فارسی | English | French

امروز:۱۳۹۳/۹/۷
فسادهای اخلاقی درون سازمان          تعداد بازدید:11751  چاپ مطلب

فسادهای اخلاقی درون سازمان

فسادهای اخلاقی درون سازمان
چنانچه گفته شد کارگزاران سازمان ، به نام های آموزش قرآن و جلسه تفسیر قرآن جوانان پاک مسلمان را به درون سازمان می کشانیدند و از آنان موجود دیگری می ساختند و در این میان آنچه مطرح نبود قرآن و آموزش اخلاقی قرآن بود . یکی از اعضای سازمان در بازجویی های خود آورده است : " ..... یک روز پوران بازرگان ..... به خانه مان آمد و پس از احوالپرسی..... گفت حاضری کار کنی ؟ گفتن کار ! چه نوع کاری ؟ گفت در ابتدا تفسیر قرآن به طور کامل ..... من عاشق قرآن و خدا بودم و پیش خود می گفتم لااقل تفسیر قرآن را یاد خواهم گرفت ..... گفت پس یک قرار می گذارم تا تو را به برادر معرفی کنم . گفتم نه با برادر نه ، اگر خواهر باشد بهتر است . علت را پرسید . گفتم من تا بحال با مرد غریبه صحبت نکرده ام و نمی توانم خجالت می کشم . گفت اشکالی ندارد من صحبت می کنم باز قرار دیگری گذاشت ..... تلفن کرد و بالاخره با هم از جنوب پارک شهر با ماشین و چند کوچه پیاده رفتن ..... به خیابان مهدی موش رفتیم و گفت سمت چپ خیابان اولین کوچه ای که بن بست نیست خواهر تو را می بیند . اتفاقاً این خواهر بسیار خنده روست ..... پوران به من گفت یک شیشه پپسی به دستت بگیر ، کسی از تو سؤال می کند که چند خریده ای ؟ بگو 5 ریال و خود را با سرعت از آن محل رد شد و رفت ..... و من شروع کردم به آهستگی به سمت پائین حرکت کردن . من همه اش منتظر بودم که با خانمی ملاقات داشته باشم ..... دیدم آقائی به سمت من آمد و سؤال کرد پپسی را چند خریده ای و من تنم خیس آب شد ، گفتم 5 ریال و بسیار ناراحت با ایشان به راه افتادم ..... " شاید خوانندگان بر این گمان باشند که خیانت و فریب در همین مرحله پایان پذیرفته است و خانم چشم و گوش بسته ای را که " عاشق قرآن و خدا " است به نام جلسه تفسیر قرآن و آشنایی با خواهری ، به سر قرار با مردی کشانده اند . لیکن خیانت شگرفتر از این است که اندیشه شود و با این دختر چشم و گوش بسته که برای آنکه بتواند پاسخ و پرسش مردی را بدهد به گفته خود " خیس آب " و عرق می شده ، رفتاری شده است که به زودی به شرح آن خواهیم پرداخت . روشن است عناصری که می توانند به راحتی دروغ بگویند و فریب دهند و دست به دزدی بزنند ، بازی با ناموس ، هستی ، زندگی و سرنوشت دیگران کاری دشوار و ناشدنی برای آنان نباشد . از این رو می بینیم که کارگزاران و اعضای سازمان چنانچه از آغاز دستبرد به مال مردم را به آسانی پیشه خود ساختند ، تجاوز به نوامیس مردم ، تصاحب زنان شوهر دار و از هم پاشیدن زندگی دیگران را نیز به آسانی برای خود روا دانستند و چنانچه پیشتر آورده شد ، خانه های تیمی را به مرکز فساد و فحشاء و عشرتکده های خراب بدل ساختند تا آنجا که خود اعضا و افراد سازمان نام خانه های تیمی را قلعه گذاردند ! ! وحید افراخته که خود یکی از عناصر فاسد ، هرزه ، آلوده و زن باره سازمان بوده در اعتراف های خود از روی برخی از فسادهای درون گروهی سازمان این گونه پرده برداشته است : " ..... مسائل جنسی به صورت پنهان و آشکار یکی از