ویزای آن کشور را در درون لسه پاسه های عراقی خود دریافت کنند و به راحتی به ترکیه بروند و دو نفر دیگر نیز با دادن پول به شکل قاچاق وارد کشور ترکیه شدند و خودشان را به کمیساریای معرفی کردند و پس از مصاحبه ی کوتاهی همه ی آن پنج نفر را به شهر آسکی شهر جهت اقامت فرستادند .

گروه بعدی که یک زن به نام " نسرین ابراهیمی " همراه آنها بود ، با فاصله ی یک روز پس از گروه دوم آزاد شدند و به سمت شهر اربیل راه افتادند . اما در ورودی شهر اردبیل ، پلیس کردستان از ورود آنها ممانعت به عمل آورد و آنها به ناچار به شهر سلیمانیه رفتند . این گروه را علاوه بر یک زن ، چهار جوان به نام های" مهدی نیکبخت ، فرشید فراست ، فرزین فصیحی و علیرضا نصراللهی " همراهی می کردند . آنها مدت کوتاهی در شهر سلیمانیه ماندگار شدند تا پاسپورت های جعلی تهیه کنند .

پدر " علیرضا نصراللهی " که در کشور انگلستان به سر می برد تمام تلاش خود را کرد تا برای این 5 نفر مدارک جعلی تهیه کند . مدتی از فرستادن پول و عکس های این 5 نفر نگذشته بود که بسته ای پستی به درب محل سکونت آنها در شهر سلیمانیه رسید که حاوی 5 گذرنامه ی جعلی فرانسوی و ایتالیایی بود . آنها بعد از دریافت گذرنامه ها شکل و شمایل خود را به شکل توریست های غربی در آوردند و پس از تهیه ی بلیط به مقصد شهر استانبول راهی آن دیار شدند .

این 5 نفر به راحتی از کشور عراق خارج و وارد کشور ترکیه شدند و پس از چند روز استراحت در شهر استانبول ، برای رفتن به کشور بلغارستان بلیط تهیه کردند تا وارد این کشور اروپای شرقی شوند و از آنجا راهشان را به سوی کشورهای غرب اروپا باز کنند . در سر مرز ترکیه – بلغارستان پلیس ترک برای کنترل گذرنامه ها وارد اتوبوس آنها شد ، در حین کنترل ، پلیس ترک از فرزین فصیحی که چهره ای تقریباً شرقی داشت ، علاوه بر گذرنامه فرانسوی اش ، کارت شناسایی نیز خواست .

فصیحی که به دو زبان فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داشت با پلیس ترک به مشاجره پرداخت . در نتیجه پلیس ترک نیز او و فرشید فراست و مهدی نیکبخت را که هر سه گذرنامه ی فرانسوی داشتند از اتوبوس پیاده می کند و به داخل ایستگاه پلیس راهنمایی می کند . در این بین نسرین ابراهیمی و علیرضا نصراللهی که گذرنامه ی ایتالیایی داشتند از مرز ترکیه عبور کرده و وارد کشور بلغارستان می شوند .

پلیس ترک بعد از کنترل گذرنامه ها پی به جعلی بودن آنها می برد و هر سه نفر را بازداشت و به بازداشتگاه موقت خارجیان در شهر ادرنه می فرستد تا هویت واقعی آنهاه آشکار شود . نسرین ابراهیمی و علیرضا نصراللهی نیز پس از بلغارستان خودشان را به کشور اتریس و سپس به فرانسه می رسانند و در آنجا درخواست پناهندگی سیاسی می دهند و اولین مصاحبه ی خبر خود را با رادیو بی.بی.سی درباره ی ماهیت واقعی سازمان مجاهدین خلق برگزار می کنند که بازتاب بسیاری داشت .

از گروه سوم به بعد سرنوشت افراد جدا شده از سازمان مجاهدین خلق رنگ و بوی دیگری گرفت . بعضی از افراد در زندان های امنیتی عراق گرفتار شدند و برخی دیگر دچار آوارگی و سرگردانی در کردستان عراق گردیدند و آنهایی هم که کمی بدشانس تر بودند توسط پلیس امنیت منطقه ی خودمختار کردستان راهی زندان گردیدند . چند نفری هم با سختی توانستند خودشان را به شهرهای مرزی ترکیه برسانند .

روز 27 آذر 1386 نزدیک ظهر بود که برای گرفتن ناهار به سمت آشپزخانه می رفتم که سرباز آمریکایی دم درب ورودی زندان اسم من و چهار نفر دیگر از بچه ها را صدا زد . وقتی پیش او رفتم به ما گفت که سرهنگ می گوید می خواهد شما را آزاد کند ، آمادگی دارید ؟ پس از آن که جواب مثبت از ما گرفت ، به ما گفت که بروید و وسایل خود را جمع کنید ، عصر به دنبال تان می آییم .

