فارسی | English | French

امروز:۱۳۹۳/۸/۳
خاطرات عزت شاهی (22)          تعداد بازدید:3095  چاپ مطلب

خاطرات عزت شاهی (22)

برخوردهای محدود کننده‎ی وحید افراخته و سازمان در حق من، موجب شد تا رسماً از آنها بخواهم که وضعیت مرا مشخص کنند، چرا که آنها فقط از من استفاده‎ی تشکیلاتی و عملیاتی می‎کردند، اگر چه در این زمینه کارنامه‎ی خوبی داشتم و موفق عمل می‎کردم، اما به هیچ وجه از کارهای ایدئولوژیک و سیاسی خود با من سخن نمی‎گفتند. آنها هر کتاب و جزوه‎ای که در اختیار من بود می‎خواندند و یا با خود می‎بردند، اما کتاب‎ها و جزوات خود را از من پنهان می‎کردند. این وضع برایم راضی کننده نبود، بعد از مدتی خواستم که با تعریف موقعیت من تکلیفم را مشخص کنند.
برخورد با دکتر جواد مناقبی یکی از کارهایی که من و محمد کچویی با هم انجام می دادیم ، بر هم زدن جلسات سخنرانی دکتر جواد مناقبی (1) ( آخوند درباری ) و آتش زدن ماشین او بود . مناقبی داماد علامه طباطبایی و باجناق آیت الله قدوسی بود ، اما نمی دانم چطور با دربار کنار آمده بود . او با تحصیلات دانشگاهی ، استاد دانشکده الهیات بود و در منابر سخنرانیش در مدح و مناقب شاه سخن می گفت و پای منبرش وابستگان حکومتی می نشستند ، به یاد دارم وقتی که در مسجد بزازها بالای منبر رفت و هویدا پای منبرش بود ، گفت : جناب آقای امیر عباس هویدا ! شما که خود به پای خودتان به اینجا نیامده اید ، شما را حضرت زهرا (س) استقبال کرده و امام زمان (عج) نیز بدرقه تان می کند . جناب آقای امیر عباس هویدا ! نطفه پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر خشت و گلی لؤلؤ مرجان نشود . بعد به کسانی مثل آیت الله مشکینی و آیت الله منتظری که برای کتاب شهید جاوید تفریظ نوشته بودند حمله کرد ، من و کچویی تصمیم گرفتیم او هر جا منبر رفت منبرش را بر هم بریزیم . یک بار کمی پول به آدم دیوانه ای دادیم و فرستادیمش در مسجد بزازها پای منبر شیخ نشست ، تا شیخ شروع به سخنرانی کرد ، او شروع به در آوردن شکلک نمود ، ابتدا شیخ به روی خودش نیاورد ، اما دید نمی تواند این وضع را تحمل کند ، لذا برگشت و گفت : مثل این که ایشان حالشان خوب نیست ، بیایید ببریدش بیرون که یک دفعه آن دیوانه فحش رکیک و چارواداری کشید به جانش : " ک .... می گم بیا پایین " در این لحظه کنترل اوضاع از دست رفت و مجلس به هم ریخت و شیخ پایین آمد . در اواخر دهه 1340 ، مناقبی در منزلی پایین تر از چهارراه سیروس کوچه حمام گلشن به منبر می رفت ، ماشین او بنز بود و راننده ای جا به جایش می کرد ، وقتی او به جلسه می رفت ، راننده ماشین را به کناری می زد و در آن استراحت می کرد و منتظر شیخ می شد . با کچویی نقشه ای ریختیم تا ماشین را آتش بزنیم ، بعد از کلی مراقبت وقتی اوضاع را مناسب دیدیم رفتیم سر کوچه حمام گلشن . کچویی دو چرخ لاستیک جلو و من دو چرخ عقب را با آب پاش (تافت) که درونش بنزین ریخته بودیم ، به بنزین آغشته کردیم ، سپس کچویی رفت سوار موتور و منتظر من شد ، من خزیدم زیر ماشین و کبریت زدم زیر لاستیک ها یک دفعه آتش الو گرفت . راننده که متوجه شد ماشین را روشن کرد و با سرعت حرکت نمود ، 700 _ 800 متری با شتاب رفت و فشار هوا سبب خاموش شدن آتش شد ، ماشین نسوخت ولی لاستیک هایش کاملاً از بین رفت ، جالب این که وقتی کچویی و کبیری (حسن) دستگیر شدند ، پای مرا وسط نکشیدند و فقط از من به عنوان محرک آن حادثه یاد کردند . (2) یک بار هم نقشه ای ریختیم