مهمترین مسائلی بود که وقت و فکر و انرژی اکثر افراد گروه را می گرفت . و بسیاری از تصمیم ها ، حرکات ، پیچیدگیهای سازماندهی ، انتقادها و تصفیه ها ، تحت الشعاع این مسئله قرار گرفته و بر اساس آن تعیین می شد و یا تغییر می کرد . البته این مسئله از نظر ریشه ای خود قابل بررسی است . علت توجه زیاد به این مسئله گذشته از عوامل کلی و عمومی از قبیل جوانی ، فیلم ها و عکس های سکسی ، انحرافات جنسی در جامعه ..... دارای ریشه های خاصی نیز بود : دور شدن از خانواده و جامعه ، محرومیت شدید از نظر عاطفی به همین دلیل ، بیکاری ، ناامیدی نسبت به آینده ، احساس پشیمانی ، یأس و پوچی ، نبودن صمیمیت و عواطف انسانی در روابط اعضا با یکدیگر و حاکمیت روحیه آنارشیستی که طالب گسستن تمام قیود و محدودیت هائی که اجتماع و منافع جامعه بر دست و پای آزادی فرد زده است . برای روشن شدن قضیه مثالهائی می زنیم : اغلب افراد در " تحلیل از خود " هائی که می نوشتند اعتراف می کردند که اسیر عادت " استمناء " می باشند ، عملاً نیز ضعف جسمانی و روحی ، انزواجوئی ، خمودگی و بی حوصلگی در این افراد دیده می شد . این اواخر رفتن به " شهر نو " رسماً از طرف گروه آزاد شده بود و هر کس از مسأله جنسی حرف می زد و می گفت مانع کارم می شود، گروه این پیشنهاد را می کرد . نمونه هائی وجود داشت از روابط افراد با زن یا دختر صاحبخانه ( یک نمونه را حسن ابراری برایم تعریف کرد ) همچنین نمونه هائی از ایجاد تمایلات در پسرها نسبت به هم وجود داشت ..... " محمد علی فقیه دزفولی نیز در بازجویی های خود درباره فساد اخلاقی سازمان چنین اعتراف کرده است : " ..... هر چه جلوتر می رفتم مشاهده ناجوری ها بیشتر می شد. افراد بالای گروه روز به روز بیشتر در فساد خود فرو می رفتند ، از دو سال پیش به بعد به تدریج نحوه زندگی آنها از حالت محدود زندگی فریبنده یک مسلمان زاهد تغییر می کرد و تبدیل به استفاده از وسایل تجملی زندگی و تهیه خانه های مجلل و با اجاره های سنگین شد ، لباسهای شیک می پوشیدند و خانه های مخفی خود را بدل به عشرتکده کرده بودند ، دختران عضو گروه را برای هوسرانی خود اغفال می کردند و مواردی هم می دیدیم که برخی از آنها حامله هم شدند ..... " ناهید جلال زاده درباره روابط خود با مهدی رضایی به گونه ای قلم می زند که نمایانگر جریان های زیر پرده است : " ..... بدبختانه با مهدی رضایی آشنا شدم و همین آشنائی زندگی مرا به لجن زاری کشاند که روی سر بلند کردن جلوی هیچ کس را ندارم .....توی دلم همیشه دلهره داشتم که جواب خانواده ام را چه بدهم ، نمی دانم ، از این رفت و آمدها با مهدی رضایی وحشت داشتم و نمی دانستم عاقبتش چه می شود . همیشه جلوی مادرم طوری رفتار می کردم یعنی من دیگر بزرگ شده ام و می دانم چکار می کنم و سعی می کردم کمتر با مادرم روبرو شوم تا نپرسد این پسر کیست . از طرف دیگر جلوی مهدی رضایی طوری وانمود می کردم که انگار دوست بودن او با من مسأله ای نیست و این مسأله برای خودم و برای افراد خانواده ام بی اهمیت است ..... " نیز در بازجویی های دیگر آورده است : " ..... یکبار به خود آمدم و خودم را دیدم ، همه کثافتکاریهایم را ، همه دروغ ها و تظاهرات خودم را دیدم ، تازه آن