من و چهار نفر از دوستانم خوشحال از این که بالاخره بعد از سال ها آزاد می شویم ، به طرف چادرهایمان راه افتادیم و پس از خوردن ناهار شروع به جمع کردن وسایل مان در درون ساک ها کردیم . نزدیک غروب بود که سرباز آمریکایی به دنبال ما آمد و صدایمان کرد تا سوار خودروی ون شویم و به کمپ کوچکی به نام " آتن" که در نزدیکی زندان تیف قرار داشت برویم .

شب را می بایست آنجا می ماندیم و فردا صبح زود آزاد می شدیم . آن شب را تا صبح نتوانستم خوب بخوابم . دلهره و نگرانی داشتم که سرنوشت مان چه می شود ، آیا موفق می شویم خودمان را بدون دردسر به مرز عراق و ترکیه برسانیم ؟!

صبح زود صبحانه را درون ظروف یک بار مصرف آوردند . روی یک ظرف غذا نوشته شده بود : " نامه برای  پرویز درخشان در آن است." پرویز درخشان نام مستعار من بود . ظرف غذا را باز کردم ، نامه از " علی احمدی " یکی از دوستان نزدیکم بود . خودش و برادرش روز قبل از ما آزاد شده بودند و موفق شده بودند خودشان را به شهر مرزی زاخو در نقطه ی صفر مرزی برسانند و در در یک هتل مستقر شوند . در نامه شرایط راه را توضیح داده بود و یک شماره تلفن همراه هم برای تماس داده بود .

معلوم شده بود شب قبل با زندان تماس گرفته ، ولی چون من نبودم ، بچه ها گفته ها و شماره تلفن اش را یادداشت کرده بودند و با کمک بچه های آشپزخانه برایم فرستاده بودند . بعد از صبحانه گروهبان گروه صدایمان زد و پیش سرهنگ رفتیم و به هر کدام ماتن یک کارت شناسایی سازمان ملل و لسه پاسه عراقی و پولی را که بابت چند سال کار کرده بودیم ، تحویل داد و امضا گرفت .

برگه ای هم دوباره جلویمان گذاشت و امضا گرفت که در آن متعهد می شدیم در عراق پر از خطر هر اتفاقی که برایمان بیفتد از کشته شدن گرفته تا مرجوح شدن و مورد دستبرد و تعرض قرار گرفتن ، مسئولیت آن با خودمان است . ما هم بی درنگ امضا کردیم و آماده ی رفتن شدیم ، چون نمی خواستیم زمان را از دست بدهیم . سرهنگ آمریکایی گفت : " می بایست دو گروه شوید ، یک گروه سه نفره که ابتدا می رود و یک گروه دو نفره بعد از آن ."

من و فرهاد بذر افکن و فیروز کارگر گروه سه نفره را تشکیل دادیم و سوار کامیون نظامی آمریکایی شدیم . دو خودروی زرهی که تیربار روی آنها نصب بود هم برای حفاظت آمدند . کاروان کوچک ما به راه افتاد . تقریباً ده دقیقه ای با خودروهای آمریکایی رفتیم که به یک باره در وسط بیابان توقف کردند و گفتند : " پیاده شوید ، اینجا آخر خط ما با شماست و مابقی راه را می بایست خودتان پیاده بروید ."

از سرهنگ مسیر جاده ی بغداد – کرکوک را پرسیدیم که گفت : " همین جاده ی خاکی را مستقیم بگیرید و بروید به جاده ی آسفالته می رسید . " از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کس به راه خودش رفت . آنها دور زدند و به سمت زندان تیف بازگشتند و ما سه نفر هم حیران و هاج و واج در وسط بیابان یکدیگر را نگاه می کردیم و چند لحظه مات و مبهوت بودیم .

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

کانونهای فروپاشی درون فرقه رجوی

با ارزیابی دقیق اقدامات مجاهدین پس از انتقال به آلبانی در این عرصه ، با قاطعیت می‌توان گفت که ضریب نفوذ و ارتباط گیری آنان در اینترنت از دهه هشتاد...

مجاهدین در حال انقراض هستند

شبکه 4 انگلیس با پخش مستندی درباره فعالیت‌ ها و چگونگی تلاش مجاهدین برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی ایران، عنوان می‌کند که اعضای این گروه به دلیل قوانین...

باندرجوی، چرخش ناگزیراز سرویس اطلاعاتی به بنگاه تبلیغاتی و نقش اسرائیل در آن

معنای اقدام اسرائیل برای محافظت از مجاهدین ( با توجه به همان سناریویی که اسرائیل اعلام کرد که دو تن از اعضای مجاهدین با احدی از اعضای سفارت ایران ارتباط...

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد.

ورود به فاز نظامی از همان ابتدای انقلاب کلید زده شد. وقتی یک کمیته مرکزی مخفی شکل می‌گیرد، برای چه درست می شود؟ مسئولیت این کمیته و شبکه مخفی با...

سربازان پیاده آمریکا در اروپا

واقعیت آن است که مجاهدین خود بهتر از همه می دانند که دولتهای اروپایی با توجه به شناختی که از آنان دارند، صرفاً این گروه را یک مزاحم برای ایران...

مطالب پربازدید

Error: No articles to display