تا روی آن (مناقبی) اسید بپاشیم ، بعد حساب کردیم دیدیم ممکن است کور شود ، نکردیم به جایش جوهر پاشیدیم و سر و صورت و لباس هایش را جوهری کردیم ، با تمام این اذیت و آزارها او دست بردار نبود و به تبلیغ خود از رژیم شاه می پرداخت . یک مرتبه هم در سال 50 _ 51 بود که از دوستان و طرفداران شهید اندرزگو او را به بهانه منبر و شرکت در جلسه ترحیم به اطراف تهران ، احتمالاً جنوب شهر و بر سر چاهی بردند و تا حد ممکن زدند تا این که شروع کرد به قسم دادن به نام مبارک حضرت زهرا (س) که مرا نکشید و گ... خوردم ، غلط کردم ، دیگر سخنرانی نمی کنم ، حرفی نمی زنم ... (3) لذا این بچه ها او را رها کردند ، اما باز به کارهایش ادامه داد . خانه تیمی مشهد برخوردهای محدود کننده وحید افراخته و سازمان در حق من ، موجب شد تا رسماً از آنها بخواهم که وضعیت مرا مشخص کنند ، چرا که آنها فقط از من استفاده تشکیلاتی و عملیاتی می کردند ، اگر چه در این زمینه کارنامه خوبی داشتم و موفق عمل می کردم ، اما به هیچ وجه از کارهای ایدئولوژیک و سیاسی خود با من سخن نمی گفتند . آنها هر کتاب و جزوه ای که در اختیار من بود می خواندند و یا با خود می بردند ، اما کتاب ها و جزوات خود را از من پنهان می کردند . این وضع برایم راضی کننده نبود ، بعد از مدتی خواستم که با تعریف موقعیت من تکلیفم را مشخص کنند . آقایان بعد از تعیین تکلیف از طرف تشکیلات به سراغم آمدند و گفتند چون تو چنین وضعیتی داری و خطر در کمینت هست ، بهترین راه این است که چهار پنج ماه از تهران دور باشی ، در آن شرایط تهران خیلی حساس شده بود . سازمان ، خانه ای تیمی در مشهد اجاره کرد و من ، حسن ابراری ، وحید افراخته ، عباس جاودانی ، محمد یزدانی (4) (یزدانیان) و محسن فاضل به آنجا رفتیم و مستقر شدیم .(5) محسن فاضل ، عباس جاودانی و وحید افراخته مشهدی بودند ، آنها به جاهای دیگر هم می رفتند و همیشه پیش ما نبودند . من هم ماهی یک بار با قطار به تهران می آمدم و باز می گشتم ، در تهران ارتباط های پراکنده ام را پی می گرفتم ، دوستی داشتم به نام مراد نانکلی که در کارخانه سافیاد کار می کرد ( می گفتند سهام این کارخانه متعلق به مهندس بازرگان و دکتر سحابی است) مراد در ریخته گری کارخانه مخفیانه پوسته نارنجک دستی درست می کرد ، من در سفرهایی که به تهران می آمدم از او چند عدد پوسته نارنجک می گرفتم و با خود می بردم . از دوره ای که ما در مشهد بودیم می توانم به دوره اتلاف وقت و زایل شدن عمر یاد کنم ، ساعت ها به بحث های مختلف می نشستیم که فقط در حد تئوری و نظریه بود ، در مشهد هر منطقه ای برای شناسایی کوچه ها و خیابان ها و محله هایش به یک نفر از افراد تیم سپرده شده بود . ما حتی کروکی مراکز مهم و نقشه های خیابان ها را می کشیدیم ، از این عمل به نام شهر گردی یا شهر شناسی یاد می شد ، به غیر از این ، کار عملیاتی دیگری نداشتیم ، این کارها را من در حالی انجام می دادم که قادر به استفاده از دست چپم نبودم ، چون در جریان ترور شعبان بی مخ آسیب دیده بودم . برای درمان به چند دکتر هم مراجعه کرده بودم اما فایده ای نداشت ، تا این که محسن فاضل گفت : شوهر خواهرم متخصص مغز و اعصاب است ، پیش او برو . آدرسش را داد و تأکید کرد بهتر است تنها بروی ، مثل یک بیمار عادی و نگو که چه کسی تو را فرستاده است . من نمی خواهم پیش او بیایم ، یا بفهمد که من با تو ارتباطی دارم . دو سه مرتبه ای نزد آن دکتر رفتم ، وقتی برای گرفتن عکس کتف