دیدگاه
از همان روزگار چشم من یکباره باز شد ، نمی دانم ، چیزی شکست ، فرو ریخت و هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم و غوطه زدن در صدها کتاب و آشنایی با عشق و عشق به دهها نویسنده ناشناخته که خود زیر خاک پوسیده بودند ، ولی در خواب هم ، بله در خواب هم مرا رها نمی کردند.
"بخش دوم" کودکی و سیاست " .... سیاست چیز .... است ، کار من نیست ، تو یک مملکت حسابی سیاست را می دهند دست متخصص ، نه دست من و امثال من ، ولی ضمناً همه مان بچه های سیاستیم با سیاست کاری نداریم ، سیاست با ما کار دارد ، وقتی هم پایش بیفتد باید حقش را گذاشت کف دستش . سارتر همین کار را کرد .... " صادق هدایت ( م ف ، فرزانه آشنایی با صادق هدایت ، نشر مرکز 1372 ، ص 73 ) تلخ ترین دوران زندگی غلام حسین ساعدی در غربت اتفاق افتاد ، مهاجرت از ایران و زندگی اجباری در پاریس . سرنوشت دردناکی که سیاست پیش پایش گذاشته بود ، خود او در نامه ای که شش ماه پس از اقامتش در پاریس برای دوستی نوشته روزگار خود را چنین شرح می دهد : " .... در پاریس هستم ، شهر خود کشی و ملال ، شهر بدکاره ها و دلال ها ، جان آدم را به لب می رساند ، مطلقاً جایی نمی روم و ابداً حوصله ندارم ، از همه چیز نگرانم . میزان گریه هایی که در کوچه های تاریک و زیر درخت ها کرده ام اندازه ندارد ، روزهای اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند ، از بختیار بگیر تا گروه های عجیب و غریب . آب پاکی را روی دستشان ریختم ، سر پیری دیگر نمی شود با ریش امثال ماها بازی کرد ، با وجود این ول کن نبودند و نیستند ." ( مهستی شاهرخی ، غلام حسین ساعدی ، آخرین روزها در پاریس ، ماهنامه کلک ، ش 46) این زندگی سیاسی از کجا آغاز شد و چگونه به چنین سرانجامی رسید؟ غلام حسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر ، کوچه غیاث در خرداد ماه سال 1327 گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد . این روزگاری است که تمامی ایران در کشمکش های سیاسی فرو رفته است _ و تبریز و آذربایجان بیشتر _ به این دلیل که آذربایجانی ها یک سال حکومت مستقلی داشتند ، یک سال زبان رسمی تحصیلی از فارسی به ترکی تغییر کرده بود . اکبر ساعدی می گوید : " .... دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود ، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند ، دبیرستان خیلی خوبی بود ، معروف بود ، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود . ما از دوران دبستان وارد مسائل سیاسی شده بودیم ، یک سال هم به زبان ترکی درس خوانده بودیم ، سال دوم دبستان من و سال سوم دبستان غلام حسین در مدارس تبریز تدریس به زبان ترکی بود بعد کتاب ها عوض شد ، با این پیش زمینه وقتی وارد دبیرستان شدیم خود به خود با سؤالات سیاسی درگیر شده بودیم ، حزب توده فعال بود و بیشترین مخاطبین آن هم جوانان حساس و محصل دبیرستان های تبریز و به خصوص دبیرستان منصور بودند که ماها در این مدرسه درس می خواندیم . غلام حسین از همان سال اول دبیرستان شروع کرده بود به کتاب خواندن ، البته پولی نداشتیم که کتاب بخریم ، اما یک کتابفروشی در خیابان تربیت کتاب کرایه می داد ، ابتدا کتاب های پلیسی " آرسن لوپنی " می خواندیم . شبی ده شاهی کرایه کتاب می دادیم ، کتاب را که به خانه می آوردیم تند تند می خواندیم تا بتوانیم فردا ( روز بعد ) پس بدهیم و کتاب دیگری کرایه کنیم ، دهشاهی هم در آن روزگار پول مهم و باارزشی بود ، حداقل در خانواده متوسط ما این پول ارزش داشت . در همان سال اول دبیرستان بود که یک رمان مثلاً جدی مطالعه کردیم به اسم "گاریبالدی " و غلام در همین سال برای اولین بار کتابی خرید به نام " تام سایر " اثر مارک تواین که نسبت به آن احساس مالکیت داشتیم . شتابی برای مطالعه نداشتیم و می توانستیم با لذت و سر فرصت یک بار یا دو بار یا بیشتر آن را بخوانیم . مدرسه در آن دوران دو شیفته بود ، یعنی هم صبح و هم بعدازظهر درس می خواندیم ، نهار را به خانه می آمدیم و بین راه رفت و آمد به دبیرستان فرصت خوبی داشتیم برای بحث و گفتگو درباره کتاب هایی که می خواندیم . غلام حسین به طور خود جوش کتابخوان شده بود ، هیچ کس راهنما و مشوق او نشده بود ، من هم به خاطر وابستگی شدید به برادرم و تقلیدی که معمولاً از کارهای او می کردم کتابخوان شده بودم غلام حسین می گفت : علی اکبر خوره کتابه ، کتابخوان حرفه ایه ، این حالتی که از کودکی شروع شده بود ، یعنی هر کار ی که او می کرد من هم می کردم ، ادامه داشت . توده ای ها در دبیرستان های تبریز خیلی نفوذ داشتند ، خب غلام حسین هم اهل کتاب و اهل بحث بود ، در نتیجه خیلی زود کشیده شدیم به طرف سیاست و به طرف آنها که حزبی بودند . بچه بودیم ولی عضو شده بودیم ، غلام حسین 14 ساله بود که به حزب می رفت و من هم همراه او می رفتم ، دوستان ما محمد علی فرزانه ( اسم اصلی شان فرزانه نیست " قوسی " است ) ، اکبر شهیدی ، داود شهیدی و فرج صبا بودند ، فرج پدرش فرهنگی بود و یک سال از