موقع بود که چشمهایم همه چیز را خوب دید ، دیدم که چطور برای مورد توجه قرار گرفتن ، برای ارضاء سرکوب شده ام ..... من یک آدم نادرستی بودم که بهتر بود بمیرم ..... " منیژه اشرف زاده کرمانی نیز در بازجویی های خود پیرامون فساد درون گروهی سازمان قلم فرسایی فراوانی کرده که بخش هایی از آن چنین است : " ..... فساد اخلاقی اعضاء گروه چه مذهبی و چه مارکسیست و روابط آنها با دختران گروه که به تدریج در طی مدت فعالیت گروه مشخص شد ..... نشان دهنده ماهیت اعمالی است که گروه انجام می داده است ..... هنگامی که می خواستند دختران را برای عضویت در گروه آماده کنند راجع به فساد اجتماع و زنان فاسد اجتماع نیز با آنها صحبت می کردند ولی هیچگاه نمی گفتند که آنها نیز مدتی بعد به صورت یکی از زنان فاسد اجتماع در خواهند آمد ..... خانواده بسیاری از دخترانی که با این گروه همکاری می کردند ، از همکاری آنها با اعضای گروه مطلع بودند ولی آنها هیچگاه نمی توانند تصور کنند که دخترانشان به سوی چه منجلاب فسادی رهنمون می شوند..... بعضی از اعضای گروه وقاحت را به آنجا رسانیدند که حتی به دختری که عنوان همسر آنها را داشت اشاره می کردند که اگر اتفاقی برای من افتاد تو بهتر است بعد با فلان فرد عضو گروه ازدواج کنی ..... .....نتایجی که مبارزه مسلحانه در طی این مدت برای گروه و سمپات هایش داشته جز اشاعه فساد در بین اعضاء دختر و پسر و از هم پاشیدن خانواده هایی که حاضر به همکاری با گروه بوده اند و بی سرپرست ماندن فرزندان این خانواده ها و به انحراف کشاندن اقوام اعضاء گروه ، چیزی نبوده است . رهبرهای گروه بارها و به کرات به اعضاء متأهل گروه دستور می دادند که از زن یا شوهرشان جدا شوند و حتی در مواردی که آنها راضی به این کار نبودند با بدگویی از یکی از آنها ، دیگری را وادار به جدائی می کردند و به سرنوشت و آینده فرزندان آنها نیز هیچ گونه توجهی نداشتند ..... از اولین کارهایی که هر دختر عضو گروه می بایست یاد بگیرد خیابان گردی و دروغگویی به اعضاء خانواده اش بود ..... و با گول زدن آنها خود را انسان هائی پاک و مقید به کلیه اصول اخلاقی و معتقد به خدا و مجاهد راه حق نشان می دادند و در زیر چنین ماسکی چهره کریه خود را پنهان می کردند و تا آنجا پیش می رفتند که منجر به جدائی اعضاء خانواده می شدند ، و در موارد متعدد این مسأله اتفاق افتاد که آنها از زن یا شوهر خواسته اند که برای پیوستن به گروه باید جدا شوند ، در این موارد کوچکترین توجهی به فرزندان آنها نیز نکرده اند و موجب متلاشی شدن خانواده ها و در اکثر موارد سقوط زنان آن خانواده به منجلاب فساد شده اند ..... ازدواجهای غیر قانونی متعدد برخی از اعضاء کادر رهبری گروه ، خود نشان دهنده فساد موجود در گروه بود و دخترانی که با این گروه همکاری می کردند بی آنکه خود متوجه شوند به منجلاب فساد رهنمون می شدند و دیگر راه بازگشتی برای خود نمی دیدند ..... و ازدواج از نظر آنها فقط روابط جنسی در بین اعضاء گروه بود....." شایان یادآوری است که منیژه اشرف زاده کرمانی خود از نخستین زنان وابسته به سازمان است که زندگی او دستخوش هوسبازی کادر مرکزی سازمان قرار گرفته است . احمد رضایی ، رضا رضایی و سرانجام بهرام