رفتم نامم را پرسیدند که گفتم : حسین محمدی . دکتر پس از این که عکس را دید کمی دارو تجویز کرد و من رفتم ، تعدادی قرض و یک آمپول و یک سرنگ بزرگ گرفتم و آوردم . بعد دکتر گفت که دستت را بالا نگه دار ، بعد خود در مفصل شانه ام آمپول را تزریق کرد ، پس از مدتی دستم خوب شد . ولی هرازگاهی حتی تا به امروز هم هر وقت کار زیادی از آن می کشم ، درد کهنه و خفته آن بیدار می شود ، پاکت عکس رادیولوژی نزد من ماند و درون آن یک سری مدارک و اعلامیه نگه می داشتم ، تا این که بعدها همین پاکت هنگام دستگیری به کارم آمد که .... ده انفجار در دهمین سالگرد انقلاب سفید خانه تیمی مشهد واقعاً برای ما تلف کردن عمر بود و دچار بی عملی شده بودیم ، با نزدیک شدن به بهمن 51 و دهمین سالگرد انقلاب سفید ، سازمان بنا داشت در برابر بزرگداشت این مناسبت برنامه هایی تخریبی به اجرا بگذارد . از ما به عنوان یکی از زبده ترین تیم های عملیاتی خواسته شد تا به تهران مراجعت کنیم ، در تهران من خانه ای در کوچه امام زاده یحیی گرفتم و شروع کردم به ساخت بمب و مواد انفجاری ، این کار خطرات و سختی های خودش را داشت که هر آدم عاقلی حاضر به انجام آن نبود . از مرحله تهیه مواد و ترکیب و ساخت تا مرحله استفاده بمب ، لحظه به لحظه خطر ما را تهدید می کرد ، مواد اولیه خیلی سخت گیرمان می آمد ، آن موقع تی.ان.تی برای ما قابل دسترس نبود ، ولی جایگزین داشتیم . ماده انفجاریی از ترکیب کلرات ، شکر و گوگرد و ... می ساختیم ، این ماده تخریب زیادی نداشت و بیشتر مثل یک بمب صوتی عمل می کرد ، تخریبش در حد شیشه خرد کردن و در را از جا کندن بود ، البته مواد دیگری که قدرت تخریبی زیادی داشت نیز می ساختیم ، مثل نیترات آمونیوم . برای این کار سه چهار کیلو کود آمونیوم تحت عنوان کود کشاورزی برای گلدان و باغچه از بازار گلوبندک می خریدم و طی فرآیندی از آن نیترات آمونیوم استحصال می کردیم ، کودها را داخل ظرفی ریخته خیس می کردیم و از صافی می گذراندیم . ته ظرف لجن بسته می شد مثل گل رس ، هر وقت هم که خشک و سفت می شد آن را دور می ریختیم ، اما آب به دست آمده را در یک سینی آلومینیومی یا مسی می ریختیم و دوباره روی چراغ می گذاشتیم تا دوباره بجوشد و آبش کم شود .... در ته ظرف چیزی شبیه براده های شیشه ای می ماند ، آنها را داخل کیسه ای می ریختیم و ته کیسه را چند سوراخ می کردیم تا اگر آبی هم باقی مانده بود از کیسه خارج شود ، ماده به دست آمده همان نیترات آمونیوم بود که مانند تی.ان.تی عمل می کرد . به این ترتیب از هر کیلو کود آمونیوم حدود 150 گرم نیترات آمونیوم و سی چهل کیلو هم گوگرد و جرم کلرات درست می کردم ، در این خانه 12 بمب آماده نیز داشتم که فقط چاشنی اش متصل نبود . از مجموع بمب های ساخته شده یکی را در فروشگاهی نزدیک ساختمان کلانتری 7 واقع در خیابان تخت جمشید ( آیت الله طالقانی ) معروف به ساختمان فیروز کار گذاشتیم ، این ساختمان متعلق به شرکت کشت و صنعت ثابت پاسال بود که وسایل کشاورزی می فروختند . بمب دیگری را هم در زیر پل پیاده رو همین فروشگاه کار گذاشتیم تا پس از انفجار اول وقتی مأمورین برای بررسی و تعیین خسارت با چند دقیقه فاصله به آنجا می آیند دومی هم منفجر شود و آسیب به مأمورین برسد . حداقل انتظار داشتیم در میان ایشان رعب و وحشت کند ، برای این که ضریب آسیب و صدمه به مردم بیگناه را به حداقل برسانیم ، روز جمعه عصر که شهر در خلوتی به سر می برد ، این بمب ها را کار گذاشتیم . مسئول این عملیات خود من بودم و باید پس از نهایی شدن انفجارها ، میزان آسیب و خسارت و تعداد زخمی ها و تلفات احتمالی آن را ارزیابی و برآورد می کردم ، خط اتوبوس واحد در خیابان تخت جمشید فعال بود که من از دو ایستگاه قبل و دو ایستگاه بعد از آن محل ، چندین مرتبه سوار بر اتوبوس دو طبقه می شدم ، می رفتم و بر می گشتم و منتظر بودم تا بمب منفجر شود ، که شد . شیشه ها شکست و ساختمان لرزید و عابری را که از نزدیکی آنجا رد می شد به زمین انداخت و کلاه از سرش به هوا برخاست ، خوشبختانه به جز گیجی و منگی اولیه آسیب جدی به این عابر وارد نیامد . دقایقی طول نکشید که مأموران کلانتری به آنجا ریختند ، من لحظه شماری می کردم که انفجار دوم صورت بگیرد که نگرفت . نمی دانم چطور شد ، شاید همان مشکل بمب هتل شاه عباس اصفهان پیش آمده بود و چاشنی اتصالش خراب شده یا گیر کرده بود . بعد از نیم ساعت انتظار از ترس این که کسی به سرنوشت آن نظافتچی هتل شاه عباس دچار نشود ، رفتم و از یک باجه تلفن عمومی به کلانتری زنگ زدم و گفتم که در فلان جا بمب دیگری هست ، بروید و خنثی کنید تا کسی بی خودی از بین نرود ، و بعد از صحنه دور شدم ، گویا مأمورین متخصص رفتند و بمب را خنثی کردند . این تماس ها با کلانتری و قبول مسئولیت بمب گذاری و اطلاع از بمب های عمل نکرده ، جزء کارهای تشکیلاتی بود که در اصل یک نوع قدرت نمایی هم تلقی می شد . بمبی قوی نیز با حسن ابراری در فروشگاه شهربانی واقع در خیابان سپه (امام خمینی) نزدیک کوچه قورخانه منفجر کردیم ، به این ترتیب تیم های سازمان در دهمین سالگرد انقلاب سفید ده انفجار در تهران صورت دادند . (6) من برای این که اکبر مهدوی _ یکی از سمپات هایم _ را به لحاظ روحی و روانی برای این نوع کارها آماده کنم خواستم حدود ساعت انفجار به سر قراری در حوالی آنجا بیاید ، که خاطرم نیست آمد یا نیامد . _________________________ 1- دکتر جواد نوایی مناقبی فرزند حاج شیخ محمد به سال 1309 در تهران به دنیا آمد ، دروس مقدمات و ادبیات و فقه و اصول و فلسفه را در تهران آموخت ، سپس به قم رفت و در مدرسه فیضیه از استادانی چون آیت الله محقق داماد و آیت الله حاج شیخ محمد علی اراکی استفاده کرد و دروس معقول فلسفه و حکمت و تفسیر را از علامه طباطبایی آموخت و در درس خارج حضرت آیت الله العظمی بروجردی و دیگر آیات حاضر شد . سپس به تهران بازگشت و در دانشگاه به اخذ مدرک دکتری نائل آمد ، سپس برای تدریس به دانشکده الهیات دعوت شد ، مناقبی در هنگامه پیروزی انقلاب اسلامی با مأمورین سیاسی در سفارت آمریکا ارتباط داشت و پس از پیروزی انقلاب به دلیل دخالت در توطئه قطب زاده _ شریعتمداری برای براندازی نظام دستگیر و خلع لباس شد و به زندان رفت ، با این حال او پس از آزادی به سخنرانی خود در محافل ضد انقلاب ادامه داد و به دلیل وساطت های صورت گرفته مجدداً ملبس به لباس روحانیت شد ، وی سرانجام در سال 1382 بر اثر بیماری درگذشت . خراسان ، ش 9586 ، 4 ، شریف رازی 404 _ 406 2- بنگرید به اسناد شماره های 19 ، 20 ، 22 و 31 3- ساواک در بولتن نوبه ای شماره 244 به تاریخ 28/9/51 نوشت : روز 6/8/51 دو نفر ناشناس به شیخ محمد جواد مناقبی که یکی از وعاظ موجه تهران می باشد مراجعه و از وی دعوت می نمایند در مجلس ختمی جهت وعظ شرکت نماید . یاد شده با اتومبیل خود و راننده اش همراه با دو نفر موصوف به طرف یافت آباد حرکت و در بین راه دو نفر دیگر به جمع آنها پیوسته و مناقبی