غلام حسین جلوتر ( کلاس بالاتر ) بود . سال های اول و دوم و سوم دبیرستان غلام حسین در جوش و خروش فعالیت های حزبی می گذشت ، غلام حسین و فرج اداره کنندگان تشکیلات حزبی آن دبیرستان بودند . یادم هست که در همین دوران یک بار اعتصاب راه انداختند ، مثلاً موضوع یکی از اعتراض ها و اعتصابها این بود : ما این ناظم را نمی خواهیم و باید عوض شود ، به خاطر این کارها در مدرسه درگیری می شد ، گاه که اعتصاب و درگیری طولانی می شد کار به دخالت پلیس می کشید فرج صبا ناطق خوبی بود ، آن هم به ترکی خیلی خوب حرف می زد ، می رفت بالای پله های مدرسه بچه ها را دور خود جمع می کرد و با شور و هیجان سخنرانی می کرد ، بعد از صبا نوبت به غلام حسین می رسید ، او هم سخنرانی می کرد . دوستان و هم مشربان ما جوانان با صداقت تبریز بودند با ایده آل هایی که خود ، زمینه اش را داشتند و حزب هم تعلیمش را داده بود ، طبق تعلیمات حزب مخفی کاری را یاد گرفته بودیم ، برای همین تا مدتها خانواده مان از فعالیت های سیاسی و حزبی ما در مدرسه خبری نداشتند . تا وقتی که فعالیت ها گسترده شد و اعلامیه هایی را به در خانه می آوردند و خبرها رد و بدل می شد و قرارهایی گذاشته می شد . در جریان اعتصاب کارگران ما در حمایت از کار آنها پلاکاردهایی در دست داشتیم ، پلیس حمله کرد و کتک کاری شد ، من و غلام حسین اولین باتوم ها را در همین تظاهرات خوردیم ، برای شرکت در این قبیل فعالیت ها ابتدا باید حمایتی از طرف مدرسه در کار باشد که بود . ناظمی داشتیم که بعدها فهمیدیم به طور مخفیانه دستی در این کارها دارد ، مثلاً ساعت دو یا سه بعدازظهر جمع می شدیم که برای تظاهرات برویم ، ناظم اول می گفت : کجا می خواهید بروید ، صبر کنید خودم شما را می رسانم . ماها را در یک کلاس جمع می کرد ، کمی سخنرانی می کرد ، راهنمایی می کرد ، دستورات لازم را می داد . تقریباً در تمام میتینگ های تبریز آن روزها من و غلام حسین حضور داشتیم ، در پخش اعلامیه ها ، شعار نویسی روی دیوارها دست داشتیم ، مسئولیت داشتیم ، چند بار هم گیر افتادیم ، کتک هم خوردیم ، کتک کاری که خب البته خیلی زیاد بود ، روزنامه هم خیلی زیاد بود و ما بچه هایی بودیم پر شور که این روزنامه ها را می خواندیم و تحت تأثیر قرار می گرفتیم ، به سوی آینده ، کبوتر صلح ، مردم و .... تا این که غلام حسین کارش به زندان هم کشید . ( گفتگوی دکتر علی اکبر ساعدی با نگارنده ، 29/9/1374، تهران ) بعدها در پنجم آوریل 1984 دکتر غلام حسین ساعدی در مصاحبه دانشگاه هاروارد به پرسش هایی درباره این دوران چنین پاسخ گفته است : ضیاء صدقی : چه سالی برای اولین بار به زندان رفتید ؟ غلام حسین ساعدی : اولین بار قبل از 28 مرداد به زندان رفتم . ضیاء صدقی : قبل از 28 مرداد چرا شما را دستگیر کردند ؟ غلام حسین ساعدی : یک بچه بودم من و توی سازمان جوانان فرقه دموکرات کار می کردم که به صورت مخفی در آمده بود ، مسئول سه تا روزنامه من بودم ، یکی به اسم "فریاد " ، یکی به اسم " صعود " که اتفاقاً این ماجرای صاحب امتیاز صعود فوق العاده برای شما جالب است ، اولین آدمی را که بعد از 28 مرداد ترور کردند این آدم بود و اسمش بود آرمائیس آرزومائیان ..... ضیاء صدقی : آرمائیس آرزومائیان ؟ غلام حسین ساعدی : یک ارمنی فقیر بود ، او صاحب امتیاز یک روزنامه بود به اسم "صعود" و یک روزنامه سومی بود به اسم " جوانان آذربایجان " که مسئول همه کارشان من بودم . نوشتن از " بای " بسم الله تا " تای تمت " را و بنده باید می نوشتم ، گزارش تهیه می کردم ، تفسیر سیاسی می نوشتم ، بچه بودم ، حتی ریش و سبیلم در نیامده بود ، خوب بعداً هم گیر آنها افتادیم و هی می زدند و فحش می دادند و فلان و اینها ، بعد از 28 مرداد هم که برای چند ماهی مخفی بودم ..... ( مصاحبه دانشگاه ، هاروارد ، تاریخ شفاهی ایران ، بیستم آوریل 1984 ، پاریس ) روزهای پر آشوب و هیجان و اعتراض وقایع تبریز ، غلام حسین ساعدی از جمله محصلینی بود که در تمامی ماجراها با قلبی تپنده و پرشور حضوری زنده داشت : " از همان روزگار چشم من یکباره باز شد ، نمی دانم ، چیزی شکست ، فرو ریخت و هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم و غوطه زدن در صدها کتاب و آشنایی با عشق و عشق به دهها نویسنده ناشناخته که خود زیر خاک پوسیدن بودند ، ولی در خواب هم ، بله در خواب هم مرا رها نمی کردند . من صدها بار چخوف را روی پله های آخری خانه مان زیر درخت ، لم داده در اتاق نشیمن دیده بودم ، آیا " رؤیای صادقانه " همین نیست ؟ و هم زمان با این حال و هوا در خفا نوشتن سیاه مشق بچه گانه و همان طور و همان سان تا این لحظه ماند که ماند . اولین چرت و پرت هایم در روزنامه های هنری _ سیاسی تهران چاپ شد و خودم در همان مسقط الرأس یکباره دیدم که دارم سه روزنامه را اداره می کنم و روزی چندین ساعت مدام قلم می زنم ، از رپورتاژ ( گزارش ) و سر مقاله ، گزارش و قصه تا تنظیم اخبار ، درگیری های زیادی پیش آمد و یکباره سر از دانشکده پزشکی در آوردم ..... "