آرام هر کدام به شکلی و به شیوه ای با کانون گرم خانوادگی و با سرنوشت همسر و فرزندش بازی کرده اند ، و او را نه تنها از همسر و فرزندش جدا کردند بلکه با بدترین شیوه ای زمینه فرو افتادن او در گنداب فساد و تباهی را فراهم کردند . ارتباط او با احمد رضایی از سالهای 47 _ 46 آغاز می شود . منیژه از نخستین آشنایی های خود با او چنین یاد کرده است : " ..... من در سال 46 وارد مدرسه عالی بازرگانی شدم ..... در بین همکلاسان و دوستان فردی بود به نام عباس صابری که با وی آشنا شدم ..... و به وسیله او با یکی از دوستانش که گاهی به دانشکده می آمد آشنا شدم . این دوست عسگریزاده ، احمد رضایی بود . آنها گاهی اوقات راجع به رفتن به کوه صحبت می کردند و من اظهار تمایل می کردم که اگر ممکن است منهم با شما به کوه بیایم ..... اولین جمعه بعد از امتحاناتمان به من تلفن زدند و برای رفتن به کوه قرار گذاشتند ..... و ما به کلکچال رفتیم و در آنجا آنها صبحانه خوردند و دو مرتبه به پایین مراجعه کردیم . بعدها باز آنها به من تلفن می زدند ولی عسگریزاده بعد از دو دفعه ، گفت که دیگر او کار دارد و فعلاً نمی تواند به کوه بیاید . من با دوستش ( احمد رضایی ) به کوه می رفتیم و معمولاً به شیرپلا و یا کلکچال می رفتیم و معمولاً در بین راه به کسانی برمی خوردیم که با احمد رضایی دوست بودند و آنها هم پس از آنکه به ما برمی خوردند با ما حرکت می کردند ..... " منیژه در سال 1348 با شخصی به نام مهدی مهروانی بهبهانی ازدواج کرد . در پی کشف سازمان از سوی ساواک در سال 1350 احمد رضایی از خانه منیژه به عنوان پناهگاه بهره گرفت و در ضمن در راه کشاندن منیژه و همسر او به سازمان کوششهایی کرد و بدین گونه زمینه از هم پاشیدن زندگی منیژه ، فراهم شد . همسر او در بازجویی های خود در ساواک آورده است : " ..... در سال 1350 شخصی به نام احمد رضایی که قبلاً همکار من در امر تدریس بود به من مراجعه نمود و بر مبنای دوستی قدیم از من خواست که اجازه دهم چند روزی در منزل من به سر برد ، زیرا بر اثر فعالیتهای سیاسی پلیس در تعقیب او است و نمی تواند به منزل خودشان برود ..... به خاطر دوستی که بین ما بود و او اجازه دادم که چند روزی در منزل ما به سر برد و نامبرده به خاطر سابقه آشنایی که با همسرم داشت و نفوذی که طی چند روز اقامت در منزل ما روی او برقرار نمود ، زمینه همکاری من و همسرم را با خود و دوستان خود آماده کرد ..... و به خاطر فشار و اصرار همسر سابقم منیژه اشرفت زاده کرمانی به طور متناوب تا سال 1352 در منزل ما خودش و برادرش رضا رضایی و یکی از دوستان و همفکران او به نام بهرام آرام ..... اقامت داشتند ....." مهدی مهروانی پیرامون زمینه فروپاشی زندگی خود چنین اعتراف کرده است : " ..... در یک سال اول زندگی زناشویی زندگی آرام و طبیعی داشتیم ولی یکی دو روز که احمد رضایی ( که قبلاً در دانشکده به دیدار منیژه اشرف زاده می رفته و با او دوستی و آشنایی داشت ) به خانه ما آمد ، به تدریج رفتار او تغییر کرد و گرایش شدیدی نسبت به احمد رضایی و سپس بهرام آرام و رضا رضایی نشان می داد..... " نیز پیرامون این جریان افزوده است : " ..... بعد از آمدن رضا رضایی به خانه ما ناسازگاری