واعظ را مضروب و سپس متواری می گردند . ساواک و روحانیت ، ج 1 ، ص 68 4-محمد یزدانیان فرزند علی اکبر در 1327 در شهر کاشان به دنیا آمد ، تحصیلات ابتدایی را در کاشان و تحصیلات متوسطه را در تهران گذراند . به دلیل تسلط بر زبان انگلیسی ، در سال های آخر دبیرستان به تدریس در مؤسسه زبان شکوه پرداخت ، پس از اخذ دیپلم ریاضی در رشته شیمی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) پذیرفته شد . در دوره دانشجویی به فعالیت های سیاسی _ دانشجویی روی آورد و به مجاهدین خلق پیوست . این جوان ورزیده تقریباً بلند قد ، خوش تیپ ، با موهایی صاف و آراسته به رنگ مشکی و نیز چشمانی درشت و سیاه از ضربه ساواک در شهریور 50 در امان ماند و به زندگی مخفی روی آورد ، در سال 1354 به تبعیت از کادر مرکزی سازمان تغییر ایدئولوژی داد و به مارکسیسم گروید ، پس از آن مأمور شد تا برای تکمیل پروسه تغییر ایدئولوژی در حوزه خارج از کشور به خاورمیانه و اروپا برود ، او اولین کسی است که بیانیه تغییر ایدئولوژی سازمان را به خارج از کشور برد و در برابر مقاومت حسین احمدی روحانی ( مسئول حوزه خارج از کشور مستقر در دمشق) او را به ایران فرستاد تا پروسه تنبیه و تغییر در داخل کشور بر روی او پیاده شود . یزدانیان در سفری به اروپا پس از بررسی و ارزیابی وضعیت اعضای سازمان ، مرکزیت سازمان در خارج از کشور را به پاریس منتقل کرد و خود مسئولیت آن را بر عهده داشت و به نام های مستعار ایوب ، مسعود ، عمر خطاب و مهدی شناخته می شد ، او در دمشق نتوانست طی مباحثات طولانی ، محمد یقینی یکی از سرسخت ترین و مؤمن ترین افراد ساز مان به دین را به تغییر ایدئولوژی متقاعد کند ، لذا به بهانه بیماریش او را روانه ایران کرد ، یقینی در داخل کشور نیز با وجود بیماری در برابر مجاهدین مارکسیست ایستاد و برای همین توسط آنها تصفیه (ترور) درون گروهی شد و جان باخت . محمد یزدانیان در خارج از کشور با دکتر محبوبه افراز که برای تحصیل و فعالیت سیاسی در انگلیس به سر می برد ازدواج کرد ، اما محبوبه که در سال 1357 در خارج از کشور به یکی از مخالفین جریان مارکسیستی سازمان بدل شده بود به شدت بایکوت شد و وقتی در آذر ماه 1357 به پاریس رفت تا به قافله یاران حضرت امام در نوفل لوشاتو بپیوندد ، مجاهدین مارکسیست رد او را گرفته به سراغش رفتند و این دختر باهوش جهرمی را مسموم کرده به قتل رساندند و با صحنه سازی ، مرگ وی را خودکشی جلوه دادند . محمد تقی شهرام که از تیر 1356 در پاریس به سر می برد و مجتبی طالقانی متهمین به قتل دکتر افراز هستند . یزدانیان در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی با همراهی جواد قائدی و فیروز کوهی گروه اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر معروف به گروه آرمان را تشکیل داد و رویاروی جمهوری اسلامی ایستادند ، یزدانیان در زمان فعالیت در این گروه با مهری محمدی ازدواج کرد ، پس از چندی به دلیل ضدیت و تقابل مسلحانه با نظام جمهوری اسلامی ایران دستگیر و در مرداد 1362 اعدام گردید . جزوه عکس و ... محمد یزدانیان ، تاریخچه مختصر گروهک ها ، 133 . نجات حسینی 356 _ 357 و 429 _ 435 ، تاریخچه پیدایش ... 44 _ 48 . خاطرات مرضیه حدیدچی ، 163 _ 165 . مصاحبه با بهجت افراز ، 1380 . مصاحبه با جعفر یزدانیان ، 18/1/1383 5- بنگرید به اسناد شماره های 11 ، 12 ، 44 ، 45 6- بنگرید به اسناد شماره های 34 ، 35 ، 44 ، 45
......................
۱۳۸۵/۱۲/۲۲