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

جدیدترین مطالب

وقتی شتر خواب به خواب می شود!

اما از آنجا که هدایتگر این عده، رجویست که در حماقت همتایی ندارد، لالایی های جدیدی برای اذناب عقب مانده اش خوانده که آنها به جز خواب حمله نظامی آمریکا...

رجوی از قرار گرفتن در برابر عدالت می ترسد یا جانش؟

گردانندگان مجاهدین آنقدر اعضایشان را تحت فشار می گذارند که به هیچ وجه نباید از بود و نبود یک نفر سؤال کنند چه برسد به رجوی؛ در غیر این صورت...

قطع مستمری رهاشده ها و غلط کردم گفتن های مریم رجوی

اما باز هم رجوی اشتباه محاسبه جدی داشت و این کار به ضد خودش تبدیل شد. همین کار رجوی باعث شد تمام جدا شده ها متحد و یکسو شوند و...

کد دادن باند رجوی به داعش

این حرکت که با مرور فیلم ها، تعمدی و دستوری بودن آن آشکارا مشخص است، چرا توسط این فرد انجام می شود؟آیا این اعلام همبستگی با داعش به حساب می...

اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این...

مطالب پربازدید

آیا مریم رجوی بازجویی شد؟

سفارت آمریکا در تیرانا هدف سناتورهای آمریکایی از سفر به این کشور را مبارزه با تروریسم و افراط گرایی خشونت آمیز اعلام کرد و خبرگزاری رسمی دولت آلبانی سفر اين...

240 عضو جداشده از مجاهدین در آلبانی

هم اکنون حدود ۲۴۰ نفر از اعضای مجاهدین خلق جدا از این سازمان در تیرانا ساکن هستند که پلیس و وزارت کشور با آنان در ارتباط می باشند و حرفهای...

چرا دوباره مجاهدین به اردوگاه پناه میبرند؟

مسئله مهم این است که گردانندگان باند بدنام رجوی، با جمع بندی این وضعیت به این نتیجه رسیده اند که اولاً این نیروها نباید با جامعه آلبانی ارتباطی داشته باشند،...

دار و دسته رجوی چه می خواهند؟

مریم رجوی در تجمع گروه تروریستی مجاهدین در ویلپنت، خطوط اصلی استراتژی باندرجوی را بیان کرد. خطوطی که در ذات خود دچار تناقض و نفاق است و با تحلیل محتوا...

اعترافات تکان دهنده ی بتول سلطانی

من در حالی که شوکه شده بودم و سردرد عجیبی گرفته بودم باز هم فکر می کردم که این آزمایش است، مگر ممکن است که یک رهبر ایدئولوژیک تا این...