منیژه و اختلافات من و او به اوج خود رسیده بود و احساس می کردم دیگر نمی توانم به زندگی با او ادامه دهم ..... " مهدی مهروانی که از ارتباط همسرش با کادر مرکزی سازمان زندگی خود را در خطر فرو پاشیدن می دید، بر آن شد که خود را از فعالیت های سیاسی سازمان دور سازد و از این راه همسر خویش را نیز از همکاری با سازمان با زدارد و برای رسیدن به این هدف پیش از هر کار بر آن شد که از رفت و آمد برخی از کارگزاران سازمان به خانه خود جلوگیری کند و این اندیشه را با رضا رضایی آشکارا در میان گذاشت . رضایی با آنکه به ظاهر با دیدگاه نامبرده مخالفت نکرد و حتی قول داد که هر چه زودتر بساط خود را از خانه او گردآورد و به جای دیگری کوچ کند ، ارتباط خود را به شکلی پنهانی با منیژه اشرف زاده کرمانی ادامه داد و از خانه او نیز به کلی دست نکشید . منیژه در این باره نوشته است : " ..... یکبار نیز بهرام آرام و رضا رضایی و آذر خانه ما را برای مدت کوتاهی ترک کردند و پس از بازگشت آنها قرار شد که خانه ای با نام مستعار اجاره کنیم تا آذر نیز بتواند به آنجا رفت و آمد کند و بعداً به علت اینکه شوهر سابقم مهدی مهروانی بهبهانی تمایلی برای بودن آنها در خانه ما نشان نمی داد قرار شد خانه ای اجاره کنیم که فقط من به آنجا رفت و آمد کنم و به شوهر سابقم محل آنرا نگوئیم ....." این سناریو و خیمه شب بازی ، کشمکش میان زن و شوهر را بیشتر کرد و منیژه را بر آن داشت که برای باز کردن گره کور زندگی خود با برخی از عناصر کادر مرکزی سازمان به رایزنی بنشیند و آنان را برای بر طرف کردن کشمکشها و نابسامانیهای زندگی خویش به اندیشه و بررسی فرا خواند . آن شیادان که دیر زمانی بود در کمین او نشسته بودند و برای متلاشی کردن زندگی او لحظه شماری می کردند ، از این فرصت در راه پیاده کردن نقشه شوم و ضد انسانی خود بهره برداری کردند و آخرین تیری که در ترکش داشتند به سوی او نشانه رفتند . منیژه از این رویداد این گونه یاد کرده است : ".....این بار که بهرام به خانه ما آمده بود ، من با وی صحبت کردم و گفتم که مهدی هیچ علاقه ای به کار سیاسی ندارد ولی من می خواهم که کار کنم و حال چه باید بکنم ؟ وی گفت که اگر مهدی مایل نباشد که خودش کار کند مایل نخواهد بود که تو هم کار کنی ، خوب این مسئله را چگونه حل می کنی ؟ من گفتم که من می توانم در صورتی که لازم باشد با قدری مهربانی بیشتر ، مهدی را راضی کنم که او به این کار تن در دهد . وی گفت آخر چرا تو چنین کاری را بکنی ؟ گفتم خوب اگر لازم باشد اشکالی ندارد و از نظر من این کار عملی است . ولی او می گفت که تو پس از مدتی از این وضع خسته خواهی شد و بعد گفت که شاید بهتر باشد که از مهدی جدا شوی . من گفتم که این مسئله هم برای من زیاد مشکل نیست و اگر لازم باشد می توانم این کار را انجام دهم ، ولی اگر بخواهم که از مهدی جدا شوم وی متوجه خواهد شد که چرا از وی جدا می شوم و ممکن است که حتی برود و مرا به پلیس معرفی کند . ولی او گفت که مهدی خودش هم می ترسد و چنین کاری نخواهد کرد . بعد من به وی گفتم که پس باید مدتی صبر کنم تا مهدی کمتر از جریان مطلع شود و نتواند مسائل را به خوبی جمع بندی کند ..... " بهرام آرام برای آن که بتواند منیژه را در برابر خواسته های شیطانی خویش رام کند و به جدایی از همسر و متلاشی کردن خانه و کاشانه خویش وا دارد ، کوشید که کمتر با او روبرو شود . و بدین گونه او را هر چه بیشتر تشنه و شیفته خویش سازد و با دستاویز اینکه کار و مسؤولیت های گوناگون فرصت هر گونه دیدار و گفتگو را از او سلب کرده است دیگری را بر سر قرار با منیژه می فرستاد ! او در بازجویی های خود این جریان را چنین نوشته است : " ..... در اواسط بهار نیز من یکبار آرام را دیدم ، وی گفت که فعلاً نمی تواند با من تماس داشته باشد زیرا کارهای زیادی دارد ، دیگر از او خبری نداشتم تا اواخر تابستان که آذر یکبار تلفن کرد و با من قرار گذاشت و بعد که مرا دید گفت که چکار می کنی : من راجع از وضعم از او پرسیدم و او گفت تا وقتی که تو از مهدی جدا نشده باشی ، وضعت روشن نخواهد شد و منهم به او گفتم که سعی می کنم که در اولین فرصت مهدی را تشویق کنم که کار مناسبی بگیرد و بعد از وی جدا خواهم شود . بعد من راجع به بچه از او پرسیدم و او گفت که راجع به این مسئله بعداً تصمیم خواهند گرفت و او چیزی در این مورد نمی داند . من برای بچه ام خیلی ناراحت بودم ، زیرا دلم نمی خواست که او را از خودم جدا سازم ...... فکر رضا لحظه ای از ذهنم دور نمی شد . بعد فکر کردم که سازمان که کار مهمی را به من محول نخواهد کرد ، پس من می توانم پسرم را چند سالی دیگر با خود داشته باشم ..... و با همین فکر در اولین فرصتی که مورد اختلافی با مهدی پیدا کردم به او گفتم که باید از هم جدا شویم ..... " نامبرده در دنباله اعتراف های خود آورده است : " ..... وقتی که من به او گفتم می خواهم از او جدا شوم ، وی ابتدا خیلی عادی قبول کرد ولی بعداً شروع به مخالفت کرد و حتی تهدید کرد که خودش را خواهد کشت . بعد گفت که هم خودش را و هم رضا را می کشد ..... بعداً وی گفت که حاضر است از من جدا شود ولی رضا را هرگز به من نخواهد داد ..... وی چون از علاقه من به رضا آگاه بود می خواست که بدین وسیله از جدایی من و خودش جلوگیری کند ..... به هر حال من جریان را به خانواده خودم و همچنین خانواده مهدی گفتم و بعد هم دنبال جریان طلاق رفتم . در این فاصله یکبار دیگر نیز آذر به من تلفن کرد و با من قراری گذاشت ، و بعد به وی گفتم که تقاضای طلاق کرده ام و در جریان است و او هم مرا تشویق کرد که زودتر این کار را انجام دهم ..... به هر حال از مهدی جدا شدم .... در ضمن قبل از جدا شدنم یکبار علی ( بهرام ) مرا دید ..... و راجع به جدائیم صحبت کرد و به من گفت که من خواستم که خودم با تو صحبت کنم و ببینم که آیا واقعاً می خواهی که جدا شوی و مدتی بعد پشیمان نمی شوی و بعد در دفعات ، من راجع به بچه از او پرسیدم و او هم گفت که باید بچه را به شوهر بدهم ..... " مهدی مهروانی نیز در بازجویی های خود جریان جدا شدن همسر خود را اینگونه بازگو می سازد : " ..... منیژه به یک بهانه مسخره ناگهان خیلی جدی به من گفت که ما با هم تفاهم نداریم و باید جدا شویم ، من هر چه سعی کردم در آن روز و روزهای بعد معنی تفاهم را از او بپرسم و به خاطر سرنوشت کودک معصوممان او را از این فکر باز دارم با خونسردی می گفت : من تصمیم گرفته ام و تصمیم من تغییر نخواهد کرد ..... هر کس از افراد فامیل او یا من که از این موضوع با خبر شد سعی می کرد او را نصیحت کند اما فایده نداشت . من در آن زمان مطمئن بودم که پای مرد دیگری در کار است و خانواده من همچنین نظری داشتند و می گفتند زیر سرش بلند شده است ، بالاخره من از ترس آبروریزی و احتمالاً پیش آمدن مسائل ناموسی به طوری که از زندگی بیزار شده بودم و حتی قصد خودکشی داشتم با طلاق موافقت کردم..... او رفت و من ماندم و بچه داری و کار اداری ..... " سازمان بدین گونه توانست کانون گرم زن و شوهری را از هم بپاشاند و کودکی را از عشق و محبت مادری محروم سازد و منیژه را نه تنها از همسر و فرزندش جدا سازد ، بلکه به لجن زار فساد و تباهی بیفکند و از وجود او در راه فرو نشاندن هوسهای اهریمنی و جنسی خود بهره گیرد . مینژه در اعتراف های خود گوشه هایی از گنداب و رسوایی و فساد درون سازمانی منافقان را اینگونه آشکار کرده است : " ..... در ضمن من دو دفعه کورتاژ کرده ام که برای یک دفعه از آن از اداره پول گرفته بودم و این پول هم دزدی بوده است و پول کورتاژ دوم هم که از پول مردم پرداخت شده دزدی بوده است ..... در مورد از بین بردن بچه ای که من از بهرام داشتم خودم و او هر دو مایل بودیم که آنرا از بین ببریم ، زیرا با موقعیت زندگی یک چریک امکان نگهداریش وجود نداشت و در شرایط زندگی چریکی یک بچه امکان آنرا نداشت تا بتواند از تعلیمات صحیحی برخوردار شود و در ضمن با وضع من که صورت علنی بودم اصلاً امکان نداشت که آن بچه را نگهدارم ." وحید افراخته نیز از این آلودگیها و رسواییها اینگونه پرده برداشته است : " ..... در همین دوران آرام و منیژه کوششهائی برای برقراری روابط جنسی می کنند که از آرام شروع می شود ، سپس منیژه می گوید احساس می کنم تو یک ناراحتی داری ؟ آرام می گوید به فکر سیمین صالحی هستم و این فکر مرا رنج می دهد و تو می توانی به من کمک کنی ، منیژه می گوید من حاضرم به تو کمک کنم و بالاخره پس از چند جلسه از این گفتگو ها بالاخره آرام از منیژه می کشد که حاضرم با تو ازدواج کنم ، آرام هم موافقت خود را اعلام می دارد ، منیژه حامله شده و کورتاژ می کند ..... " وحید افراخته که اینگونه پیرامون فساد و آلودگیهای هم سنگران و هم مسلکان خود قلم فرسایی کرده ، خود نیز تا آن پایه آلوده و رسوا بوده که حتی در درون زندان نیز زشت کاریهای خود را دنبال کرده است . نامه هایی را که در درون زندان میان او و معشوقه فریب خورده اش رد و بدل شده نمایانگر ژرفای فسادی است که کارگزاران و اعضای سازمان در آن غوطه ور بوده اند . در یکی از این نامه های او آمده است : " ..... منیژه عزیزم عشق خوب و بزرگم تو مرا با محبت آسمانیت ، با عشق پاک و بیش از حدت شرمنده می کنی ، خودم را در مقابل عظمت و روحت کوچک می بینم ، دلم می خواهد در دریای وجودت در اقیانوس جسم و روحت شنا کنم ، تو مرا با عشق مقدست سیراب کردی ، مرا برای همیشه متعلق به خودت کردی ، در حالیکه از من دوری همیشه خودم را نزدیکت می بینم . هیچ لحظه ای خالی از تو نبوده ، همیشه در آسمان خیالم پرواز می کنی ، پس از تو هرگز نتوانستم عشق و محبتی را به قلبم راه دهم ، یکروز یک نفر از من پ
......................
۱۳۸۲/۱/۲۲